The Queen of My Heart ❤️👑
The Queen of My Heart ❤️👑
پارت ۴۵
ویو لیاـ
بالاخره جلوی خونه رسیدیم.
کایا ماشینو خاموش کرد.
چند لحظه همونجا نشستم و به خونه نگاه کردم.
بعد کمربندمو باز کردم و دست راستم رو سمت دستگیره در بردم.
کایا: هی خانومی مثل اینکه یادت رفته دستت زخمه
تا چند وقت همه کاراتو باید با دست چپ انجام بدی
لیا: تو هروقت تونستی با دست چپت همه کاراتو انجام بدی بعد بیا به من بگو
فک کردی آسونه
کایا: اره آسونه چون من چپ دستم ولی کار با دست راست هم برام سخت نیست
لیا: باشه عزیز حالا بیا هی پز بده
کایا: کی پزداد
لیا: جنابالی
کایا: نه
لیا: اره
کایا: باشه خانوم حرف حرف شماست خوبه؟
لیا: بهتر شد
کایا: خوبه زود راضی میشی
حرفشو زد و از ماشین پیاده شد کایا یکم امشب از وقتی دنبالم اومده عجیب شده بود
ولی سعی کردم بهش فک نکنم
لیا: بیخیال اشتباه فهمیدم امروز یکم گیجم
در همین هین کایا در ماشینو به روم باز کرد
کایا: نمیخای پیاده شی؟
لیا: چی؟ چرا چرا اومدم
از ماشین پیاده شدم و رفتیم داخل
یولا تبق معمول تو اشپزخونه بود
لئو هم رو مبل خوابیده بود
یولا تا منو دید اومد سمتم
یولا: لیا خانوم خوبید اتفاقی براتون نیفتاده دستتون چی شده
لیا: نگران نباش خوبم فقط دارم ضعف میکنم گشنمه
یولا: شام امادس الان براتو میارم
لیا: باشه من یه سر میرم بالا یه لباس راحت تر بپوشم
کایا : کمک خواستی میتونی از چیز یعنی از یولا کمک بگیری
یولا: اره خانوم کمک خواستین صدام کنید
لیا: یه لباس عوض کردنه خودم میتونم تو نهارو اماده کن
یولا: چشم خانوم، شما فقط مواظب دستتون باشید.
کایا یه نگاه کوتاه به دستم انداخت.
منم بدون حرفی رفتم سمت اتاقم
از کمدم یه لباس که راحت باشه انتخاب کردم موهامم باز کردم برگشتم پایین.
شام آماده روی میز بود و کایا هم پشت میز نشسته بود.
یولا همین که منو دید رفت پشت میز و صندلی رو برام عقب کشید
یولا: بیا خانوم، شامتون سرد نشه
رفتم سمت میز و روبهروی کایا نشستم.
جفتمون شروع کردیم به خوردن شام که یکم بعد
گوشی کایا شروع کرد به زنگ خوردن.
کایا گوشیشو از رو میز برداشت نگاهی به شماره انداخت و جواب داد
کایا: بله
چند لحظه ساکت موند و فقط گوش داد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه..☘️
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اسلاید دو: لباس راحت لیا 🌺
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اسپویل: تماس کایا تماس خوبیه نگران نباشید 😉😁
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بچها من فردا احتمالا دارم میرم یه مسافرت دو روزه پس براتون امروز یه پارت دیگه هم اگه وقت کنم مینویسم
احتمالا شب آپلودش کنم
سعی میکنم طولانی بنویسم
که بتونه جای دو روز بی پارتیو بگیره
امیدوارم ازم راضی باشید
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
میشو تو ناشناس دویستاییمونو تبریک بگید دلم میخاد اونجا ازتون پیام دریافت کنم
لینکش تو بیو هست
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پارت ۴۵
ویو لیاـ
بالاخره جلوی خونه رسیدیم.
کایا ماشینو خاموش کرد.
چند لحظه همونجا نشستم و به خونه نگاه کردم.
بعد کمربندمو باز کردم و دست راستم رو سمت دستگیره در بردم.
کایا: هی خانومی مثل اینکه یادت رفته دستت زخمه
تا چند وقت همه کاراتو باید با دست چپ انجام بدی
لیا: تو هروقت تونستی با دست چپت همه کاراتو انجام بدی بعد بیا به من بگو
فک کردی آسونه
کایا: اره آسونه چون من چپ دستم ولی کار با دست راست هم برام سخت نیست
لیا: باشه عزیز حالا بیا هی پز بده
کایا: کی پزداد
لیا: جنابالی
کایا: نه
لیا: اره
کایا: باشه خانوم حرف حرف شماست خوبه؟
لیا: بهتر شد
کایا: خوبه زود راضی میشی
حرفشو زد و از ماشین پیاده شد کایا یکم امشب از وقتی دنبالم اومده عجیب شده بود
ولی سعی کردم بهش فک نکنم
لیا: بیخیال اشتباه فهمیدم امروز یکم گیجم
در همین هین کایا در ماشینو به روم باز کرد
کایا: نمیخای پیاده شی؟
لیا: چی؟ چرا چرا اومدم
از ماشین پیاده شدم و رفتیم داخل
یولا تبق معمول تو اشپزخونه بود
لئو هم رو مبل خوابیده بود
یولا تا منو دید اومد سمتم
یولا: لیا خانوم خوبید اتفاقی براتون نیفتاده دستتون چی شده
لیا: نگران نباش خوبم فقط دارم ضعف میکنم گشنمه
یولا: شام امادس الان براتو میارم
لیا: باشه من یه سر میرم بالا یه لباس راحت تر بپوشم
کایا : کمک خواستی میتونی از چیز یعنی از یولا کمک بگیری
یولا: اره خانوم کمک خواستین صدام کنید
لیا: یه لباس عوض کردنه خودم میتونم تو نهارو اماده کن
یولا: چشم خانوم، شما فقط مواظب دستتون باشید.
کایا یه نگاه کوتاه به دستم انداخت.
منم بدون حرفی رفتم سمت اتاقم
از کمدم یه لباس که راحت باشه انتخاب کردم موهامم باز کردم برگشتم پایین.
شام آماده روی میز بود و کایا هم پشت میز نشسته بود.
یولا همین که منو دید رفت پشت میز و صندلی رو برام عقب کشید
یولا: بیا خانوم، شامتون سرد نشه
رفتم سمت میز و روبهروی کایا نشستم.
جفتمون شروع کردیم به خوردن شام که یکم بعد
گوشی کایا شروع کرد به زنگ خوردن.
کایا گوشیشو از رو میز برداشت نگاهی به شماره انداخت و جواب داد
کایا: بله
چند لحظه ساکت موند و فقط گوش داد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه..☘️
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اسلاید دو: لباس راحت لیا 🌺
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اسپویل: تماس کایا تماس خوبیه نگران نباشید 😉😁
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بچها من فردا احتمالا دارم میرم یه مسافرت دو روزه پس براتون امروز یه پارت دیگه هم اگه وقت کنم مینویسم
احتمالا شب آپلودش کنم
سعی میکنم طولانی بنویسم
که بتونه جای دو روز بی پارتیو بگیره
امیدوارم ازم راضی باشید
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
میشو تو ناشناس دویستاییمونو تبریک بگید دلم میخاد اونجا ازتون پیام دریافت کنم
لینکش تو بیو هست
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
- ۷۷۲
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط