پرسد «فکر می‌کنی آن‌ها که می‌روند دلشان برای ما هم تنگ می

پرسد «فکر می‌کنی آن‌ها که می‌روند دلشان برای ما هم تنگ می‌شود؟»
می‌گویم نمی‌دانم. فکر نمی‌کنم. اگر قرار بود آن‌قدر دوستمان داشته باشند که اگر نباشند یا ما نباشیم، دلتنگ ما بشوند که نمی‌رفتند. پس دوستمان نداشته‌اند که رفته‌اند و وقتی خودشان با پای خودشان بروند دلشان هم برای ما تنگ نمی‌شود. حداقل اوایلش به تنها چیزی که فکر نمی‌کنند ما و دلتنگی برای ماست.
می‌پرسد بعدها چی؟!
می‌گویم بعدها هم احتمالا دلشان برای ما تنگ نمی‌شود، دلشان برای حال خوب خودشان در گذشته‌ای دور یا برای خاطرات خاصی که داشته‌اند تنگ می‌شود. شاید هم آدم‌ها دلشان برای کسی که بوده‌اند تنگ می‌شود.
دیدگاه ها (۰)

رهبر شهید

گاهی وقت‌ها بی‌آنکه بخواهم، شروع می‌کنم بلندبلند با بابام حر...

‌سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۲ قسمت ۸ آن‌ها از دروازه‌ی...

⁨گاهی آدم کسی را از دست نمی‌دهد؛خودش رالابه‌لای دوست‌داشتنی ...

خاطراتِ معلق در نور

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❾با من بیا؛ با من به آن ستاره بیابه آن ستاره ای ک...

کتمان نمی‌کنم، هنوز هم کماکان دوستت می‌دارم، هنوز هم با وجود...

نیکزاد افرسی نیا هرسین کرمانشاه معنای زندگی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط