US,because of them...
US,because of them...
Part⁹
[ویو جیمین]
یونا خوابش برده بود
باورم نمیشه باور کرده بود مستم..
وقتی مطمئن شدم خوابش سنگینه،چشمام رو از هم فاصله دادم..دستم درو کمرش حلقه شده بود و سرم توی گردنش بود
ازش فاصله گرفتم..چند تا تار مو که افتاده بود جلوی صورتش رو کنار زدم
تکون ریزی خورد..بعد دوباره تبدیل شد به همون بچه کوچولو
گوشیم زنگ خورد..سریع از توی جیبم درش اوردم تا یونا بیدار نشه
تماس تصویری رو وصل کردم..یونگی بود..قیافهاش داد میزد نگرانه:
یونگی:جیمین..یونا رو پیدا نکردی؟
گوشی رو بردم سما یونا که غرق در خواب بود
یونگی:هووووف خیالم راحت شد..
چند ثانیه مکث کرد..بعد چشماش گرد شد:
یونگی:وایسا ببینم..تو لباس نپوشیدی و یونا تو بغل توعه؟تازه تیشرت تو رو پوشیدهههه؟
+اروم باش..نفس عمیق بکش
چندباری پلک زد:
یونگی:حالا بزار ازدواج کنید..راستی یونا راضی شد؟
+اره..ولی گفت به یه شرط
یونگی:چی؟
+فردا بهت میگم..میترسم بیدار بشه
و قطع کردم..گوشی رو گذاشتم کنار و به صورتش خیره شدم
این همون یونای زبوندراز و سرده که بغل من مثل بچهها خوابیده؟...
[ویو یونا]
با تابش نور خورشید به صورتم،چشمای آبیم رو باز کردم
جیمین بغلم کرده بود..اونقدر محکم که تکون خوردن غیرممکن بود
دستم رو روی سینش گذاشتم و سعی کردم ازش فاصله بگیرم..ولی محکمتر بغلم کرد:
+بخواب خانوم مین
-یه بار دیگه بهم بگید خانوم مین میزنمت
+باشه فسقلی
گره ی دستاش اروماروم باز شد..
از روی تخت بلند شدم و گوشیمو چک کردم
۱۰تا تماس از مامان..۱۲تا تماس از بابا..۱۵تا تماس از یونگی..و ۲۰ تا تماس از ارا
یا خداااا..فکر کنم ارا رفت اون دنیا و برگشت!
زنگ زدم به ارا..بعد از چند دقیقه جواب داد:
ارا:یوناااااااااااااا
گوشی رو از گوشم فاصله دادم..
-درد..چته؟
ارا:اینو باید به تو گفت!شب تو بغل داداش من میخوابی..دیشب که غیب شدی یهو
-درسته..حق با توعه..فقط از کجا فهمیدی دیشب تو بغل داداشت بودم؟
ارا:یونگی بهم گفتش..تو خواب هفتپادشاه بودی..انقدر داداشم رو دوست داری؟
-زهر مار..تو که بیشتر داداشم رو دوست داری
همینجوری داشتیم کلکل میکردیم..که دست گندهای گوشی رو ازم گرفت و لب زد:
+ارا قطع میکنم..
گوشی رو قطع کرد..با قیافه ی طلبکارانه نگاهش کردم
-هوووی چیکار میکنی پارک؟
+گوشی رو گرفتم
-خب چراااا؟دارم با خواهر خودت حرف میزنم...
و غر زدن هام شروع شد
فقط روی تخت نشسته بود و بهم نگاه میکرد..انگار نه انگار سه بار بهش فحش دادم،ده بار زدم توی کلش،یا پنج بار نزدیک بود گوشی رو پرت کنم
اخرش خیلی ریلکس،در رو باز کرد..خواست بره بیرون،ولی گوشش رو گرفتم و کشیدمش داخل:
-تیشرت بپوش،بعدش هرجا میخوای گمشو
+چشم خانوم غیرتی..ولی شما که فقط با یه تیشرتی و اونجا کلی بادیگارد مرد هست چی؟
-خب بهم یه چیزی بده
از توی کشو، یه تیشرت و یه شلوار جاگر سفید در اورد..شلوار رو بهم داد و تیشرت رو خودش پوشید
چشمام گرد شد..شلوار اونقدر بزرگ بود که توش گم میشدم!
به زور پوشیدمش و بندش رو کشیدم تا اندازم بشه
یکم از تیشرت رو کردم توی شلوار..خیلی باحال شده بود
با قدم های اهسته،وارد هال شدم
جیمین داشت موچی میخورد..نه یکی،نه دوتا..کلییی موچی جلوش بود
روی مبل نشستم و یکی از موچی هارو برداشتم
اولین گاز رو زدم،که صدای جیمین بلند شد:
+هعی این برای من بود فسقلی
-الان برای منه
لبخند پیروزمندانهای روی لبم جا گرفت
جیمین،دستشو نمایشی روی قلبش گذاشت:
+من برای اون نقشه کشیده بودم
خندم بلندتر شد..
صدای خندم توی کل عمارت میپیچید و همه ی خدمتکارا جمع شده بودن
با صدای زنگ گوشیم،خندم قطع شد
شماره ی مامان بود..جواب دادم:
-بله؟
خانم مین:یونا..دخترم حالت خوبه؟
-بله مامان مرسی
خانم مین:راستش پدرت گفت که ساعت ۱۰،جلسه داریم..هم تو و هم جیمین بیاید
فرصت حرف زدن بهم نداد و با یه خداحافظی،قطع کرد
جیمین که انگار متوجه شده بود یه چیزی شده،با لحن مشکوک لب زد:
+چی میگه؟
-ساعت ۱۰ جلسه گذاشتن..میرم خونه ی خودم
از جاش بلند شد..
خدمتکارا برام لباسام رو اوردن
جیمین تا دم در بدرقهام کرد
یهو،بغلش کردم..تعجب کرده بود
-مرسی..به خاطر همهچیز...
*ادامه دارد...
Part⁹
[ویو جیمین]
یونا خوابش برده بود
باورم نمیشه باور کرده بود مستم..
وقتی مطمئن شدم خوابش سنگینه،چشمام رو از هم فاصله دادم..دستم درو کمرش حلقه شده بود و سرم توی گردنش بود
ازش فاصله گرفتم..چند تا تار مو که افتاده بود جلوی صورتش رو کنار زدم
تکون ریزی خورد..بعد دوباره تبدیل شد به همون بچه کوچولو
گوشیم زنگ خورد..سریع از توی جیبم درش اوردم تا یونا بیدار نشه
تماس تصویری رو وصل کردم..یونگی بود..قیافهاش داد میزد نگرانه:
یونگی:جیمین..یونا رو پیدا نکردی؟
گوشی رو بردم سما یونا که غرق در خواب بود
یونگی:هووووف خیالم راحت شد..
چند ثانیه مکث کرد..بعد چشماش گرد شد:
یونگی:وایسا ببینم..تو لباس نپوشیدی و یونا تو بغل توعه؟تازه تیشرت تو رو پوشیدهههه؟
+اروم باش..نفس عمیق بکش
چندباری پلک زد:
یونگی:حالا بزار ازدواج کنید..راستی یونا راضی شد؟
+اره..ولی گفت به یه شرط
یونگی:چی؟
+فردا بهت میگم..میترسم بیدار بشه
و قطع کردم..گوشی رو گذاشتم کنار و به صورتش خیره شدم
این همون یونای زبوندراز و سرده که بغل من مثل بچهها خوابیده؟...
[ویو یونا]
با تابش نور خورشید به صورتم،چشمای آبیم رو باز کردم
جیمین بغلم کرده بود..اونقدر محکم که تکون خوردن غیرممکن بود
دستم رو روی سینش گذاشتم و سعی کردم ازش فاصله بگیرم..ولی محکمتر بغلم کرد:
+بخواب خانوم مین
-یه بار دیگه بهم بگید خانوم مین میزنمت
+باشه فسقلی
گره ی دستاش اروماروم باز شد..
از روی تخت بلند شدم و گوشیمو چک کردم
۱۰تا تماس از مامان..۱۲تا تماس از بابا..۱۵تا تماس از یونگی..و ۲۰ تا تماس از ارا
یا خداااا..فکر کنم ارا رفت اون دنیا و برگشت!
زنگ زدم به ارا..بعد از چند دقیقه جواب داد:
ارا:یوناااااااااااااا
گوشی رو از گوشم فاصله دادم..
-درد..چته؟
ارا:اینو باید به تو گفت!شب تو بغل داداش من میخوابی..دیشب که غیب شدی یهو
-درسته..حق با توعه..فقط از کجا فهمیدی دیشب تو بغل داداشت بودم؟
ارا:یونگی بهم گفتش..تو خواب هفتپادشاه بودی..انقدر داداشم رو دوست داری؟
-زهر مار..تو که بیشتر داداشم رو دوست داری
همینجوری داشتیم کلکل میکردیم..که دست گندهای گوشی رو ازم گرفت و لب زد:
+ارا قطع میکنم..
گوشی رو قطع کرد..با قیافه ی طلبکارانه نگاهش کردم
-هوووی چیکار میکنی پارک؟
+گوشی رو گرفتم
-خب چراااا؟دارم با خواهر خودت حرف میزنم...
و غر زدن هام شروع شد
فقط روی تخت نشسته بود و بهم نگاه میکرد..انگار نه انگار سه بار بهش فحش دادم،ده بار زدم توی کلش،یا پنج بار نزدیک بود گوشی رو پرت کنم
اخرش خیلی ریلکس،در رو باز کرد..خواست بره بیرون،ولی گوشش رو گرفتم و کشیدمش داخل:
-تیشرت بپوش،بعدش هرجا میخوای گمشو
+چشم خانوم غیرتی..ولی شما که فقط با یه تیشرتی و اونجا کلی بادیگارد مرد هست چی؟
-خب بهم یه چیزی بده
از توی کشو، یه تیشرت و یه شلوار جاگر سفید در اورد..شلوار رو بهم داد و تیشرت رو خودش پوشید
چشمام گرد شد..شلوار اونقدر بزرگ بود که توش گم میشدم!
به زور پوشیدمش و بندش رو کشیدم تا اندازم بشه
یکم از تیشرت رو کردم توی شلوار..خیلی باحال شده بود
با قدم های اهسته،وارد هال شدم
جیمین داشت موچی میخورد..نه یکی،نه دوتا..کلییی موچی جلوش بود
روی مبل نشستم و یکی از موچی هارو برداشتم
اولین گاز رو زدم،که صدای جیمین بلند شد:
+هعی این برای من بود فسقلی
-الان برای منه
لبخند پیروزمندانهای روی لبم جا گرفت
جیمین،دستشو نمایشی روی قلبش گذاشت:
+من برای اون نقشه کشیده بودم
خندم بلندتر شد..
صدای خندم توی کل عمارت میپیچید و همه ی خدمتکارا جمع شده بودن
با صدای زنگ گوشیم،خندم قطع شد
شماره ی مامان بود..جواب دادم:
-بله؟
خانم مین:یونا..دخترم حالت خوبه؟
-بله مامان مرسی
خانم مین:راستش پدرت گفت که ساعت ۱۰،جلسه داریم..هم تو و هم جیمین بیاید
فرصت حرف زدن بهم نداد و با یه خداحافظی،قطع کرد
جیمین که انگار متوجه شده بود یه چیزی شده،با لحن مشکوک لب زد:
+چی میگه؟
-ساعت ۱۰ جلسه گذاشتن..میرم خونه ی خودم
از جاش بلند شد..
خدمتکارا برام لباسام رو اوردن
جیمین تا دم در بدرقهام کرد
یهو،بغلش کردم..تعجب کرده بود
-مرسی..به خاطر همهچیز...
*ادامه دارد...
- ۶۷۸
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط