#آیا_ارواح_میتوان_زنده_شد؟

#آیا_ارواح_میتوان_زنده_شد؟

PT:1

میا هر شب دقیقاً ساعت سه و هفده دقیقه از خواب می‌پرید.

نه به خاطر کابوس.

به خاطر صدای قدم‌هایی که از راهروی خانه می‌آمد.

اولین شب فکر کرد مادرش بیدار شده.

شب دوم، فهمید صدای قدم‌ها درست جلوی در اتاقش متوقف می‌شود.

شب سوم، جرئت کرد به ساعت نگاه کند.

۳:۱۷

همان لحظه سه ضربه آرام به در خورد.

تق.

تق.

تق.

میا خشک شد.

صدایی از پشت در گفت:

«میا...»

صدای خودش بود.

نفسش بند آمد.

دوباره همان صدا، آرام‌تر تکرار کرد:

«میا... در رو باز کن.»

میا به تخت چسبید و حتی نفس هم نکشید.

چون می‌دانست خودش داخل اتاق است.

پس چیزی که پشت در بود...

چه کسی بود؟

دستگیره در آرام شروع به چرخیدن کرد.

میا چشم‌هایش را بست.

و ناگهان صدای مادرش را از پایین خانه شنید:

«میا؟ بیا پایین.»

اشک در چشم‌هایش جمع شد.

چون مادرش سه ماه بود که مرده بود.

دستگیره هنوز می‌چرخید.

اما این بار صدای پشت در تغییر کرد.

صدای یک مرد بود.

سرد و خسته:

«بالاخره پیدات کردم.»

همه‌چیز ساکت شد.

بعد صدای چیزی از پشت پنجره آمد.

میا آهسته برگشت.

روی شیشه پنجره، با انگشت روی بخار نوشته شده بود:

«تو نباید صدای مرده‌ها رو می‌شنیدی.»

میا عقب رفت.

اما قبل از اینکه بتواند فرار کند، انعکاس مردی را پشت سر خودش در شیشه دید.

مردی با چشمان کاملاً سیاه.

و یک تاج روی سرش.

میا برگشت.

هیچ‌کس آنجا نبود.

فقط صدایی درست کنار گوشش زمزمه کرد:

«من پادشاه مرده‌ها هستم.»
دیدگاه ها (۰)

صدای دویدن هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد.ات ناخودآگاه یک قدم به یون...

پارت هفتمپشت در، کسی منتظرم بودآرینا حتی نفس هم نمی‌کشید.دو ...

RESPECT OR DIE : پارت هشتمصدای قدم‌هایش در راهروی تاریک می‌پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط