PART
#PART45
#خلسه
نفس عمیقی میکشم و دست آزادم رو باز و بسته میکنم:«ممنونم بابت حضورتون،این مراسم به دو دلیل برگزار شده،اولین موضوع برمیگرده به اتمام رسیدن ساخت این ساختمون و دومین موضوع که از اولی مهم تره،بخاطر همسرم و تمام زندگیم آواعه،بخاطر اونه که من تونستم ادامه بدم،تونستم قوی بمونم،به پاس همه ی عشقی که بهش دارم...بابت سپردن قلب مهربونش به من این ساختمون به نام آوا پارساعه،این کوچکترین کاریه که میتونم در قبال همچین فرشته ای انجام بدم!»
آوا که از تعجب چشماش از حدقه زده بیرون و ابروهاش و داده بالا،بدون هیچ پلک زدنی بهم خیره شده،دستشو میگیرم و بالا میارم و بوسه ای پشت دست ظریف و کوچیکش میزنم،صدای سوت و کف زدن تماشاچیا بلند میشه،اونایی که فارسی بلد نیستن هم مترجم کلمه به کلمه ی صحبتامو براشون ترجمه میکنه و اوناهم با شور و اشتیاق تشویقمون میکنن،آوا بلاخره به خودش میاد:«یعنی...یعنی چی؟من...این ساختمون...»
لبخندی گرم بهش میزنم و میگم:«اره این ساختمون به نام توعه...میخواستم فقط با یه کار کوچیک دوباره بهت بگم عاشقتم،بگم که این زندگی بدون تو برام مثل جهنمه آوا...چرا عشقمو باور نمیکنی؟!»
لبخند شیرین آوا جاشو به یه نگاهی سرشار از دو دلی،ترس،نداشتن حتی کلمه ای برای گفتن داد،ولی الان وقت برای گله کردن نیست،جلوی تماشاگرا باید اینو یجوری جمعش کنم...نباید فکر کنن ممکنه حتی عشقی بینمون نباشه،نباید حتی ذره ای شک تو دلشون جایی پیدا کنه،برای همین به حالت زمزمه وار به آوا میگم:«منو ببوس...زود باش...نمیشنوی؟منو ببوس!»
به چهره ی پر از تعجب و علامت سوالش نگاه میکنم به اندازه ی پنج ثانیه فرصت دارم فکر کنم چشمام بین لب و چشمای مشکی معصومش میچرخه،چشماش کلی حرف ناگفته داره...نمیدونم باید چیکار کنم...باید ببوسمش...باید ببوسمش...نه...نه نمیتونم...باید ببوسمش...باید...
ناگهان احساس میکنم موجی از آتش توی بدنم جریان داره،احساس لباش روی لبای خشک و سردم،احساس بوسه ی آتشینش،دستام ناخودآگاه به سمت کمر ظریفش حرکت میکنه،اوه خدای من بی نظیره...این دختر بی نظیره...قلبم داره از جا کنده میشه،دستام آروم و قرار نداره...این همون چیزیه که مدتها رویاشو میدیدم...توی خواب و بیداری...توی مستی و هوشیاری...
*ادامه رمان داخل همین پیج*
#رمان #غمگین #زیبا #بی_تی_اس #اشتباه_من
#خلسه
نفس عمیقی میکشم و دست آزادم رو باز و بسته میکنم:«ممنونم بابت حضورتون،این مراسم به دو دلیل برگزار شده،اولین موضوع برمیگرده به اتمام رسیدن ساخت این ساختمون و دومین موضوع که از اولی مهم تره،بخاطر همسرم و تمام زندگیم آواعه،بخاطر اونه که من تونستم ادامه بدم،تونستم قوی بمونم،به پاس همه ی عشقی که بهش دارم...بابت سپردن قلب مهربونش به من این ساختمون به نام آوا پارساعه،این کوچکترین کاریه که میتونم در قبال همچین فرشته ای انجام بدم!»
آوا که از تعجب چشماش از حدقه زده بیرون و ابروهاش و داده بالا،بدون هیچ پلک زدنی بهم خیره شده،دستشو میگیرم و بالا میارم و بوسه ای پشت دست ظریف و کوچیکش میزنم،صدای سوت و کف زدن تماشاچیا بلند میشه،اونایی که فارسی بلد نیستن هم مترجم کلمه به کلمه ی صحبتامو براشون ترجمه میکنه و اوناهم با شور و اشتیاق تشویقمون میکنن،آوا بلاخره به خودش میاد:«یعنی...یعنی چی؟من...این ساختمون...»
لبخندی گرم بهش میزنم و میگم:«اره این ساختمون به نام توعه...میخواستم فقط با یه کار کوچیک دوباره بهت بگم عاشقتم،بگم که این زندگی بدون تو برام مثل جهنمه آوا...چرا عشقمو باور نمیکنی؟!»
لبخند شیرین آوا جاشو به یه نگاهی سرشار از دو دلی،ترس،نداشتن حتی کلمه ای برای گفتن داد،ولی الان وقت برای گله کردن نیست،جلوی تماشاگرا باید اینو یجوری جمعش کنم...نباید فکر کنن ممکنه حتی عشقی بینمون نباشه،نباید حتی ذره ای شک تو دلشون جایی پیدا کنه،برای همین به حالت زمزمه وار به آوا میگم:«منو ببوس...زود باش...نمیشنوی؟منو ببوس!»
به چهره ی پر از تعجب و علامت سوالش نگاه میکنم به اندازه ی پنج ثانیه فرصت دارم فکر کنم چشمام بین لب و چشمای مشکی معصومش میچرخه،چشماش کلی حرف ناگفته داره...نمیدونم باید چیکار کنم...باید ببوسمش...باید ببوسمش...نه...نه نمیتونم...باید ببوسمش...باید...
ناگهان احساس میکنم موجی از آتش توی بدنم جریان داره،احساس لباش روی لبای خشک و سردم،احساس بوسه ی آتشینش،دستام ناخودآگاه به سمت کمر ظریفش حرکت میکنه،اوه خدای من بی نظیره...این دختر بی نظیره...قلبم داره از جا کنده میشه،دستام آروم و قرار نداره...این همون چیزیه که مدتها رویاشو میدیدم...توی خواب و بیداری...توی مستی و هوشیاری...
*ادامه رمان داخل همین پیج*
#رمان #غمگین #زیبا #بی_تی_اس #اشتباه_من
- ۶.۶k
- ۲۵ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط