#زِ_مَستانِ‌زمستانی "

#زِ_مَستانِ‌زمستانی "
زمستان نیست انگاری
کسی در من سراغی از دل ِ بارانی شاعر نمی گیرد
هوایی نابه سامان
لخت ... مثل ِ پای ِ کودکی از فقر
و حُزنی با صدای ِ نی لبک در جان ِ لب ... های ِ عزیز ِ دوست
صدایی بر نمی خیزد
خدایی بر نمی تابد
عقابی از سر ِ لطفی ... دوباره بال هایش را نمی کوبد
زمستان نیست انگاری
و مردم در تنور ِ سینه هاشان برف می کارند
و آتش نیست بر پا در اُجاق ِ مهربان ِ مادران ِ مهر
خیابان بازی ِ برف است و یخبندان و ماشین ها
کسی ِ فریاد هایش را برای برف می خواند
و برف از کثرت ِ بغض ِ هم آنان که تمام ِ فصل ِ باران اند
می هیسد
و شعری تازه جان می گیرد ... اما در سکوت ِ برف روی ِ برف ...
زمستان نیست ... انگاری
نه نیما حال ِ شعرش آتشین و شوخ
نه احمد ، آیدا می خواند و نه از درخت و خنجر و دیدار حرفی هست
تمام ِ شاعران مشغول ِ بغض ِ سالها شعراند
نمی خواهند برخیزند و در این روزگار ِ بی صدا خواهی ...
صدای ِ مرگ بنوازند
کسی در گوش ِ یک مردار ... نشاید شعر خوانَد
یا برایش شور انگیزد ...
زمستان نیست انگاری
من از هر کنج ِ بی پروا ... من از برفی که بی پرواست
من از دندان به دندان خوردن ِ سگ ها
و از نوشیدن ِ چای ِ دم ِ دیدار ...
من از نصفه – نیمه جانی های ِ یک شاعر
من از نان را به نرخ روز کشتن ها ...
من از برفیدن ِ بغض ِ صدای ِ یوش ..
می فهمم ... زمستان نیست
این فصل ِ سکوت است و ولنگاری ِ آدم ها
زمستان نیست .. انگاری
هنوز از پاکت ِ بهمن ِ
ته ِ سیگارهایش را ... به دست و سینه ی شعرم
خموشی ... هیسی و ... یک داغ ... یک فریاد می سازم
و دی از خستگی هایش ...
و بهمن با سرود ِ ویژه ی دودیش ...
و اسفند ِ کنار ِ چشمهایم شعر
و سال ِ رفته یعنی ، بغض ... یعنی بی زمستانی ... و بی فصلی
زمستان نیست ... انگاری
دلم می خواهد از من ،
تو ... و دیگر هیچ

و فصل ِ تازه ای سازد
یکی فصل از خمار ِ چشم های ِ مست ِ گمنامت
تو آیا فصل ِ شعر ِ شرم را دیدی ؟!
تو آیا در زمستان های ِ عریانت ، گُلی چیدی ؟!
تو آیا ...
مثل من فریاد خواهی کرد ؟!
که جوری من دلم خون است
که انگاری ... زمستان نیست
برفی هم نمی بارد ...
و خون ِ من به دشت ِ سینه ی برفی ... نمی پاشد .

زمستان نیست ... می فهمی ...
دلم ...
اما زمستانیست در کولاک ِ صدها واژه از
... عریانی ِ دستان ِ انسانی
دلم عصیانی از شوق ِ ...
یکی جرعه .. زِ .. مَستانی
که می بازند خود را و نمی بازند انسانی !

زمستان است ، می بینی ...
زمستان را نمی چینی ؟!
ولی در گوش ِ من بی وقفه می خوانی ...
" زمستان نیست ... انگاری "
پ . ن :
زمستان است ، انگاری ... و من شبیه ِ مفتی ِ لجوجی ، فتوا می دهم که برفناکی و برفنوشی و برفمستی ... حرام است ، با مفتی ها فقط می شود ، انکار پیشه کرد ... فتوایم را پس می گیرم ، به سینه ی برفیتان ... خون بپاشید ... شعر می روید بی گمان !
#چوک‌بندر
#بندرعباس
دیدگاه ها (۰)

#دلم‌میخواست...شهر را که میگردم گاه پر است از مردان عاشقی که...

#روزِ‌غیبت‌من...یه روزی همین جاها تو همین کلاس دنیا ، معلم ا...

#دلتنگی...کسی از من چه می داند، از این شب های دلتنگی؟چه می د...

#چقدر‌دوری‌فرشته‌ی‌لحظه‌های‌دلتنگی‌من...نگاه کنچگونه شاخه ها...

🌱🍒دلم گرفته برایت... مگر نمی دانی !چرا برای‌ دلم یک غزل نمی‌...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۳۲دو ماه دیگر گذشت.زمستان بود. ب...

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۳۶یک ماه دیگر گذشت.هوا سرد شده ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط