و فهمیدم سخت‌ترین روزهای زندگی،

و فهمیدم سخت‌ترین روزهای زندگی،
روزهایی نیستند که در آن‌ها گریه می‌کنی،
روزهایی‌اند که دیگر حتی توانِ گریه‌کردن هم نداری،
همه‌چیز در سکوت می‌گذرد و تو،
میانِ انبوهی از فکرها و خستگی‌ها،فقط سعی می‌کنی
روز را به پایان برسانی،و کسی نمی‌داند برای همین چند ساعتِ ساده،
چه اندازه با خودت جنگیده‌ای و چند بار درونت فرو ریخته و دوباره خودت را جمع کرده‌ای.
دیدگاه ها (۰)

کاش می‌توانستمهمه‌چیز را در یک چمدان بگذارم و بروم..بروم جای...

«من؟ درگیرِ رویا، پی‌گیرِ زیستن، مرا بشناس.»

‘ولی فقط دلم نبود که او را می‌خواست.قطره قطره خونم بود؛ بند ...

- پیش از اینکه داستان ما تمام شود،تو تمامم کردی.

همه می‌گویند: «تولدت مبارک...»اما من نمی‌خواهم مثل بقیه، چند...

کاش می‌شدیک بار دیگردر را باز کنیمن با لبخند بیایم سمتتو تو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط