واقعیت های دروغین
واقعیت های دروغین
پارت= ۱
در پادشاهی ا درد و سکوت ، رنگها مدتها پیش مرده بودند.
نه از آن مرگهای آرام و فراموششده، بلکه از آن مرگهایی که همه دیده بودند و هیچکس نپرسیده بود چرا. دیوارهای قصر به خاکستری سردی آغشته بود که انگار از دود و سکوت ساخته شده باشد. خیابانها، لباسها، پرچمها، حتی آسمانِ بیحوصلهی بالای برجها، همه در سایههایی از مشکی و خاکستری غرق بودند؛ گویی جهان تصمیم گرفته بود نفسش را نگه دارد و دیگر هرگز باز ندهد.
و املیا، شاهدختی که قرار بود وارث این سکوت باشد، در میان همین بیرنگی بزرگ شده بود.
کاخ همیشه به او میگفت:
آرام باش.
سوال نپرس.
آنچه میبینی، حقیقت نیست.
آنچه حس میکنی، اشتباه است.
و بدتر از همه، همهی این جملهها را با لبخند میگفتند.
املیا خیلی زود فهمید که دروغ، همیشه با صدای بلند نمیآید. گاهی دروغ شبیه نوازش است. شبیه اطمینان. شبیه دستهایی که شانهات را میگیرند و میگویند: «ما بهتر از خودت میدانیم چه چیزی برایت خوب است.»
او هر شب در اتاقی میخوابید که پنجرهاش رو به باغی خاکستری باز میشد، باغی که حتی برگهایش هم انگار یادشان رفته بود سبز بودن یعنی چه. اما املیا، پیش از آنکه خوابش ببرد، چشمهایش را میبست و شروع میکرد به ساختن.
اول آسمان را میساخت.
آسمانی آبی، عمیق، زنده.
بعد خورشید را، زرد و گرم، مثل یک سکهی روشن در مشتِ جهان.
بعد رودخانهای نقرهای که از میان جنگلی سبز میگذشت.
و در آخر، خودش را.
نه آن شاهدخت خاموشی که هر روز در تالارها قدم میزد و تعظیمهای بیجان میدید؛
بلکه دختری که میتوانست بدود، بخندد، فریاد بزند، و از لبهی دنیا هم نترسد.
املیا نام این کار را گذاشته بود:
داستانسرایی پیش از خواب، یا شاید خوابسرایی پیش از داستان. خودش هم دقیق نمیدانست. فقط میدانست وقتی کلمات را به هم میدوخت، درون سینهاش چیزی گرم میشد؛ چیزی که در آن قصر سرد و سنگی، کمی شبیه زندگی بود.
آن شب، وقتی صدای قدمهای نگهبانان در راهرو دور شد، او زیر نور کمجان شمع نشست، دفترچهی سیاهش را باز کرد و نوشت:«اگر جهان حقیقت را از من گرفته، من هم میتوانم جهانی تازه بسازم.»
و درست همان لحظه، برای اولین بار، اتفاقی افتاد که هیچکس در قصر برایش دروغ نداشت.
از پشت پنجره، میان سیاهی آسمان، یک نقطهی کوچک رنگی درخشید.
نه نور شمع بود.
نه ستاره.
چیزی شبیه یک پرِ آبی، که در باد معلق بود و آرام، آرام، به سمت پنجرهی املیا میآمد.
املیا نفسش را حبس کرد.
پارت= ۱
در پادشاهی ا درد و سکوت ، رنگها مدتها پیش مرده بودند.
نه از آن مرگهای آرام و فراموششده، بلکه از آن مرگهایی که همه دیده بودند و هیچکس نپرسیده بود چرا. دیوارهای قصر به خاکستری سردی آغشته بود که انگار از دود و سکوت ساخته شده باشد. خیابانها، لباسها، پرچمها، حتی آسمانِ بیحوصلهی بالای برجها، همه در سایههایی از مشکی و خاکستری غرق بودند؛ گویی جهان تصمیم گرفته بود نفسش را نگه دارد و دیگر هرگز باز ندهد.
و املیا، شاهدختی که قرار بود وارث این سکوت باشد، در میان همین بیرنگی بزرگ شده بود.
کاخ همیشه به او میگفت:
آرام باش.
سوال نپرس.
آنچه میبینی، حقیقت نیست.
آنچه حس میکنی، اشتباه است.
و بدتر از همه، همهی این جملهها را با لبخند میگفتند.
املیا خیلی زود فهمید که دروغ، همیشه با صدای بلند نمیآید. گاهی دروغ شبیه نوازش است. شبیه اطمینان. شبیه دستهایی که شانهات را میگیرند و میگویند: «ما بهتر از خودت میدانیم چه چیزی برایت خوب است.»
او هر شب در اتاقی میخوابید که پنجرهاش رو به باغی خاکستری باز میشد، باغی که حتی برگهایش هم انگار یادشان رفته بود سبز بودن یعنی چه. اما املیا، پیش از آنکه خوابش ببرد، چشمهایش را میبست و شروع میکرد به ساختن.
اول آسمان را میساخت.
آسمانی آبی، عمیق، زنده.
بعد خورشید را، زرد و گرم، مثل یک سکهی روشن در مشتِ جهان.
بعد رودخانهای نقرهای که از میان جنگلی سبز میگذشت.
و در آخر، خودش را.
نه آن شاهدخت خاموشی که هر روز در تالارها قدم میزد و تعظیمهای بیجان میدید؛
بلکه دختری که میتوانست بدود، بخندد، فریاد بزند، و از لبهی دنیا هم نترسد.
املیا نام این کار را گذاشته بود:
داستانسرایی پیش از خواب، یا شاید خوابسرایی پیش از داستان. خودش هم دقیق نمیدانست. فقط میدانست وقتی کلمات را به هم میدوخت، درون سینهاش چیزی گرم میشد؛ چیزی که در آن قصر سرد و سنگی، کمی شبیه زندگی بود.
آن شب، وقتی صدای قدمهای نگهبانان در راهرو دور شد، او زیر نور کمجان شمع نشست، دفترچهی سیاهش را باز کرد و نوشت:«اگر جهان حقیقت را از من گرفته، من هم میتوانم جهانی تازه بسازم.»
و درست همان لحظه، برای اولین بار، اتفاقی افتاد که هیچکس در قصر برایش دروغ نداشت.
از پشت پنجره، میان سیاهی آسمان، یک نقطهی کوچک رنگی درخشید.
نه نور شمع بود.
نه ستاره.
چیزی شبیه یک پرِ آبی، که در باد معلق بود و آرام، آرام، به سمت پنجرهی املیا میآمد.
املیا نفسش را حبس کرد.
- ۱۴۱
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط