تا وقتی قلبمان بیدار بشود
part: 1
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
_امشب یه مهمونیه بیا اینم لباس ساعت هفت اماده باش.(سرد)
و لباس را پرت میکنه سمتش
+باشه.
ویو ا/ت
اینم تنها مکالمه من و جونگکوک برای اولین بار در امروز، انگار داشت جلوی سگ چیز مینداخت.
اگه راه چاره داشتم یک لحظه هم اینجا نمیموندم، شاید بپرسید چرا نکنه دعواتون شده ولی نه از همون اول همینجور بود.
ازدواجمون از روی اجبار بود، با زور و تهدید، از همون اول باهم سرد بودیم، اتاق هامون جدا بود، هرکسی برای خودش جدا غذا میخوردیم.
اما اگه اون قرار داد نبود یک لحظه هم واینمیسادم و میرفتم. قرار داد این بود که پنج سال زندگی داشته باشیم و بعد اگر دو نفر راضی بودن طلاق بگیرن.
اما الان چهار سال و نه ماهه که دارم به اجبار زندگی میکنم، هروز دارم روز شماری که که این سه ماه تموم بشه.
این قرار داد به اجبار خانواده ها بود هیچ سودی برای من نداره.
از جام بلند شدم یه نگاه به پیراهنی که اون برام اورده بود کردم اصلا ازش خوشم نیومد، خیلی بی قیافه و رنگی بود که من ازش متنفر بودم.
از اونجایی از خونه نمیتونم برم و فقط باید اخر هفته ها برم اونم با بادیگارت رفتم و با گوشی یه لباس خیلی شیک و قشنگ سفارش دادم.
نمیخاستم جونگکوک بفهمه چی سفارش دادم رفتم طبقه پایین دم در و منتظر موندم توی یه نیم ساعت بستم اومد، بسته را گرفتم و خاستم برم بالا که....
_اون بسته چیه؟(سرد)
+به تو ربطی نداره (سرد)
و رفتم طبقه بالا، درسته توی این چند ستل کاری نکردم که زیبا به بنظر برسم ولی امشب میخام خودی نشون بدم، رفتم حموم یه دوش گرفتم اومدم بیرون.
یه اهنگ گذاشتم و شروع کردم به اماده شدن، اول موهاما خشک کردم بعد استایلشون کردم، بعد ارایش کردم، و بعد لباس پوشیدم و بعد یه عطر زدم و کفش پوشیدم.
درست سر ساعت یک دقیقه مونده بود به هفت که صداش در اومد.
_بیا دیگه (داد)
یه نگاه به خودم توی ایینه کردم و بعد رفتم پایین ـ
+دقیقا ساعت هفته دیر نکردم که خونه را گذاشتی رو سرت.(عصبی.)
_پس اون لباسی که خودم برات خریدم؟
+اونا دوست نداشتم پس براب خودم یکی خریدم.
_عوم راه بیافت.
سوار ماشین شدیم و رفتیم توی مکان مراسم.... اونجا از جونگکوک جدا شدیم، من رفتم سمت راست اونم سمت چت.
نگاه جونگکوک همش روی من بود معلوم بود کارم درسته، ولی اونم خوشتیپ شده ها.....(نه ا/ت به خودت بیا این چرتا پرتا چیه)
دوتا پیک خودرم که نگاه های جونگکوک روم تنگ شد، ولی من بهش اهمیتی ندادم و بازم خوردم....
دیدم جونگکوک اومد سمتم و لیوان را از دستم گرفت
_دیگه بسته نباید ازت جدا میشدم چون ظرفیت نداری.
+به تو چه مر....
خواستم جوابشا بدم که گوشیم زنگ خورد، باید ازش دور میشدم و جواب میدادم تماس مهمی بود. صفحه گوشیا گرفتم سمت خودم که جونگکوک نبینه کیه اگه میفهمید شاید همه چیز بهم میخورد.
یه چشم غره بهش رفتم و بعد رفتم توی حیاط....
+اقای کیم لطفا بگین خبر خوبی دارین
☆بله خبر خوبی دارم خونه به خوبی و بدون مشکل و دردستر به نام شما شد.
+و پاسپورت؟
☆اونم تا فردا خبر قطعی میدم.
+خیلی ممنونم خیلی خوشحالم کردین.
تلفن را قط کردم وقتی برگشتم برم سمت تالار دیدم جونگکوک اونجاست. دست به سینه وایساده بود و خیلی عصبی بود.
یعنی حرفام را شنیده؟ اگه بشنوه میخام از اینجا برم همه چیزا به بابام میگه و ری//ده میشه توی کارم...
خیلی اروم اومد به سمتم رنگش قرمز شده بود، داشت تند تند نفس میکشید.
با هرقدمی که میومد به سمتم منم از دور میشدم.
که یهو......
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ممنون میشم حمایت کنی قشنگم✨🤗
#تابع_قوانین_ویسگون
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
_امشب یه مهمونیه بیا اینم لباس ساعت هفت اماده باش.(سرد)
و لباس را پرت میکنه سمتش
+باشه.
ویو ا/ت
اینم تنها مکالمه من و جونگکوک برای اولین بار در امروز، انگار داشت جلوی سگ چیز مینداخت.
اگه راه چاره داشتم یک لحظه هم اینجا نمیموندم، شاید بپرسید چرا نکنه دعواتون شده ولی نه از همون اول همینجور بود.
ازدواجمون از روی اجبار بود، با زور و تهدید، از همون اول باهم سرد بودیم، اتاق هامون جدا بود، هرکسی برای خودش جدا غذا میخوردیم.
اما اگه اون قرار داد نبود یک لحظه هم واینمیسادم و میرفتم. قرار داد این بود که پنج سال زندگی داشته باشیم و بعد اگر دو نفر راضی بودن طلاق بگیرن.
اما الان چهار سال و نه ماهه که دارم به اجبار زندگی میکنم، هروز دارم روز شماری که که این سه ماه تموم بشه.
این قرار داد به اجبار خانواده ها بود هیچ سودی برای من نداره.
از جام بلند شدم یه نگاه به پیراهنی که اون برام اورده بود کردم اصلا ازش خوشم نیومد، خیلی بی قیافه و رنگی بود که من ازش متنفر بودم.
از اونجایی از خونه نمیتونم برم و فقط باید اخر هفته ها برم اونم با بادیگارت رفتم و با گوشی یه لباس خیلی شیک و قشنگ سفارش دادم.
نمیخاستم جونگکوک بفهمه چی سفارش دادم رفتم طبقه پایین دم در و منتظر موندم توی یه نیم ساعت بستم اومد، بسته را گرفتم و خاستم برم بالا که....
_اون بسته چیه؟(سرد)
+به تو ربطی نداره (سرد)
و رفتم طبقه بالا، درسته توی این چند ستل کاری نکردم که زیبا به بنظر برسم ولی امشب میخام خودی نشون بدم، رفتم حموم یه دوش گرفتم اومدم بیرون.
یه اهنگ گذاشتم و شروع کردم به اماده شدن، اول موهاما خشک کردم بعد استایلشون کردم، بعد ارایش کردم، و بعد لباس پوشیدم و بعد یه عطر زدم و کفش پوشیدم.
درست سر ساعت یک دقیقه مونده بود به هفت که صداش در اومد.
_بیا دیگه (داد)
یه نگاه به خودم توی ایینه کردم و بعد رفتم پایین ـ
+دقیقا ساعت هفته دیر نکردم که خونه را گذاشتی رو سرت.(عصبی.)
_پس اون لباسی که خودم برات خریدم؟
+اونا دوست نداشتم پس براب خودم یکی خریدم.
_عوم راه بیافت.
سوار ماشین شدیم و رفتیم توی مکان مراسم.... اونجا از جونگکوک جدا شدیم، من رفتم سمت راست اونم سمت چت.
نگاه جونگکوک همش روی من بود معلوم بود کارم درسته، ولی اونم خوشتیپ شده ها.....(نه ا/ت به خودت بیا این چرتا پرتا چیه)
دوتا پیک خودرم که نگاه های جونگکوک روم تنگ شد، ولی من بهش اهمیتی ندادم و بازم خوردم....
دیدم جونگکوک اومد سمتم و لیوان را از دستم گرفت
_دیگه بسته نباید ازت جدا میشدم چون ظرفیت نداری.
+به تو چه مر....
خواستم جوابشا بدم که گوشیم زنگ خورد، باید ازش دور میشدم و جواب میدادم تماس مهمی بود. صفحه گوشیا گرفتم سمت خودم که جونگکوک نبینه کیه اگه میفهمید شاید همه چیز بهم میخورد.
یه چشم غره بهش رفتم و بعد رفتم توی حیاط....
+اقای کیم لطفا بگین خبر خوبی دارین
☆بله خبر خوبی دارم خونه به خوبی و بدون مشکل و دردستر به نام شما شد.
+و پاسپورت؟
☆اونم تا فردا خبر قطعی میدم.
+خیلی ممنونم خیلی خوشحالم کردین.
تلفن را قط کردم وقتی برگشتم برم سمت تالار دیدم جونگکوک اونجاست. دست به سینه وایساده بود و خیلی عصبی بود.
یعنی حرفام را شنیده؟ اگه بشنوه میخام از اینجا برم همه چیزا به بابام میگه و ری//ده میشه توی کارم...
خیلی اروم اومد به سمتم رنگش قرمز شده بود، داشت تند تند نفس میکشید.
با هرقدمی که میومد به سمتم منم از دور میشدم.
که یهو......
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ممنون میشم حمایت کنی قشنگم✨🤗
#تابع_قوانین_ویسگون
- ۴۰۰
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط