رمان جونکوک
🌖DARK WORLD{ part ۷ }🌔
یک ماه بعد :
یک ماه از اون رو میگذره توی این یک ماه حتا یک بارم دیگه به اون بار کوفتی نرفتم ... صبح و شب مشغول کار بودم تا بتونم خرج خودم رو بدم ... توی این یک ماهم نقشه ای که برای جعٔون داشتم رو فراموش کردم.... و تا موقع ای که بتونم خودمو درگیر اون نقشه نمیکنم...
ویو صبح:
× با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم ... با صدایی که از ته چاه میومد گوشی رو جواب دادم
× ها...
رییس: اتت
× رییس بود وای گند زدم سریع از روی تخت بلند شدم و صدامو صاف کردم ...
× او سلام رییس
رییس: خواب بودی
× نه اتفاقا داشتم کار های خونه رو انجام میدادم...
رییس: خوبه ... یک خواهش ازت دارم
× بله رییس
رییس: امروز یکی از کارمند ها استفا داد و کسی رو ندارم که جایگزین کنم توهم که کاری نداری بیا به جاش وایسا...
× ولی رییس...
رییس: ساعت ۷ برو ...
× یک ساعت زودتر میتونستم برم خونه...
× باشه
رییس: خوبه یک ساعت دیگه اینجا باش ...
× از روی تخت بلند شدم آبی به صورتم زدم و بعد از عوض کردن لباسام و خوردن چند لقمه که نمیرم از خونه زدم بیرون ... به سمت محل کارم رفتم و وارد اتاق رییس شدم ...
رییس : خوب ات کارتو شروع کن میتونی ساعت ۷ بری
× چشم
× از اتاق رییس اومدم بیرون و شروع کردم به کار کردن
ویو ساعت ۶ شب به وقت کره:
رییس: ات من میخوام برم این مغازه رو تی بکش بعدش برو...
× باشه ...
× تی رو از کنار در برداشتم سطلی رو پر از آب کردم ... شروع کردم به تمیز کاری مغازه...
ویو ساعت ۶ ونیم:
× کمرم از درد صدا میداد بلخره کل فروشگاه تمیز شده بود ... ماسکمو در آوردم و نفسی تازه کردم پشت دفتر رفتم تا وسایلم رو بردارم و برم ... که صدای زنگوله بالای در به صدا اومد با کلافگی نگاهی به در کردم که اون اینجا چیکار میکرد... ماسکمو روی صورتم زدم تا منو نشناسه... جعٔون همراه لنا اومده بود سعی میکردم زیاد بهشون توجه نکنم ولی نمیشد.... به سمت میز اومدن که سرمو حتا بالا نیاوردم امیدوارم نشناسه منو ... لنا کوچولو با اون همه خوراکی داخل دستش به سمت دایش اومد و با ذوق روی میز گذاشت ...
- اینا رو حساب کن
× سرمو به معنی باشه تکون دادم و شروع کردم به حساب کردن... نگاهای خیره کسی رو روی خودم حس میکردم این باعث استرسم میشد با استرس زیاد تمام وسایل رو داخل پلاستیک گذاشتم ... که لنا کوچولو از دستم گرفت ...
- برداشتی همه چیز رو عزیزم
× جونکوک خیلی با لنا خوب بود با اینکه با همه سرد و خشک حرف میزنه ولی لنا براش فرق داره ...
& اله دایی برداشتم
- باشه ... لنا برو داخل ماشین من حساب کنم میام ....
× حس استرس باز بیشتر شده بود سرم هنوز پایین بود ... ولی نگاهای خیرش رو حس میکردم.... این چرا حاسب نمیکنه بره...
- پک سیگار.... بده
× بفرمایید...
- نمیخوای نگام کنی
× .....بهم نزدیک شد قدمی به عقب رفتم که بازم اومد جلو تر.... ماسکمو از روی صورتم برداشت ... وای شت فهمید کیم ...
- ببینم تو ازم میترسی...
× ن... نه ... دوباره ماسکشو میده بالا
- من اینجوری فکر نمیکنم ازم دور شد و کارتشو به سمتم گرفت
- حساب کن
× منم از خدا خواسته سریع کارت رو گرفتم و حساب کردم ... پوزخندی بهم زد و آروم جوری که خودم بشنوم زمزمه میکرد..
- فکر میکردم از اون دخترایی باشی که مثل جوجه رنگی پیش خونوادشونن ولی اشتباه فکر میکردم ( رفت )
× از مغازه رفت بیرون ماسکمو پایین دادم و نفسی تازه کردم ... هههه اینم فکر میکنه تو آغوش خانواده بزرگ شدم ... خیلی مسخرس...ولی اون که ... آه ات ولش کن ....
× بعد از بستن مغازه به سمت خونه خودم حرکت کردم
ادامه دارد....🌔
این پارت هدیه برای شما مهربون ها.... تنکیو بای بای ⭐👑
یک ماه بعد :
یک ماه از اون رو میگذره توی این یک ماه حتا یک بارم دیگه به اون بار کوفتی نرفتم ... صبح و شب مشغول کار بودم تا بتونم خرج خودم رو بدم ... توی این یک ماهم نقشه ای که برای جعٔون داشتم رو فراموش کردم.... و تا موقع ای که بتونم خودمو درگیر اون نقشه نمیکنم...
ویو صبح:
× با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم ... با صدایی که از ته چاه میومد گوشی رو جواب دادم
× ها...
رییس: اتت
× رییس بود وای گند زدم سریع از روی تخت بلند شدم و صدامو صاف کردم ...
× او سلام رییس
رییس: خواب بودی
× نه اتفاقا داشتم کار های خونه رو انجام میدادم...
رییس: خوبه ... یک خواهش ازت دارم
× بله رییس
رییس: امروز یکی از کارمند ها استفا داد و کسی رو ندارم که جایگزین کنم توهم که کاری نداری بیا به جاش وایسا...
× ولی رییس...
رییس: ساعت ۷ برو ...
× یک ساعت زودتر میتونستم برم خونه...
× باشه
رییس: خوبه یک ساعت دیگه اینجا باش ...
× از روی تخت بلند شدم آبی به صورتم زدم و بعد از عوض کردن لباسام و خوردن چند لقمه که نمیرم از خونه زدم بیرون ... به سمت محل کارم رفتم و وارد اتاق رییس شدم ...
رییس : خوب ات کارتو شروع کن میتونی ساعت ۷ بری
× چشم
× از اتاق رییس اومدم بیرون و شروع کردم به کار کردن
ویو ساعت ۶ شب به وقت کره:
رییس: ات من میخوام برم این مغازه رو تی بکش بعدش برو...
× باشه ...
× تی رو از کنار در برداشتم سطلی رو پر از آب کردم ... شروع کردم به تمیز کاری مغازه...
ویو ساعت ۶ ونیم:
× کمرم از درد صدا میداد بلخره کل فروشگاه تمیز شده بود ... ماسکمو در آوردم و نفسی تازه کردم پشت دفتر رفتم تا وسایلم رو بردارم و برم ... که صدای زنگوله بالای در به صدا اومد با کلافگی نگاهی به در کردم که اون اینجا چیکار میکرد... ماسکمو روی صورتم زدم تا منو نشناسه... جعٔون همراه لنا اومده بود سعی میکردم زیاد بهشون توجه نکنم ولی نمیشد.... به سمت میز اومدن که سرمو حتا بالا نیاوردم امیدوارم نشناسه منو ... لنا کوچولو با اون همه خوراکی داخل دستش به سمت دایش اومد و با ذوق روی میز گذاشت ...
- اینا رو حساب کن
× سرمو به معنی باشه تکون دادم و شروع کردم به حساب کردن... نگاهای خیره کسی رو روی خودم حس میکردم این باعث استرسم میشد با استرس زیاد تمام وسایل رو داخل پلاستیک گذاشتم ... که لنا کوچولو از دستم گرفت ...
- برداشتی همه چیز رو عزیزم
× جونکوک خیلی با لنا خوب بود با اینکه با همه سرد و خشک حرف میزنه ولی لنا براش فرق داره ...
& اله دایی برداشتم
- باشه ... لنا برو داخل ماشین من حساب کنم میام ....
× حس استرس باز بیشتر شده بود سرم هنوز پایین بود ... ولی نگاهای خیرش رو حس میکردم.... این چرا حاسب نمیکنه بره...
- پک سیگار.... بده
× بفرمایید...
- نمیخوای نگام کنی
× .....بهم نزدیک شد قدمی به عقب رفتم که بازم اومد جلو تر.... ماسکمو از روی صورتم برداشت ... وای شت فهمید کیم ...
- ببینم تو ازم میترسی...
× ن... نه ... دوباره ماسکشو میده بالا
- من اینجوری فکر نمیکنم ازم دور شد و کارتشو به سمتم گرفت
- حساب کن
× منم از خدا خواسته سریع کارت رو گرفتم و حساب کردم ... پوزخندی بهم زد و آروم جوری که خودم بشنوم زمزمه میکرد..
- فکر میکردم از اون دخترایی باشی که مثل جوجه رنگی پیش خونوادشونن ولی اشتباه فکر میکردم ( رفت )
× از مغازه رفت بیرون ماسکمو پایین دادم و نفسی تازه کردم ... هههه اینم فکر میکنه تو آغوش خانواده بزرگ شدم ... خیلی مسخرس...ولی اون که ... آه ات ولش کن ....
× بعد از بستن مغازه به سمت خونه خودم حرکت کردم
ادامه دارد....🌔
این پارت هدیه برای شما مهربون ها.... تنکیو بای بای ⭐👑
- ۵۸.۸k
- ۱۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط