خدا....
خدا....
یه ویترین داره برای بنده هاش خیلی قشنگه...
گاهی که به تماشایِ جهان مینشینم، دلم میخواهد از میانِ تمامِ شلوغیهایِ روزگار، چشمانم را ببندم و فقط به «ویترینِ خدا» نگاه کنم.
چقدر تماشایی است این ویترین؛ ویترینی که نه گرد و غبار میگیرد و نه اجناسش کهنه میشوند.
خدا چه ظریف چیده است این صحنهیِ هستی را…
یک گوشهاش، رنگِ آبیِ بیانتهایِ آسمان را گذاشته، کنارش عطرِ خاکِ بارانخورده که بعد از هر تپشِ قلبِ ابر، تمامِ زمین را مست میکند. در طبقهیِ دیگری از این ویترین، لبخندِ معصومانهیِ یک کودک را چیده و درست کنارش، صبرِ کوه و تپشِ بیقرارِ قلبِ عاشقان را.
گاهی فکر میکنم چیدمانِ این ویترین، نه فقط برایِ دیدن، که برایِ «آرام گرفتن» است. هر وقت دلم میگیرد، هر وقت غبارِ روزمرگی رویِ آرزوهایم مینشیند، باز میگردم به پشتِ همین شیشهیِ شفافِ خلقت و دوباره نگاه میکنم؛ به سرخیِ غروب که انگار فرشِ قرمزی است زیرِ پایِ ستارهها، به شکوفههایی که بهار را بهانه میکنند تا مهربانیِ خدا را به رخِ زمستان بکشند.
خدایِ من! چه خوشسلیقهای تو که در ویترینِ زندگیِ من، اینهمه «معجزه» چیدهای. و چه زیباست که من، با همین چشمانِ کوچک و نگاهِ محدود، اجازه دارم هر لحظه، گوشهای از شکوهِ تو را تماشا کنم و در دلم بگویم: «خوشا به حالِ چشمی که جز زیباییِ تو نمیبیند…»
#یارب_فقط_خود_آرامش قلبهای طوفان زده ما باش...
.
.
.
یه ویترین داره برای بنده هاش خیلی قشنگه...
گاهی که به تماشایِ جهان مینشینم، دلم میخواهد از میانِ تمامِ شلوغیهایِ روزگار، چشمانم را ببندم و فقط به «ویترینِ خدا» نگاه کنم.
چقدر تماشایی است این ویترین؛ ویترینی که نه گرد و غبار میگیرد و نه اجناسش کهنه میشوند.
خدا چه ظریف چیده است این صحنهیِ هستی را…
یک گوشهاش، رنگِ آبیِ بیانتهایِ آسمان را گذاشته، کنارش عطرِ خاکِ بارانخورده که بعد از هر تپشِ قلبِ ابر، تمامِ زمین را مست میکند. در طبقهیِ دیگری از این ویترین، لبخندِ معصومانهیِ یک کودک را چیده و درست کنارش، صبرِ کوه و تپشِ بیقرارِ قلبِ عاشقان را.
گاهی فکر میکنم چیدمانِ این ویترین، نه فقط برایِ دیدن، که برایِ «آرام گرفتن» است. هر وقت دلم میگیرد، هر وقت غبارِ روزمرگی رویِ آرزوهایم مینشیند، باز میگردم به پشتِ همین شیشهیِ شفافِ خلقت و دوباره نگاه میکنم؛ به سرخیِ غروب که انگار فرشِ قرمزی است زیرِ پایِ ستارهها، به شکوفههایی که بهار را بهانه میکنند تا مهربانیِ خدا را به رخِ زمستان بکشند.
خدایِ من! چه خوشسلیقهای تو که در ویترینِ زندگیِ من، اینهمه «معجزه» چیدهای. و چه زیباست که من، با همین چشمانِ کوچک و نگاهِ محدود، اجازه دارم هر لحظه، گوشهای از شکوهِ تو را تماشا کنم و در دلم بگویم: «خوشا به حالِ چشمی که جز زیباییِ تو نمیبیند…»
#یارب_فقط_خود_آرامش قلبهای طوفان زده ما باش...
.
.
.
- ۴.۹k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط