US,because of them...
US,because of them...
Part¹¹
[ویو یونا]
با ارا وارد اتاق طراحی شدیم..
شروع کردم به کشیدن اون طرح نصفهنیمه
ارا هم با دقت،بررسی میکرد و گاهی خودش یه ایده ی جدید به ذهنش میرسید..اونو روی کاغذ میکشید و بعد،ایده هاشو کنار هم میذاشت
مثل همیشه،داخل اتاق پر از ارامش و سکوت بود
بعد از دوساعت،لباس کشیده شد!
لباسی با کانسپت قهوه..که رنگ قهوهای داخلش محو شده بود..ولی کاملا مشخص بود
ارا با دیدنش،چشماش برق زد:
ارا:وای دختر!عالی شده
نگاهم رو به طرحش دادم
لباسی با وایب دریا..پر از صدف و رنگ ابی
چشمام گرد شد:
-ارا..خیلی قشنگ کشیدی!
نگاهش رو به طرحش داد..انگار باورش نمیشد خودش اینو کشیده
با ذوق عکسشو برای یونگی فرستاد..
بعد از اینکه نیمساعت باهم چت کردن،با داد من گوشی رو گذاشت کنار:
-خانوم پارک ارا..یا بهتره بگم مین ارا!گوشی رو بزار کناااااار
ارا:نمیخواااام
خواستم حرفی بزنم،که در زده شد و خانوم کیم،وارد شد:
خانمکیم:ببخشید که مزاحم میشم..ولی یه نفر کاریتون داره
-بگو بیاد داخل
کمی بعد،همون پسر وارد شد..با لبخندی که بیشتر شبیه پوزخند بود
در رو پشت سرش بست..روی مبل روبهروی میزم نشست:
:سلام خانوم مین..دفعهی قبل امکان اشنایی پیش نیومد..اسمم جکسونعه
-متوجه شدم..ولی امیدوارم برای کار اومده باشین
:کاملا برعکس..
از جاش بلند شد..دستاش رو توی جیبش کرد و به میزم نزدیک شد:
:من عاشقتونم..میمیرم براتون..لطفا بزارید شمارتون رو داشته باشم
ارا:خیلی ببخشیدا!ولی داداش گلم الان نامزد این خانومه..و هفته ی بعد ازدواج میکنن
جکسون که انگار ناامید شده بود،گفت:
:خب حداقل شماره؟
-گفتم نه..بفرمایید بیرون
:لطفا!
یهو گوشیم زنگ خورد..جیمین بود
-سلام عشقم..چطوری جوجه؟
+وات؟
صدای تعجب جیمین و خنده ی یونگی از پشت گوشی شنیده شد
-حالت خوبه عزیزم؟خسته نباشی
+فسقلی چیزی زدی؟
-نه عشقم..حالم خوبه
جکسون با حرص رفت بیرون..
-اوففف این پسره ول نمیکرد..چرا زنگ زدی پارک؟
+یا خدا چرا لحنت عوض شد؟
-از اولم همین بود..ولی پسره ول نمیکرد..فکر کنم باور کرد دوستپسر دارم
+اها..خب بیاید کافه پیش من و یونگی
از اتاقم اومدیم بیرون..یونگی و جیمین،داخل کافه درحال حرف زدن بودن
براشون دست تکون دادیم و کنارشون نشستیم
تا خواستم سفارش بدم،یونگی گفت:
یونگی:یه قهوه ی تلخ بدون شکر
گارسون تعظیمی کرد و رفت..
لبخندی زدم..کمی بعد،گارسون قهوه رو برام اورد
من و جیمین مثل همیشه ساکت بودیم
ولی یونگی و ارا..دیوونهامون کردن!
همش درمورد عروسی حرف میزدن..درمورد آیندشون..حتی گاهی اوقات یهو میرفتن سمت بچشون
من و جیمین فقط قهوهامون رو میخوردیم..گاهی به اونا و گاهی به هم دیگه نگاه میکردیم
که یهو ارا گفت:
ارا:امشب بریم کارائوکه؟برای یک هفته قبل از ازدواجمون؟
با یادآوری ازدواجی که الکیالکی قبول کردیم،قهوه پرید توی گلوم
چند باری سرفه کردم..جیمین هم میزد به کمرم
چندثانیه ساکت شدم..ولی وقتی ذوق خاموش شدهاش رو دیدم،گفتم:
-بریم..من مشکلی ندارم
ارا محکم پرید بغلم..
یونگی:اون ابجی منههه
ارا:زن داداش منههه
جیمین سرش رو انداخت پایین تا خندش معلوم نشه
خب ارا نمیتونست بگه خواهرشوهر؟
انگشت اشارهام رو تهدیدوار سمت جیمین گرفتم:
-تو یکی دیگه نخند
+چشم فسقلی
-درددد
جکسون،دو میز اون طرف تر نشسته بود..نگاه چندشش رو روی خودم حس میکرد
دست جیمین رو اروم فشردم..و جوری که کسی نفهمه بهش گفتم:
-پسر روبهرویی جکسونه..همون مزاحمه
جکسون از جاش بلند شد..ولی نه من نگاهش میکردم نه جیمین
مستقیم اومد سر میز ما..و با لحنی که مثلا میخواست بم باشه،ولی شبیه بز بود گفت:
:میدونی که من عاشق اونم؟
جیمین عصبانی نشد..خیلی خونسرد برگشت سمت جکسون..و با صدای بم لعنتیش لب زد:
+ولی اون برای منه،نه تو..اون عاشق منه،نه تو..اون تو زندگی منه،نه تو..پس گورتو گم کن
جکسون خشکش زد..انتظار نداشت اینجوری جوابشو بده
سرشو پایین انداخت و به امید خدا،واقعا رفت...
*ادامه دارد...
Part¹¹
[ویو یونا]
با ارا وارد اتاق طراحی شدیم..
شروع کردم به کشیدن اون طرح نصفهنیمه
ارا هم با دقت،بررسی میکرد و گاهی خودش یه ایده ی جدید به ذهنش میرسید..اونو روی کاغذ میکشید و بعد،ایده هاشو کنار هم میذاشت
مثل همیشه،داخل اتاق پر از ارامش و سکوت بود
بعد از دوساعت،لباس کشیده شد!
لباسی با کانسپت قهوه..که رنگ قهوهای داخلش محو شده بود..ولی کاملا مشخص بود
ارا با دیدنش،چشماش برق زد:
ارا:وای دختر!عالی شده
نگاهم رو به طرحش دادم
لباسی با وایب دریا..پر از صدف و رنگ ابی
چشمام گرد شد:
-ارا..خیلی قشنگ کشیدی!
نگاهش رو به طرحش داد..انگار باورش نمیشد خودش اینو کشیده
با ذوق عکسشو برای یونگی فرستاد..
بعد از اینکه نیمساعت باهم چت کردن،با داد من گوشی رو گذاشت کنار:
-خانوم پارک ارا..یا بهتره بگم مین ارا!گوشی رو بزار کناااااار
ارا:نمیخواااام
خواستم حرفی بزنم،که در زده شد و خانوم کیم،وارد شد:
خانمکیم:ببخشید که مزاحم میشم..ولی یه نفر کاریتون داره
-بگو بیاد داخل
کمی بعد،همون پسر وارد شد..با لبخندی که بیشتر شبیه پوزخند بود
در رو پشت سرش بست..روی مبل روبهروی میزم نشست:
:سلام خانوم مین..دفعهی قبل امکان اشنایی پیش نیومد..اسمم جکسونعه
-متوجه شدم..ولی امیدوارم برای کار اومده باشین
:کاملا برعکس..
از جاش بلند شد..دستاش رو توی جیبش کرد و به میزم نزدیک شد:
:من عاشقتونم..میمیرم براتون..لطفا بزارید شمارتون رو داشته باشم
ارا:خیلی ببخشیدا!ولی داداش گلم الان نامزد این خانومه..و هفته ی بعد ازدواج میکنن
جکسون که انگار ناامید شده بود،گفت:
:خب حداقل شماره؟
-گفتم نه..بفرمایید بیرون
:لطفا!
یهو گوشیم زنگ خورد..جیمین بود
-سلام عشقم..چطوری جوجه؟
+وات؟
صدای تعجب جیمین و خنده ی یونگی از پشت گوشی شنیده شد
-حالت خوبه عزیزم؟خسته نباشی
+فسقلی چیزی زدی؟
-نه عشقم..حالم خوبه
جکسون با حرص رفت بیرون..
-اوففف این پسره ول نمیکرد..چرا زنگ زدی پارک؟
+یا خدا چرا لحنت عوض شد؟
-از اولم همین بود..ولی پسره ول نمیکرد..فکر کنم باور کرد دوستپسر دارم
+اها..خب بیاید کافه پیش من و یونگی
از اتاقم اومدیم بیرون..یونگی و جیمین،داخل کافه درحال حرف زدن بودن
براشون دست تکون دادیم و کنارشون نشستیم
تا خواستم سفارش بدم،یونگی گفت:
یونگی:یه قهوه ی تلخ بدون شکر
گارسون تعظیمی کرد و رفت..
لبخندی زدم..کمی بعد،گارسون قهوه رو برام اورد
من و جیمین مثل همیشه ساکت بودیم
ولی یونگی و ارا..دیوونهامون کردن!
همش درمورد عروسی حرف میزدن..درمورد آیندشون..حتی گاهی اوقات یهو میرفتن سمت بچشون
من و جیمین فقط قهوهامون رو میخوردیم..گاهی به اونا و گاهی به هم دیگه نگاه میکردیم
که یهو ارا گفت:
ارا:امشب بریم کارائوکه؟برای یک هفته قبل از ازدواجمون؟
با یادآوری ازدواجی که الکیالکی قبول کردیم،قهوه پرید توی گلوم
چند باری سرفه کردم..جیمین هم میزد به کمرم
چندثانیه ساکت شدم..ولی وقتی ذوق خاموش شدهاش رو دیدم،گفتم:
-بریم..من مشکلی ندارم
ارا محکم پرید بغلم..
یونگی:اون ابجی منههه
ارا:زن داداش منههه
جیمین سرش رو انداخت پایین تا خندش معلوم نشه
خب ارا نمیتونست بگه خواهرشوهر؟
انگشت اشارهام رو تهدیدوار سمت جیمین گرفتم:
-تو یکی دیگه نخند
+چشم فسقلی
-درددد
جکسون،دو میز اون طرف تر نشسته بود..نگاه چندشش رو روی خودم حس میکرد
دست جیمین رو اروم فشردم..و جوری که کسی نفهمه بهش گفتم:
-پسر روبهرویی جکسونه..همون مزاحمه
جکسون از جاش بلند شد..ولی نه من نگاهش میکردم نه جیمین
مستقیم اومد سر میز ما..و با لحنی که مثلا میخواست بم باشه،ولی شبیه بز بود گفت:
:میدونی که من عاشق اونم؟
جیمین عصبانی نشد..خیلی خونسرد برگشت سمت جکسون..و با صدای بم لعنتیش لب زد:
+ولی اون برای منه،نه تو..اون عاشق منه،نه تو..اون تو زندگی منه،نه تو..پس گورتو گم کن
جکسون خشکش زد..انتظار نداشت اینجوری جوابشو بده
سرشو پایین انداخت و به امید خدا،واقعا رفت...
*ادامه دارد...
- ۶۲۶
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط