اعتماد عشق [ پارت ۴ ]
از زبان مریلین :
دیگه جونی واسه حرف زدن نداشتم نگهبان دستام رو باز کرد که با شدت افتادم روی زمین نامردا اینقدر زدنم که استخوان هام خورد شد
از زبان جونگ کوک :
اگر اون دختر دسته مین هو افتاده ممکنه هر لحظه همه چیز از دستم خارج بشه ( پدر مریلین رییس همه این کسایی هست که تک تک دنبال مریلین هستن که البته پدره مریلین به دست جونگ کوک مُرده و بعد از مرگش مریلین همه دم دستگاه های مهم پدرش رو قراره به دست بگیره )
روبه جانگ شین کردم
- میریم به عمارت مین هو
جانگ شین : بخاطر یه دختر میخوای خودتو به دردسر بندازی جونگ کوک
- دختر چیه چی میگی اون دختره که فقط ۱۶ سالشه همه چیزایی که تا اینجا بخاطرش دویدیم دستشه میفهمی فقط اثر انگشت و امضاش رو میخوام الانم به همه بگو آماده بشن
از زبان مریلین :
نگهبان داشت از در خارج میشد که با تمام بی جونیم و درد پشت کمرم رفتم سمتش با هر بدبختی شده کنارش زدم و اسلحش رو برداشتم..من آدم تسلیم شدن نبودم
یکی دو قدم برداشتم که صدای جر و بحث از بیرون شنیدم انگار هرکس توی این خراب شده بود توی حیاط جمع شده بودن منم طوری که کسی متوجه نشه از دره عمارت رفتم بیرون کلی آدم وسط حیاط وایستاده بودن اما میون این همه آدم یه نفر خیلی به چشمم اومد
این پسره کیه.. توی چند ثانیه جذبش شدم..خاک تو سرت مریلین الان توی این شرایط آخه یواش یواش رفتم و پشت یکی از ماشین ها قایم شدم اونا داشتن بحث میکردن در مورد چیزایی که حتی نمیفهمیدم چی میگن و برام مهم نبود فقط مهم این بود که از این جهنم برم بیرون...
اسلحه هنوز تو دستم بود...دعوا اینقدر شدت گرفت که همه سمت هم اسلحه گرفته بودن منم از اون گوشه نگاه میکردم که همون نگهبانی که زدمش و ازش رد شدم با عجله از عمارت اومد بیرون
فرد : رییس دختره فرار کرد [ داد]
همه هوای ها رفت سمت اون منم از خدا خواسته بلند شدم فرار کنم
مین هو : همونجا وایستا
سست شدم تو جام وایستادم وقتی برگشتم سمت صدا همون یارو مین هو بود که سمتم اسلحه گرفته بود منم کم نیاوردم اسلحه رو گرفتم سمتش خنده ای از روی تمسخر کرد
مین هو : با توجه به سنی که داری شجاعی
+ ب..بزار..برم
مین هو : بری ؟
دستام می لرزیدن که یهو صدای شلیک گلوله ها اومد همون پسره ( جونگ کوک ) خم کردم روی زمین گوشام رو گرفتم و زانوهام رو توی شکمم جمع کردم... خیلی صحنه های وحشتناکی بود که یهو سیاهی...
چند ساعت بعد
از زبان مریلین :
چشمام رو باز کردم وقتی جای ناشناسی که الان داخلش بودم رو دیدم مثل برق گرفته ها بلند شدم گیج به اطراف نگاه کردم اینجا کجاست ؟ رفتم سمت در دستگیره رو کشیدم اما قفل بود..با مشت کوبیدم به در حتی صدام از خستگی در نمیومد صدای یه نفر از پشت در اومد که
فرد : جات امن اینقدر خودتو به در و دیوار نکوب دختر
+منو بیارین بیرون چی از جونم میخواید آخه؟
مشت آخرم رو محکم به در کوبیدم و رفتم نشستم روی زمین و به تخت تکیه دادم زانو هام رو بغل کردم و بالاخره اشک هایی که خیلی وقت بود سعی میکردم نریزن و جلوشون رو گرفته بودم سرازیر شدن
بی صدا گریه میکردم که نکنه یکی بشنوه و به ضعیف بودنم پی ببره که صدای باز شدن در اومد...سرم رو از روی زانو هام برداشتم و به کسی که وارد اتاق شد خیره شدم...چی میخواست از جونم
بلند شدم و محکم وایستادم جلوش دست به جیب با یه مرد پشتش بهم نزدیک شد
+ نمیترسی خطرناک باشم واست ؟
- خطر؟ من خوده عزرائیلم مگه عزرائیل هم از مرگ میترسه
+ نه نمیترسه چون خودش جون آدما رو میگیره
-خب از بچه ای مثل تو بترسم
+ میخوام برم....
چشماش چیزی جز یخ زدگی رو به انسان منتقل نمیکرد
- همه چیز رو پس میدی بعدش میری
+ من چیزی به کسی نمیدم فهمیدی
- اون چیزایی که دسته تو هست و مثلاً اموال پدرته دونه به دونَش برای بیچاره هایی هست که پدرت ثروتشون رو بالا کشید بچه حالا تو فهمیدی
الان جز آزادی برام چیزی مهم نبود
+میخوام برم مگه نشنیدی
-حالا حالا ها مهمون مایی
+ هی صبر کن
داشتم دنبالش میرفتم اون مردی که باهاش اومده بود جلوم رو گرفت و با دستاش بازو هام رو گرفت
جانگ شین : زیادی از حد روی اعصابش نباش بخاطر خودت میگم
+ اگه رو اعصابش باشم چیکار میکنه..میکشتم ؟
سرش رو به نشونه تأسف تکون داد و رفت بیرون بازم در پشتش قفل شد
خب دستم درد گرفت ولی دلم نیومد براتون نزارم ✨🥺
#تابع_قوانین_ویسگون
دیگه جونی واسه حرف زدن نداشتم نگهبان دستام رو باز کرد که با شدت افتادم روی زمین نامردا اینقدر زدنم که استخوان هام خورد شد
از زبان جونگ کوک :
اگر اون دختر دسته مین هو افتاده ممکنه هر لحظه همه چیز از دستم خارج بشه ( پدر مریلین رییس همه این کسایی هست که تک تک دنبال مریلین هستن که البته پدره مریلین به دست جونگ کوک مُرده و بعد از مرگش مریلین همه دم دستگاه های مهم پدرش رو قراره به دست بگیره )
روبه جانگ شین کردم
- میریم به عمارت مین هو
جانگ شین : بخاطر یه دختر میخوای خودتو به دردسر بندازی جونگ کوک
- دختر چیه چی میگی اون دختره که فقط ۱۶ سالشه همه چیزایی که تا اینجا بخاطرش دویدیم دستشه میفهمی فقط اثر انگشت و امضاش رو میخوام الانم به همه بگو آماده بشن
از زبان مریلین :
نگهبان داشت از در خارج میشد که با تمام بی جونیم و درد پشت کمرم رفتم سمتش با هر بدبختی شده کنارش زدم و اسلحش رو برداشتم..من آدم تسلیم شدن نبودم
یکی دو قدم برداشتم که صدای جر و بحث از بیرون شنیدم انگار هرکس توی این خراب شده بود توی حیاط جمع شده بودن منم طوری که کسی متوجه نشه از دره عمارت رفتم بیرون کلی آدم وسط حیاط وایستاده بودن اما میون این همه آدم یه نفر خیلی به چشمم اومد
این پسره کیه.. توی چند ثانیه جذبش شدم..خاک تو سرت مریلین الان توی این شرایط آخه یواش یواش رفتم و پشت یکی از ماشین ها قایم شدم اونا داشتن بحث میکردن در مورد چیزایی که حتی نمیفهمیدم چی میگن و برام مهم نبود فقط مهم این بود که از این جهنم برم بیرون...
اسلحه هنوز تو دستم بود...دعوا اینقدر شدت گرفت که همه سمت هم اسلحه گرفته بودن منم از اون گوشه نگاه میکردم که همون نگهبانی که زدمش و ازش رد شدم با عجله از عمارت اومد بیرون
فرد : رییس دختره فرار کرد [ داد]
همه هوای ها رفت سمت اون منم از خدا خواسته بلند شدم فرار کنم
مین هو : همونجا وایستا
سست شدم تو جام وایستادم وقتی برگشتم سمت صدا همون یارو مین هو بود که سمتم اسلحه گرفته بود منم کم نیاوردم اسلحه رو گرفتم سمتش خنده ای از روی تمسخر کرد
مین هو : با توجه به سنی که داری شجاعی
+ ب..بزار..برم
مین هو : بری ؟
دستام می لرزیدن که یهو صدای شلیک گلوله ها اومد همون پسره ( جونگ کوک ) خم کردم روی زمین گوشام رو گرفتم و زانوهام رو توی شکمم جمع کردم... خیلی صحنه های وحشتناکی بود که یهو سیاهی...
چند ساعت بعد
از زبان مریلین :
چشمام رو باز کردم وقتی جای ناشناسی که الان داخلش بودم رو دیدم مثل برق گرفته ها بلند شدم گیج به اطراف نگاه کردم اینجا کجاست ؟ رفتم سمت در دستگیره رو کشیدم اما قفل بود..با مشت کوبیدم به در حتی صدام از خستگی در نمیومد صدای یه نفر از پشت در اومد که
فرد : جات امن اینقدر خودتو به در و دیوار نکوب دختر
+منو بیارین بیرون چی از جونم میخواید آخه؟
مشت آخرم رو محکم به در کوبیدم و رفتم نشستم روی زمین و به تخت تکیه دادم زانو هام رو بغل کردم و بالاخره اشک هایی که خیلی وقت بود سعی میکردم نریزن و جلوشون رو گرفته بودم سرازیر شدن
بی صدا گریه میکردم که نکنه یکی بشنوه و به ضعیف بودنم پی ببره که صدای باز شدن در اومد...سرم رو از روی زانو هام برداشتم و به کسی که وارد اتاق شد خیره شدم...چی میخواست از جونم
بلند شدم و محکم وایستادم جلوش دست به جیب با یه مرد پشتش بهم نزدیک شد
+ نمیترسی خطرناک باشم واست ؟
- خطر؟ من خوده عزرائیلم مگه عزرائیل هم از مرگ میترسه
+ نه نمیترسه چون خودش جون آدما رو میگیره
-خب از بچه ای مثل تو بترسم
+ میخوام برم....
چشماش چیزی جز یخ زدگی رو به انسان منتقل نمیکرد
- همه چیز رو پس میدی بعدش میری
+ من چیزی به کسی نمیدم فهمیدی
- اون چیزایی که دسته تو هست و مثلاً اموال پدرته دونه به دونَش برای بیچاره هایی هست که پدرت ثروتشون رو بالا کشید بچه حالا تو فهمیدی
الان جز آزادی برام چیزی مهم نبود
+میخوام برم مگه نشنیدی
-حالا حالا ها مهمون مایی
+ هی صبر کن
داشتم دنبالش میرفتم اون مردی که باهاش اومده بود جلوم رو گرفت و با دستاش بازو هام رو گرفت
جانگ شین : زیادی از حد روی اعصابش نباش بخاطر خودت میگم
+ اگه رو اعصابش باشم چیکار میکنه..میکشتم ؟
سرش رو به نشونه تأسف تکون داد و رفت بیرون بازم در پشتش قفل شد
خب دستم درد گرفت ولی دلم نیومد براتون نزارم ✨🥺
#تابع_قوانین_ویسگون
- ۱.۲k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط