Psycho killer(قاتل روانی)
Psycho killer(قاتل روانی)
Part 12
ات همانطور که به پیرمرد نگاه میکرد نگاهش را از او گرفت به فرد روبه روییش داد که با لبخند نگاهش میکرد پس کمی به ادای احترام خم شد و تشکری کرد سپس پیرمرد ادامه داد
ارباب بزرگ : دخترم ایشون پسر یکی از بهترین دوستای دوران جوانیم و همچین بهترین همکارم هستن جناب پارک جیمین
جیمین: اقای لی ما قبلا باهم اشنا شده ایم
جیمین درحالی که لبخندی بر لب داشت و به پیرمرد نگاه می کرد این حرفو زد سپس نگاهش را به ات داد و یکی از ابروهاشو کمی به سمت بالا کشید و چشماشو ریز کرد و گفت
جیمین : مگه نه خانم کیم ات
ات دختر داستان ما نگاه سوالی به پسر داستان ما یعنی جیمین داد و گفت
ات : بله ما آشنا شده ایم البته بدون دانستن اسم همدیگر
ات با لبخند این حرفش را زد و نگاهی به جیمین کرد که با پوزخندی که بر لب داشت نگاهش میکرد سپس به پیرمرد نگاهی کرد و ادامه داد
ات : ارباب بزرگ همانطور که گفتم وقتی درحال خوردن خوراکی ام بودم با ایشون آشنا شده ام پس ایشون پسر بهترین دوستتون هستند
ات هنگامی که داشت همچین حرفایی میزد دست راستش را زیر چونه اش قرار داده بود با پوزخند جدی میگفت
پیرمرد با دیدن همچین وضعیتی روبه ات کرد و گفت
ارباب بزرگ : ات دخترم من یک سری کار با جناب پارک دارم چرا شما دوتا باهم وقت نمیگذرونید تا بیشتر باهم آشنا شوید؟؟؟
ات تا اون لحظه که با پوزخند جدیش به جیمین نگاه میکرد نگاهش را از او گرفت به پیرمرد داد و با لحن تعجبی پرسید
ات : جناب پارک !!!!!!!!!
اهان نکنه منظورتون همون دوست قدیمیتونه درسته
پیر مرد : بله دخترم بعدا با ایشون آشنا می شوی اما الان بهتر است با پسرش بری
سپس روبه جیمین کرد و گفت
پیر مرد : پسرم لطفا مراقب دخترم باش
ادامه دارد .......
Part 12
ات همانطور که به پیرمرد نگاه میکرد نگاهش را از او گرفت به فرد روبه روییش داد که با لبخند نگاهش میکرد پس کمی به ادای احترام خم شد و تشکری کرد سپس پیرمرد ادامه داد
ارباب بزرگ : دخترم ایشون پسر یکی از بهترین دوستای دوران جوانیم و همچین بهترین همکارم هستن جناب پارک جیمین
جیمین: اقای لی ما قبلا باهم اشنا شده ایم
جیمین درحالی که لبخندی بر لب داشت و به پیرمرد نگاه می کرد این حرفو زد سپس نگاهش را به ات داد و یکی از ابروهاشو کمی به سمت بالا کشید و چشماشو ریز کرد و گفت
جیمین : مگه نه خانم کیم ات
ات دختر داستان ما نگاه سوالی به پسر داستان ما یعنی جیمین داد و گفت
ات : بله ما آشنا شده ایم البته بدون دانستن اسم همدیگر
ات با لبخند این حرفش را زد و نگاهی به جیمین کرد که با پوزخندی که بر لب داشت نگاهش میکرد سپس به پیرمرد نگاهی کرد و ادامه داد
ات : ارباب بزرگ همانطور که گفتم وقتی درحال خوردن خوراکی ام بودم با ایشون آشنا شده ام پس ایشون پسر بهترین دوستتون هستند
ات هنگامی که داشت همچین حرفایی میزد دست راستش را زیر چونه اش قرار داده بود با پوزخند جدی میگفت
پیرمرد با دیدن همچین وضعیتی روبه ات کرد و گفت
ارباب بزرگ : ات دخترم من یک سری کار با جناب پارک دارم چرا شما دوتا باهم وقت نمیگذرونید تا بیشتر باهم آشنا شوید؟؟؟
ات تا اون لحظه که با پوزخند جدیش به جیمین نگاه میکرد نگاهش را از او گرفت به پیرمرد داد و با لحن تعجبی پرسید
ات : جناب پارک !!!!!!!!!
اهان نکنه منظورتون همون دوست قدیمیتونه درسته
پیر مرد : بله دخترم بعدا با ایشون آشنا می شوی اما الان بهتر است با پسرش بری
سپس روبه جیمین کرد و گفت
پیر مرد : پسرم لطفا مراقب دخترم باش
ادامه دارد .......
- ۱۸.۹k
- ۲۹ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط