اعتماد عشق [ پارت ۶ ]

بی اشتها بودم اما گرسنه بودم شروع به خوردن کردم


تهیونگ : برای چی از انگلیس پا شدی اومدی اینجا

+ انتقام


تهیونگ : چه انتقامی ؟

پدرم...من ۱۲سال بیرون از این کشور زندگی کردم آخرین بار وقتی ۴ سالم بود توی این شهر کناره پدرم بودم ۲ سال پیش که خبر مرگش رو دادن لحظه شماری میکردم تا سنم از ۱۵ بگذره برگردم کره


تهیونگ : اما تو سنت خیلی کمه


+ آره کمه اما اندازه یه دنیا سختی کشیدم تا به این سن رسیدم همه چیز داشتم اما یکم خوشحالی نداشتم توی ذهنم یه طبیعت سبز بود اما اطرافم سیاهی بود تا آرزو هام رو دفن کنه یه ثانیه هم مثل آدم های عادی زندگی نکردم


تهیونگ : درکت میکنم چون منو جونگ کوک هم همچین روزایی رو تجربه کردیم اما جونگ کوک بیشتر..

کنجکاو شده بودم در موردش

+ چرا بیشتر؟


تهیونگ : مادرش وقتی ۱۰ سالش بود مُرد پدرش هم یه مافیای بزرگ بود آدم روانی بود که یه شب تو خواب کشته بودنش جونگ کوک با چشمای خودش مرگ پدر و مادرش رو دید بی رحمی های پدرش نسبت به خودشو مادرش و خواهرش..


+ خواهر داره مگه ؟


تهیونگ : آره مینسو اسمشه اما اینجا نیست یعنی توی این عمارت نیست جدا بیرون از شهر زندگی میکنه بعد از مرگ پدر مادرشون مینسو دچار بیماریهای روحی روانی شد بعده چند سال هنوزم زیر نظره پزشکه روانشناس هست

لیوان آب پرتقال رو برداشتم

+ خب الان من باید برای خلاص شدن از اینجا چیکار کنم؟

تهیونگ : باهاش ازدواج کن

آب پرتقال پرید تو گلوم زد پشتم

تهیونگ : آروم بابا


+ چی میگی من چطوری باهاش ازدواج کنم من کلی آرزو دارم نمیتونم


تهیونگ : مریلین از سره عشق نه بخاطر امنیت خودت هرکس متوجه تو بشه دست از سرت بر نمی داره حتم ندارم اگر دست یکیشون بهت برسه...


+ میکشنم مگه نه ؟

تهیونگ : یا شاید بدتر از مرگ

ترسیدم راست می‌گفت من هیچکس رو نداشتم ازم محافظت کنه اما چطور باید همه آرزو هایی که واسه زندگیم داشتم رو ول میکردم

تهیونگ : نمیخوای چیزی بگی

+ الان مطمئنم اگر بفهمه همه زندگیش رو گذاشتی کف دستم کله دوتامون رو می کَنه ها...

تهیونگ : مریلین وقت زیادی نداری یا باید زنش بشی یا اون هرکاری که فکرش رو بکنی می‌کنه تا تو بیخیال بشی


+ خودش می‌دونه؟


تهیونگ : آره یعنی با هزارتا بدبختی راضیش کردم اون که سنگه نمیشه چیزی ازش خواست ولی حالا

این تنها راه محافظت از خودم جلوی پام بود


+ ب..باشه انجامش میدم


تهیونگ : نباید ازش انتظار شوهر واقعی رو داشته باشی چون اون همچین چیزایی حالیش نمیشه


+ میدونم من که با عشق و عاشقی باهاش ازدواج نمیکنم که تازه ما فقط دو روزه همدیگه رو دیدیم فقط شرط های خودمون رو داریم همین


همه چیزم داره میسوزه مامانم رو چیکار کنم اونوره آبه چه جوابی به اون بدم


تهیونگ : دختر اخمات رو باز کن دنیا که به آخر نرسیده


+ مامانم رو چیکار کنم حالا به اون چی بگم مثلاً بگم مامی جونم دختره ۱۶ سالت داره با یه دیو ازدواج می‌کنه

تهیونگ : عجب لقبی بهش دادیااا نگران مادرت هم نباش من میارمش تا روزه ازدواج پیشت باشه


+ نه نه نمی‌خواد چیزی بفهمه بزار همونجا تو آرامش باشه مهم نیست چه اتفاقی میوفته فقط اون آرامش داشته باشه

تهیونگ : هر طور که تو بخوای

+ ممنون


تهیونگ : چرا ؟


+ تو با اینکه اولین باره که منو میبینی نشستی و همه چیز رو با حوصله برام تعریف کردی ممنون


تهیونگ : نه بابا فقط چیزایی بود که باید می‌دونستی ولی به کسی نگیا من اینا رو بهت گفتم چون اگه جونگ کوک بفهمه منو می‌فرسته لبه‌ی دار


+ نمیگم خیالت راحت


اگه پارت ۶ ، 16 تا کامنت و ۱۶ تا لایک بگیره امشب یه پارت جایز میزارمم

#تابع_قوانین_ویسگون
دیدگاه ها (۱۶)

اعتماد عشق [ پارت ۷ ]

اعتماد عشق [ پارت ۵ ]

اعتماد عشق [ پارت ۴ ]

𝑝𝑎𝑟𝑡3اسم فیک:𝑙𝑜𝑣𝑒 𝑚𝑒تهیونگ:خب تو مارو دیدی نمیتونیم همینطوری...

معرفی :

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط