واقعیت های دروغین
واقعیت های دروغین
پارت ۵
املیا از تالار بیرون آمد و قدمهایش او را به سمت راهروی خلوت اتاقش کشاند.
سکوتِ قصر، سنگینتر از همیشه روی شانههایش نشسته بود و دیوارهای سنگی، نور سرد مشعلها را بیروح به او پس میدادند.
در انتهای راهروی کمنور، جایی که نور پنجرهای باریک، خطی نقرهای بر کف سنگی میکشید، ناگهان چشمش به نقطهای آبی افتاد.
خشکش زد.
نه از سرِ غافلگیری،
که از حسِ آشنایی.
آن رنگ…
چند بار دیگر هم دیده بودش؟
همانطور که حالا، با آن لرزشِ آشنا در دل تاریکی میدرخشید، روزی دیگر هم به سویش آمده بود؛ روزی که تمام دنیا در چشمانش رنگ باخته بود.
همان روزِ مرگ مادرش.
آن روز، جهان برای املیا خاکستری شده بود.
نه فقط دیوارها و آسمان، بلکه حتی نفس کشیدن هم رنگ نداشت.
دلش شکسته بود، خسته بود، و درست در همان لحظهای که گمان میکرد دیگر هیچ نوری باقی نمانده، آن نقطهی آبی، کوچک و روشن، از میان تاریکی به سویش آمده بود.
چیزی که اسمش را نمیدانست، اما در ذهنش، بیاختیار نامش را “پر آبی” گذاشت.
حالا دوباره، آن “پر آبی” در مقابلش بود.
ولی این بار، فرق داشت.
حسِ آشناییاش، کمی رنگِ کنجکاوی به خود گرفته بود.
املیا در دلش زمزمه کرد: “تو کیستی؟”
“پر آبی” انگار در سکوت، جوابی میداد؛ نه با کلمه، بلکه با لرزشی از نور.
نوری که در اعماق وجود املیا، حسی تازه را بیدار میکرد.
حسی که نه اندوه بود، و نه تنهاییِ محض.
شاید… شاید نقطهی آغازِ چیزی بود.
املیا نفس عمیقی کشید. انگار که آن نورِ آبی، هوا را برایش قابل تنفستر میکرد.
“آیا تو همان نوری هستی که مادر از آن میگفت؟ نوری که حتی در تاریکترین شبها هم راه را نشان میدهد؟”
“پر آبی” انگار در پاسخ، درخششی شدیدتر پیدا کرد، و املیا حس کرد که این حسِ تازه، هرچند نامعلوم، اما قدرتی در خود دارد. قدرتی که شاید بتواند او را از این دنیای خاکستری عبور دهد.
و در همین لحظه، صدای آشنایی از انتهای راهرو او را به خود آورد.
صدای دیوید.
همراه با رکسانا، نامادری جدیدش.
املیا نگاهی دیگر به “پر آبی” انداخت؛ گویی با او وداع میکرد، اما با این قول که باز خواهد گشت. سپس با چهرهای که سعی میکرد آرام به نظر برسد، به سمت صدا برگشت.
پارت ۵
املیا از تالار بیرون آمد و قدمهایش او را به سمت راهروی خلوت اتاقش کشاند.
سکوتِ قصر، سنگینتر از همیشه روی شانههایش نشسته بود و دیوارهای سنگی، نور سرد مشعلها را بیروح به او پس میدادند.
در انتهای راهروی کمنور، جایی که نور پنجرهای باریک، خطی نقرهای بر کف سنگی میکشید، ناگهان چشمش به نقطهای آبی افتاد.
خشکش زد.
نه از سرِ غافلگیری،
که از حسِ آشنایی.
آن رنگ…
چند بار دیگر هم دیده بودش؟
همانطور که حالا، با آن لرزشِ آشنا در دل تاریکی میدرخشید، روزی دیگر هم به سویش آمده بود؛ روزی که تمام دنیا در چشمانش رنگ باخته بود.
همان روزِ مرگ مادرش.
آن روز، جهان برای املیا خاکستری شده بود.
نه فقط دیوارها و آسمان، بلکه حتی نفس کشیدن هم رنگ نداشت.
دلش شکسته بود، خسته بود، و درست در همان لحظهای که گمان میکرد دیگر هیچ نوری باقی نمانده، آن نقطهی آبی، کوچک و روشن، از میان تاریکی به سویش آمده بود.
چیزی که اسمش را نمیدانست، اما در ذهنش، بیاختیار نامش را “پر آبی” گذاشت.
حالا دوباره، آن “پر آبی” در مقابلش بود.
ولی این بار، فرق داشت.
حسِ آشناییاش، کمی رنگِ کنجکاوی به خود گرفته بود.
املیا در دلش زمزمه کرد: “تو کیستی؟”
“پر آبی” انگار در سکوت، جوابی میداد؛ نه با کلمه، بلکه با لرزشی از نور.
نوری که در اعماق وجود املیا، حسی تازه را بیدار میکرد.
حسی که نه اندوه بود، و نه تنهاییِ محض.
شاید… شاید نقطهی آغازِ چیزی بود.
املیا نفس عمیقی کشید. انگار که آن نورِ آبی، هوا را برایش قابل تنفستر میکرد.
“آیا تو همان نوری هستی که مادر از آن میگفت؟ نوری که حتی در تاریکترین شبها هم راه را نشان میدهد؟”
“پر آبی” انگار در پاسخ، درخششی شدیدتر پیدا کرد، و املیا حس کرد که این حسِ تازه، هرچند نامعلوم، اما قدرتی در خود دارد. قدرتی که شاید بتواند او را از این دنیای خاکستری عبور دهد.
و در همین لحظه، صدای آشنایی از انتهای راهرو او را به خود آورد.
صدای دیوید.
همراه با رکسانا، نامادری جدیدش.
املیا نگاهی دیگر به “پر آبی” انداخت؛ گویی با او وداع میکرد، اما با این قول که باز خواهد گشت. سپس با چهرهای که سعی میکرد آرام به نظر برسد، به سمت صدا برگشت.
- ۳۱۹
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط