این بار من

.
.وقتی کتابی را بر میداری شروع میکنی ب خواندن اواسط کتاب میبینی چقدر کسل کننده ست اما دلت نمیخواهد حالا ک شروع کرده ای نصفه رها کنی ب خواندن ادامه میدهی وقتی تمام می‌شود ب نقطه آخر ک میرسی میبینی
خبری از نقطه سر خط نیست نفسی میکشی در دل می گویی
« آخر تمام شد » زندگی بعضی وقتها همان نقطه پایانی کتاب است
دلت « دلت» هیچ چیز از زندگی نمیخواهد
انگار مرده
انگار با تو راه نمی آید
گاهی تصمیم میگیری
دستش را بگیری
با خودت ببری
ببری ب یک جای دور
ب جایی ک خودت با خودت
در کنار خودت
با او قدم بزنی

کرشمه «س.ب»
دیدگاه ها (۲)

which one part 11ک. این وقت شب اینجا چیکار میکنی(جدی) ن. خب ...

P2« فلش بک ب ساعت ۷ شب »ویو کیسوکه:خونه رو مرتب کردم و رفتم ...

#تکپارتیموضوع:(مثلا عضو نهمیم و ناراحتی قلبی داریم و افسردگی...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۱ قسمت ۱۲‌آن سایه‌ی عظیم‌ال...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۴۵ صبح آرامی بود. نو...

#تکپارتیموضوع:(وقتی سه، چهار ماه از رابطه مون میگذره ولی ما ...

دریاچه خونین :فصل اول _ پارت ۲۴تقریباً یک ماه از ورود چویا ب...

ولی من دخترت بودم، بابا... 🥀باران شدیدی می‌بارید.دختر جوان پ...

خنده ی ممنوعه.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط