پارت چهارم
پارت : چهارم
مامان جنی: الان میبینی ، برو تو تا بفهمی
جنی: آخه..
مامان جنی: مگه نمیخوای بهت ثابت بشه؟ پس آنقدر حرف نزن برو...
( مادر جنی یک کنیز زیبا ، با لباس باز میفرسته توی سالن و بهش میگه اولین نفر به تهیونگ ، شراب تعارف کنه و خودش شراب ها رو بچرخونه )
( جنی تعجب کرد ، ولی خب بنظرش ایده ی خوبی بود ، اون منتظر واکنش ته یونگ بود...)
( تهیونگ وقتی کنیز رو دید فورا نگاهش رو چرخوند رو به جنی و وقتی بهش شراب تعارف کرد بدون کوچیکه ترین نگاه ، قبول نکرد)( جنتلمن بچم🥹😂)
( جنی وقتی این رو دید ذوقق کرد و متوجه شد مادرش درست میگفته ، رو به مادرش که اونور سالن بود کرد و دید مادرش بهش چشمکی زد)
جنی ویو:
خدای من ، مامانم راست میگفت ، فکر نمیکردم پادشاه مغرور من واقعا عاشقم باشه ، یعنی واقعا تموم این سال ها منتظر من بوده؟
ته یونگ ویو :
وقتی چشمم به کنیز خورد ، فورا نگاهم رو به جنی چرخوندم ، نگاه کردن به اون کنیز با اون لباس بدن نما خیانت به خودم و بانوی من بود ، من قلبم متعلق به یک نفر بود...
( ته و دوستش رفتن توی حیاط قصر ( ته به دوستش خیلی نزدیک بود و باهاش راحت بود) )
ته یونگ: ویلیام ... میگم.... من واقعا عاشقم....
ویلیام: عاشق کی؟
ته یونگ : ملکه جنی... از بچگی عاشق بودم .. اون عزیز کرده یا قلب من ، اون ملکه ی قلب من است....
ویلیام : اون .. بعد مرگ پدرش احتمالا باید ازدواج کنه... بنظرم عجله کن
ته یونگ: درست میگی نباید بزارم عزیز کرده ام دست هیچ عوضی ای بیفته ... این عشق مثل یک عسل زهرآگین میمونه ، همون قدر که شیرینه کشنده است .. اون پادزهر منه ... باید بدستش بیارم....
ویلیام: چجوری؟ چجوری میخوای اون افسانه رو بدست بیاری؟ میدونی با خواستگاری قبلیش چیکار کرده؟ اون یارو اسپانیایی رو یادت نی؟
( بانو خواستگارش رو بسته بود به اسب😂)
ته یونگ: اره میدونم ولی قسم میخورم اون با من همچین کاری نمیکنه اون قلبش برای منه ، قسم میخورم تا آخر عمرم ، تا آخرین قطره یک خون براش بجنگم...
...................................................................
اخیی خیلی قشنگ شد🥹🌚
ببخشید دیشب نزاشتن منتظر موندید 🤍 به جاش امشب دوتا میزارم🥹😂
مامان جنی: الان میبینی ، برو تو تا بفهمی
جنی: آخه..
مامان جنی: مگه نمیخوای بهت ثابت بشه؟ پس آنقدر حرف نزن برو...
( مادر جنی یک کنیز زیبا ، با لباس باز میفرسته توی سالن و بهش میگه اولین نفر به تهیونگ ، شراب تعارف کنه و خودش شراب ها رو بچرخونه )
( جنی تعجب کرد ، ولی خب بنظرش ایده ی خوبی بود ، اون منتظر واکنش ته یونگ بود...)
( تهیونگ وقتی کنیز رو دید فورا نگاهش رو چرخوند رو به جنی و وقتی بهش شراب تعارف کرد بدون کوچیکه ترین نگاه ، قبول نکرد)( جنتلمن بچم🥹😂)
( جنی وقتی این رو دید ذوقق کرد و متوجه شد مادرش درست میگفته ، رو به مادرش که اونور سالن بود کرد و دید مادرش بهش چشمکی زد)
جنی ویو:
خدای من ، مامانم راست میگفت ، فکر نمیکردم پادشاه مغرور من واقعا عاشقم باشه ، یعنی واقعا تموم این سال ها منتظر من بوده؟
ته یونگ ویو :
وقتی چشمم به کنیز خورد ، فورا نگاهم رو به جنی چرخوندم ، نگاه کردن به اون کنیز با اون لباس بدن نما خیانت به خودم و بانوی من بود ، من قلبم متعلق به یک نفر بود...
( ته و دوستش رفتن توی حیاط قصر ( ته به دوستش خیلی نزدیک بود و باهاش راحت بود) )
ته یونگ: ویلیام ... میگم.... من واقعا عاشقم....
ویلیام: عاشق کی؟
ته یونگ : ملکه جنی... از بچگی عاشق بودم .. اون عزیز کرده یا قلب من ، اون ملکه ی قلب من است....
ویلیام : اون .. بعد مرگ پدرش احتمالا باید ازدواج کنه... بنظرم عجله کن
ته یونگ: درست میگی نباید بزارم عزیز کرده ام دست هیچ عوضی ای بیفته ... این عشق مثل یک عسل زهرآگین میمونه ، همون قدر که شیرینه کشنده است .. اون پادزهر منه ... باید بدستش بیارم....
ویلیام: چجوری؟ چجوری میخوای اون افسانه رو بدست بیاری؟ میدونی با خواستگاری قبلیش چیکار کرده؟ اون یارو اسپانیایی رو یادت نی؟
( بانو خواستگارش رو بسته بود به اسب😂)
ته یونگ: اره میدونم ولی قسم میخورم اون با من همچین کاری نمیکنه اون قلبش برای منه ، قسم میخورم تا آخر عمرم ، تا آخرین قطره یک خون براش بجنگم...
...................................................................
اخیی خیلی قشنگ شد🥹🌚
ببخشید دیشب نزاشتن منتظر موندید 🤍 به جاش امشب دوتا میزارم🥹😂
- ۱۹۳
- ۲۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط