Amityville Horror House

29:Amityville Horror House
خانه‌ی ترسناک امیتویل
از چی اینقدر ناراحت بود؟ انگار تازه خاطرات به ذهنش برگشته بودند. این خانه از اول تا آخرش عجیب بود. چه چیزی باعث شده بود این خانه اینقدر عجیب باشد؟ آن گرگ‌های انسان‌نما چطور؟ آیا آن‌ها آیینی را اجرا می‌کردند؟ چیزی در مورد این خانه، رنگی از واقعیت نداشت که آن را این‌چنین می‌ساخت و اینقدر عجیب می‌کرد. پشت همه این اتفاقات چه بود؟ باید داستانی وجود داشته باشد که بتوان آن را توضیح داد.

«جونگ‌کوک» با چشمان خاکستری‌اش به من خیره شد. این چیزی بود که می‌خواستم به زبان بیاورم. نمی‌خواستم باور کنم، ولی کم‌کم شباهت‌هایم به «نورا» انکارناپذیر می‌شد: «بله؟ چیزی شده، الای؟» با حالتی گیج گفتم، انگار صدایم از ته چاه بیرون می‌آمد: «من... نورا نیستم؟»

با این حرف، هوا و جو اتاق رو به تاریکی رفت و باز هم همان صدا که نه دختر بود، نه پسر، خندید: «جک... بعداً دوباره همو می‌بینیم.» اخم‌های او در هم رفت و بعد به من خیره شد. بعد به «زک» نگاه کردم که مضطرب به من خیره بود: «آبجی خوبی؟» به زک اشاره کردم: «برادرم چه بلایی سرش اومد؟ اینقدر اتفاقات پشت سر هم می‌افتند که وقت نمی‌کنم در موردشان سؤال بپرسم و همین دارد مرا دیوانه می‌کند. زک چه بلایی سرش آمد؟ چرا مثل یک آدم بالغ حرف می‌زند؟ آن گرگ‌ها، آن دفترچه... چرا همه چیز به هم گره خورده؟»

دستانم داشتند می‌لرزیدند و قورت دادن آب دهانم باعث درد بود. «لیلی» به سویم آمد و مرا در آغوش گرفت و شروع کرد به نوازش موهایم: «آروم باش... می‌دانم خیلی گیج شدی. بعد از مدتی این همه اتفاق یهویی برات افتاده و احساساتت قاطی شده، ولی بهت جواب همه سؤالاتت را می‌دهم. ولی فعلاً فقط یه نفس عمیق بکش. خوبه؟»

همانطور که او گفت، نفس عمیقی کشیدم... و سرم را روی شانه‌اش گذاشتم. او با صدایی مهربان اما عصبی گفت: «شما دو نفر... بهتر است شب را پایین بخوابید. الای کنار من می‌خوابد.» کسی جواب نداد و من چشمانم را بستم و باز نکردم تا او را نبینم. فقط صدای قدم‌های کوچک زک را شنیدم که پایین می‌رفت و مثل همیشه... او قدمی نداشت. چشمانم روی هم سنگین شد و به خواب رفتم.

___

باد خنکی به پوستم خورد و باعث بیدار شدنم شد. چشمانم را باز کردم و «لیلی» را دیدم که موهای قهوه‌ای کوتاهش را شانه می‌کند و از داخل آینه نگاهی به من انداخت: «صبح بخیر. بهتری؟» با دستانم صورتم را نیشگون گرفتم تا بهتر هوشیار شوم... بهترم؟ یه جورایی آره، چون آن احساس فشار که دیشب روم بود را نداشتم: «آره، یه جورایی.»

«برو یه آبی به صورتت بزن. امروز می‌رویم بیرون. به نظرم بهتره امروز اون‌ها رو نبینی.» اشاره‌ای نکرد، ولی فهمیدم منظورش کیست. ولی هم‌زمان حس کردم تاکید بیشترش بر روی جونگ‌کوک است.
دیدگاه ها (۷)

30:Amityville Horror Houseخانه‌ی ترسناک امیتویلبعد از اینکه ...

Whispering of death:0«نجوای مرگ» روایت ذهن آشفته‌ی کیم تهیون...

𝓹𝓪𝓻𝓽5

𝓹𝓪𝓻𝓽4

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط