«I baceme father of a boy my age»
«I baceme father of a boy my age»
part-۷
ویو سوفیا*
جونگکوک: خب من میتونم بهت اعتماد کنم سوفیا ؟؟؟
سوفیا : ب....بله میتونین بهم ....اعتماد کنید ....
جونگکوک: سوفیا من درمورد کار های پدرم تحقیق کردم.....و متوجه شدم.....پدرم ....پدرم میخواد پدر تو رو بکشه ......
سوفیا : چی دارین میگین ؟؟؟ اینا همش شوخیه درسته ؟؟؟
جونگکوک: متاسفم سوفیا .....تو درست شنیدی و اینا شوخی نیست .....
پدرم میخواد هفته دیگه بعد عروسی زمانی تو رو کاملا مال خودش کرد .......و تو همسر پدرم شدی .....روز بعد یعنی ۷ اوریل پدر تو رو بکشه ....
سوفیا : اما برای چی؟؟؟
جونگکوک: نمیدونم ولی برای کینه قدیمی ......
سوفیا : یعنی پدرت میخواد انتقام بگیره؟؟؟
جونگکوک: درسته.....سوفیا من کمکت میکنم و تو باید برای اینکه نقشه پدرم رو خراب کنی با من همکاری کنی .....
اینکار میکنی؟؟؟؟
سوفیا :ب....ب...بله ...ولی پدرتون ممکنه اسیب ببینه ......
ویو نویسنده ٬
بعد این حرف سوفیا صورت جونگکوک تغیر کرد.....
جونگکوک: ا....ا...اون پدر من نیست .....اون پدر و مادر من رو کشت .....و سال ها این موضوع رو ازم مخفی کرده بود.......پارسال زمانی که داشتم به یکی از جلسه هام با پدر تو میرفتم ......نیاز به مدارک داشتم ....اون موقع بود که فهمیدم من بچه واقی اون نیستم......
سوفیا : پس برای چی ....
جونگکوک: نمیدونم....ولی با هم میفهمیم.....
ویو نویسنده*
بر خلاف انتظارات حیاط عمارت خالی نبود .....یه نفر تمام مدت حواسش به سوفیا بود......اون به نفر کیه ؟؟؟ اون فرد لیا بود ....که کل مدت تمام حواسش به سوفیا بود اون داشت یواشکی به حرف های سوفیا و جونگکوک گوش میکرد.....
لیا اون دختر خدمتکار نبود که همه فکر میکردن.....
اون دستیار پدر جونگکوک بود.....
که به صورت ناسناس برای رئیسش کار میکنه ...
حتی جونگکوک هم اونو نمیشناسه .....
بعد تموم شدن حرف ها جونگکوک و سوفیا ....
لیا پیش رئیسش رفت ....
لیا : اونا متوجه نقشمون شدن....
اقای جئون : پس فهمیدن....باید از دست جونگکوک راحت بشیم .....سال ها پیش به پدر و مادرش قول دادم مراقبش باشم ....ولی اون داره مزاحم کار های من میشه .....
لیا : کی انجامش بدیم ؟؟؟
اقای جئون : فعلا نه ، هنوز نمیدونیم که چقدر راجب نقشمون میدونن.....
تو باید خیلی به سوفیا نزدیک بشی ....طوری که اون باهات صمیمی بشه....
لیا : چشم جناب جئون.....
ویو سوفیا *
باورم نمیشه اون عوضی میخواد همچین کاری بکنه......
خیلی عصبی بودم که یهو در زدن.....
سوفیا : بیا داخل ....
اقای جئون : سلام عزیزم ....
سوفیا :س...س...سلام
اقای جئون : خوبی ؟؟؟
سوفیا :ب...ب...بله خوبم
اقای جئون : خواستم بگم که فردا با هم به یک مراسم میریم ....
سوفیا :چش...چشم...
اقای جئون : امشب کاریت ندارم چون خیلی خستم ....برای همین توی اتاق خودم میخوابم.....
سوفیا : چ...چ...چشم
ادامه برو پست بعد ....
part-۷
ویو سوفیا*
جونگکوک: خب من میتونم بهت اعتماد کنم سوفیا ؟؟؟
سوفیا : ب....بله میتونین بهم ....اعتماد کنید ....
جونگکوک: سوفیا من درمورد کار های پدرم تحقیق کردم.....و متوجه شدم.....پدرم ....پدرم میخواد پدر تو رو بکشه ......
سوفیا : چی دارین میگین ؟؟؟ اینا همش شوخیه درسته ؟؟؟
جونگکوک: متاسفم سوفیا .....تو درست شنیدی و اینا شوخی نیست .....
پدرم میخواد هفته دیگه بعد عروسی زمانی تو رو کاملا مال خودش کرد .......و تو همسر پدرم شدی .....روز بعد یعنی ۷ اوریل پدر تو رو بکشه ....
سوفیا : اما برای چی؟؟؟
جونگکوک: نمیدونم ولی برای کینه قدیمی ......
سوفیا : یعنی پدرت میخواد انتقام بگیره؟؟؟
جونگکوک: درسته.....سوفیا من کمکت میکنم و تو باید برای اینکه نقشه پدرم رو خراب کنی با من همکاری کنی .....
اینکار میکنی؟؟؟؟
سوفیا :ب....ب...بله ...ولی پدرتون ممکنه اسیب ببینه ......
ویو نویسنده ٬
بعد این حرف سوفیا صورت جونگکوک تغیر کرد.....
جونگکوک: ا....ا...اون پدر من نیست .....اون پدر و مادر من رو کشت .....و سال ها این موضوع رو ازم مخفی کرده بود.......پارسال زمانی که داشتم به یکی از جلسه هام با پدر تو میرفتم ......نیاز به مدارک داشتم ....اون موقع بود که فهمیدم من بچه واقی اون نیستم......
سوفیا : پس برای چی ....
جونگکوک: نمیدونم....ولی با هم میفهمیم.....
ویو نویسنده*
بر خلاف انتظارات حیاط عمارت خالی نبود .....یه نفر تمام مدت حواسش به سوفیا بود......اون به نفر کیه ؟؟؟ اون فرد لیا بود ....که کل مدت تمام حواسش به سوفیا بود اون داشت یواشکی به حرف های سوفیا و جونگکوک گوش میکرد.....
لیا اون دختر خدمتکار نبود که همه فکر میکردن.....
اون دستیار پدر جونگکوک بود.....
که به صورت ناسناس برای رئیسش کار میکنه ...
حتی جونگکوک هم اونو نمیشناسه .....
بعد تموم شدن حرف ها جونگکوک و سوفیا ....
لیا پیش رئیسش رفت ....
لیا : اونا متوجه نقشمون شدن....
اقای جئون : پس فهمیدن....باید از دست جونگکوک راحت بشیم .....سال ها پیش به پدر و مادرش قول دادم مراقبش باشم ....ولی اون داره مزاحم کار های من میشه .....
لیا : کی انجامش بدیم ؟؟؟
اقای جئون : فعلا نه ، هنوز نمیدونیم که چقدر راجب نقشمون میدونن.....
تو باید خیلی به سوفیا نزدیک بشی ....طوری که اون باهات صمیمی بشه....
لیا : چشم جناب جئون.....
ویو سوفیا *
باورم نمیشه اون عوضی میخواد همچین کاری بکنه......
خیلی عصبی بودم که یهو در زدن.....
سوفیا : بیا داخل ....
اقای جئون : سلام عزیزم ....
سوفیا :س...س...سلام
اقای جئون : خوبی ؟؟؟
سوفیا :ب...ب...بله خوبم
اقای جئون : خواستم بگم که فردا با هم به یک مراسم میریم ....
سوفیا :چش...چشم...
اقای جئون : امشب کاریت ندارم چون خیلی خستم ....برای همین توی اتاق خودم میخوابم.....
سوفیا : چ...چ...چشم
ادامه برو پست بعد ....
- ۷۶۲
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط