من میخوامت دختر عمو پارت
من میخوامت دختر عمو پارت ۱۹
ویو میز شام
توماس:مامانی(گریه و نق نق)
جیا:چیشده پسرم چرا گریه میکنی
توماس:من آبجی میخوام اههههه(جیغ)
ویو جیا
اصلا به صورت تهیونگ نیم نگاه هم نکردم چون میدونستم پر از پوزخنده
جیا:نمیشه پسرم نه
ته:باشه پسرم هرچی تو بخوای فردا آبجی میاریم
جیا:نه بابایی دروغ میگه مامانی ولش کن آبجی چیه عمو کوک باهات بازی میکنه من باهات بازی میکنم
توماس:اما من میخواممممم...اهههههه(گریه)
ته:هرچی تو بخوای پسرم باشه
حیا:اوفففف نمیشه گریه نکن مامانی قربونت برم
توماس:اهههههههههه(گریه الکی و جیغ)
ته:باشه پسرم حتما (پوزخند)
خب شام خوردیم و همه رفتن بخوابن و من داشتم آشپز خونه رو جم و جور میکردم
کوک:منو توماس میریم بیرون
جیا:اوففف مواظب پسرم باش
کوک:باش خدافظ
ویو جیا
کوک و توماس رفتن و حس کردم دستی دور کمرم حلقه شد و تو گوشم زمزمه کرد
ته:نظرت درمورد حرفی که توماس زد چیه؟
جیا:ما طلاق گرفتیم و تو الان یه مرد غریبه ای متوجه ای دیگه
ته:من طلاق ملاق برام مهم نیست مهم اینه من الان بچه میخوام
جیا:باشه برو ازدواج کن بعد ازش بچه دار شو به من چه تو که به منو اون بچه کوچولوی دوساله فکر نکردی الان هم فکر نکن
ته:یعنی چی که برو ازدواج کن وقتی خودم زن دارم
جیا:زن سابق عزیزم تکرار کن زبونت عادت کنه حالا هم برو
ته:شاید تو شناسنامه شوهرت نباشم اما توی کل زندگیت و عمرت شوهرتم اینو بفهم(خمار)
برگشتم سمتش دستام رو روی شونه هاش گذاشتم و گفتم
جیا:جیا به تو خیانت کرده این یک ، و دو باید این دفع برام تلاش کنی، و سه تلاش کردی کردی نکردی مهم نیست به زودی با توماس قراره بریم ژاپن پس تلاشت رو بکن سرپرستی بچه به عهده منه یادت باشه
و اینو گفتم و میخواستم برم به دستم رو گرفت و گرمای لباش روی لبام حس کردم و لب پایینم رو گاز گرفت و به سمت خودش کشید و یه دستش روی گردنم بود و یکی دیگه دور کمرم و تا تونست گاز میگرفت انگار تشنه ی لبام بود و من از درد دستش رو فشار میدادم اما اثری نداشت و گاز گرفتن بیشتر
جیا:اومممم(ناله خفه)
و با صدا ازم جدا شد چون میدونست نفسم بند اومده بود
ته:این زخم روی لبات میمونه و با دیدن این زخم میفهمی برای منی
و سرش رو تو گردنم برد و روی ترقوه مارک گذاشت
ته:الان شد دوتا زخم (چشمک)
و با چشم غره بهش رفتم تو اتاقم نمیدونم چرا ولی نیشم باز بود انگار خوشحال بودم دوست داشتم بهش یه فرصت بدم اما چندین ماه باهام سرد بود و منم میخوام تلافی کنم اون گریه هام رو و کمکم چشمام بسته شد
ویو تهیونگ
با چشم غره رفت و من فهمیدم دردش اومده بود اما غرورش نزاشت آشکار کنه تا صبح داشتم خاطراتم رو باهاش مرور میکردم و میخندیدم
ویو فردا میز صبحانه
ادامه دارد.....
ویو میز شام
توماس:مامانی(گریه و نق نق)
جیا:چیشده پسرم چرا گریه میکنی
توماس:من آبجی میخوام اههههه(جیغ)
ویو جیا
اصلا به صورت تهیونگ نیم نگاه هم نکردم چون میدونستم پر از پوزخنده
جیا:نمیشه پسرم نه
ته:باشه پسرم هرچی تو بخوای فردا آبجی میاریم
جیا:نه بابایی دروغ میگه مامانی ولش کن آبجی چیه عمو کوک باهات بازی میکنه من باهات بازی میکنم
توماس:اما من میخواممممم...اهههههه(گریه)
ته:هرچی تو بخوای پسرم باشه
حیا:اوفففف نمیشه گریه نکن مامانی قربونت برم
توماس:اهههههههههه(گریه الکی و جیغ)
ته:باشه پسرم حتما (پوزخند)
خب شام خوردیم و همه رفتن بخوابن و من داشتم آشپز خونه رو جم و جور میکردم
کوک:منو توماس میریم بیرون
جیا:اوففف مواظب پسرم باش
کوک:باش خدافظ
ویو جیا
کوک و توماس رفتن و حس کردم دستی دور کمرم حلقه شد و تو گوشم زمزمه کرد
ته:نظرت درمورد حرفی که توماس زد چیه؟
جیا:ما طلاق گرفتیم و تو الان یه مرد غریبه ای متوجه ای دیگه
ته:من طلاق ملاق برام مهم نیست مهم اینه من الان بچه میخوام
جیا:باشه برو ازدواج کن بعد ازش بچه دار شو به من چه تو که به منو اون بچه کوچولوی دوساله فکر نکردی الان هم فکر نکن
ته:یعنی چی که برو ازدواج کن وقتی خودم زن دارم
جیا:زن سابق عزیزم تکرار کن زبونت عادت کنه حالا هم برو
ته:شاید تو شناسنامه شوهرت نباشم اما توی کل زندگیت و عمرت شوهرتم اینو بفهم(خمار)
برگشتم سمتش دستام رو روی شونه هاش گذاشتم و گفتم
جیا:جیا به تو خیانت کرده این یک ، و دو باید این دفع برام تلاش کنی، و سه تلاش کردی کردی نکردی مهم نیست به زودی با توماس قراره بریم ژاپن پس تلاشت رو بکن سرپرستی بچه به عهده منه یادت باشه
و اینو گفتم و میخواستم برم به دستم رو گرفت و گرمای لباش روی لبام حس کردم و لب پایینم رو گاز گرفت و به سمت خودش کشید و یه دستش روی گردنم بود و یکی دیگه دور کمرم و تا تونست گاز میگرفت انگار تشنه ی لبام بود و من از درد دستش رو فشار میدادم اما اثری نداشت و گاز گرفتن بیشتر
جیا:اومممم(ناله خفه)
و با صدا ازم جدا شد چون میدونست نفسم بند اومده بود
ته:این زخم روی لبات میمونه و با دیدن این زخم میفهمی برای منی
و سرش رو تو گردنم برد و روی ترقوه مارک گذاشت
ته:الان شد دوتا زخم (چشمک)
و با چشم غره بهش رفتم تو اتاقم نمیدونم چرا ولی نیشم باز بود انگار خوشحال بودم دوست داشتم بهش یه فرصت بدم اما چندین ماه باهام سرد بود و منم میخوام تلافی کنم اون گریه هام رو و کمکم چشمام بسته شد
ویو تهیونگ
با چشم غره رفت و من فهمیدم دردش اومده بود اما غرورش نزاشت آشکار کنه تا صبح داشتم خاطراتم رو باهاش مرور میکردم و میخندیدم
ویو فردا میز صبحانه
ادامه دارد.....
- ۱.۶k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط