پارت چهارم

پارت چهارم

---

از فردای اون شب، مدرسه دیگه مثل قبل نبود.

هیون دیگه با صدای بلند نمی‌خندید. کنارم راه می‌رفت، ولی نگاهش همیشه دور بود؛ مثل کسی که دنبال راه فرار بگرده.

شایعه داشت پخش می‌شد. می‌گفتن هیون با یکی از معلم‌ها درگیر شده. بدون دلیل، بدون مدرک، ولی انگار کافی بود برای اینکه همه پچ‌پچ کنن، حتی اونایی که قبلاً باهاش می‌خندیدن.

و من؟ انگار برگشته بودم به همون دختری که یه گوشه‌ی حیاط پنهون می‌شد... فقط این بار نه برای خودش، بلکه برای کسی که دوستش داشت.

اما نمی‌تونستم فقط نگاه کنم.

برای اولین بار، توی زنگ تفریح، وسط حیاط، جلوشون وایستادم. همون گروه، همون دختری که همیشه حرف می‌زد.

صدام لرزید، ولی عقب نرفتم: "بس کنین. این‌ دفعه دیگه نمی‌ذارم حرف بزنین."

اون دختر خندید. "وای، ببین کی برگشته! شاهزاده‌ی کوچولو حالا می‌خواد قهرمان بشه؟"

یه قدم نزدیک‌تر شدم. صدام محکم‌تر شد: "آره. چون قهرمان بودن یعنی وقتی کسی که دوستش داری داره می‌افته، تو خودتو بندازی جلوش، نه اینکه نگاه کنی و بخندی."

همه ساکت شدن. حتی باد هم صداشو برید. نگاهمون قفل شده بود. برای اولین بار، اون دختر هیچ جوابی نداشت.

همون لحظه، معلم ادبیات از دور اومد. یکی از معلم‌هایی که به هیون ایمان داشت.

با صدای محکمی گفت:
"خیلی جالبه که بعضی‌ها تو مدرسه با شایعه زندگی می‌کنن، اما هیچ‌وقت حقیقت رو نمی‌پرسن."

همه برگشتن سمتش. ادامه داد: "من اون روزی که این شایعه‌ شروع شد اونجا بودم. هیون فقط خواسته بود از یکی دیگه دفاع کنه، و کسی اینو برداشت کرده بود. هیچ چیز پنهانی‌ای وجود نداشت. فقط شهامت بود."

و این، پایان بازی بود.

بعد از اون روز، خیلی چیزها تغییر کرد. نه فقط برای هیون، بلکه برای من. چون فهمیدم که قوی بودن فقط داد زدن نیست. گاهی قوی‌ترین کار دنیا اینه که توی بدترین لحظه‌ها بایستی و بگی:
"بسِه."

---

و حالا وقتی هیون دستمو می‌گیره، دیگه اون تنها سنگر من نیست.
ما دوتا کنار هم ایستادیم،
محکم‌تر از هر دیواری،
آروم‌تر از هر ترسی.

نگاهش کردم، چشم‌هاش پر از آرامش و قدردانی بود.
لبخند زدم و بی‌اختیار نزدیک‌تر شدم.
هیون نفسش رو حبس کرد، و بعد به آرامی لب‌هاش روی لب‌هام نشست.

اون بوسه، نه فقط پایان سختی‌ها بود،
بلکه شروعی بود برای ما،
برای داستانی که حالا هر دو با هم می‌نوشتیم،
با قدرتِ عشق و ایستادگی.

و من فهمیدم،
که حتی توی سخت‌ترین روزها،
فقط یک بوسه می‌تونه همه‌چی رو به آرامش برسونه.

Yutab: دوست داشتی ؟؟


𝓨𝓾𝓽𝓪𝓫
دیدگاه ها (۲۱)

پارت ۱ #پشت غرورتلندن.صبح زود بود و اِما با عجله توی خیابون ...

قسمت ده

گاهی کسی که بهت نزدیکه و جایی توی زندگیت داره، حتی نمی‌فهمه ...

𐙚🦋 ویو آت 🦋𐙚چند ثانیه فقط به ته نگاه کردم.هنوز ذهنم درگیر حر...

دیگه حالِ عاشقی ندارم...نه اینکه دلم سنگ شده باشه،فقط اون‌قد...

دید پنهان انفجار اشکار

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.39(روایت از زبان نویسند...

حالا من دقیق نمی‌دونم کی مقصره و کی نیست...کی می‌دوعه که راب...

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت دوم | «رازی که نباید فاش می‌شد»ا/ت ...

پارت دوم معرفی کتاب زرد پوست: از همون بعد فارغ‌التحصیلی با ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط