US,because of them...

US,because of them...
Part³

[ویو یونا]
وارد اتاقم شدم..
همه چیز رو برای ارا توضیح دادم..و شروع کردیم به کشیدن طرح
برگه رو برداشتم و وسایل طراحی رو چیندم
گوشی رو برداشتم:

-خانوم کیم
خانم‌کیم:بله؟
-لطفا دوتا قهوه بیارید

بعد از چند دقیقه،قهوه هارو اورد..
مانکن رو با دقت میکشیدم..و کنارش جرعه‌ای از قهوه‌ام رو میخوردم
وقتی بحث قهوه و طراحی میشه،احساس میکنم همه‌چیز بهتره یا هیچ استرسی وجود نداره
با پاک‌کن خمیری،مانکن رو کمرنگ کردم
یه مداد سربی برداشتم و طرح رو به صورت کلی کشیدم

ارا:اوووو چه خوشگل شده
-مرسی..به قشنگیه تو که نمیرسه
ارا:لاس نزن که یونگی حساسه

و دوتاییمون از خنده منفجر شدیم
مداد رنگی هارو اوردم..
حالا نوبت کار اصلی،یعنی نشون دادن جنس پارچه و رنگ کردن بود..

بعد از چندین ساعت،برگه رو گذاشتم کنار

-خیلی خسته شدم
ارا:منم..برای یه تازه‌کار زیاده‌روی بود

سرمو به نشانه ی تایید تکون دادم..حق با اون بود
زیادی خودمون رو خسته کردیم

-نمیخواید به مامان‌ و بابا بگید که قرار میزارید؟
ارا:فردا شب یه مهمونی دعوتیم..اونجا میگم
-کجا؟چرا کسی به من چیزی نگفت؟
ارا:منم زیاد نمیدونم..خانواده ی من و تو هستن..و میخوان یه چیزی بهمون بگن

کیفم رو برداشتم و باهم،از اتاق خارج شدیم..
درمورد اینکه چی بپوشیم حرف میزدیم..حتما باید میرفتیم خرید..
به لب در شرکت رسیدیم:

-پس قرارمون فردا ساعت ۹صبح
ارا:میبینمت

ارا رفت..
و همون لحظه،یونگی اومد

یونگی:بریم؟
-اره

سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم به سمت خونه
توی راه درمورد ارا و خودش حرف میزدیم..از نحوه ی گفتنش به خانواده..و اینکه چجوری خانواده هارو راضی کنه

بعد از چند دقیقه،رسیدیم..
وارد خونه شدم..بوی غذا همه‌جا رو گرفته بود
مستقیم وارد اتاقم شدم..لباسم رو عوض کردم..یه دوش گرفتم..روتین شبم رو انجام دادم
و رفتم توی اشپزخونه..
داشتن غذا میخوردن..دستم رو روی قلبم گذاشتم:

-بدون من غذا میخورین؟
اقای مین:بیا بشین دخترم

نشستم پشت میز..
بعد از کلی کل‌کل کردن به خاطر اخرین تیکه ی گوشت با یونگی،از مامان تشکر کردم و یه چیپس برداشتم

یونگی:تو الان چیزی خوردی!
-من تغذیه لازم دارم

وارد اتاقم شدم..یه فیلم گذاشتم و همراه با چیپس،میدیدم
اما نفهمیدم چجوری ساعت ۱شب شد!
گوشی رو گذاشتم کنار
اگه الان بخوابم،تا فردا ساعت ۹،میشه ۸ ساعت خواب کافی..باید ساعت ۸ بیدار بشم پس ۷ساعت کلا میخوابم
تو همین فکرا بودم که خوابم برد...

الارم گوشیم برای بار هزارم صدا کرد..
خاموشش کردم و بالاخره بلند شدم
ابی به دست و صورتم زدم..صبحونه رو برای امروز بیخیال شدم..لباسم رو پوشیدم..اکسسوری هامو انداختم..یکم ریمل و رژ زدم..و با عطر خودمو خفه کردم
از اتاق خارج شدم..سویچ رو برداشتم

یونگی:کجا میری؟
-با ارا میریم خرید
یونگی:مواظب باشید
-اوهوم

سوار ماشین شدم و به ارا زنگ زدم:

-اماده‌ای؟
ارا:اره..اومدم

کمی بعد جلوی خونه‌اشون وایسادم..
ارا اومد..تا نشست توی ماشین،شروع کرد به حرف زدن:

ارا:دیشب یونگی بهم پیام داد..گفتش که توی مهمونی به همه بگیم همو دوست داریم..باید یه لباس درست‌وحسابی بگیرم..راستی گفته اوناهم میرن خرید
-کیا؟
ارا:جیمین و یونگی دیگه!میخوان کت‌وشلوار بگیرن..یونگی گفته برام یه سوپرایز داره

جوری با ذوق گفت که لبخند روی لبم اومد..
جلوی مرکز خرید پارک کردم..همین که پیاده شدیم،دوتا پسر اومدن جلومون...

*ادامه دارد...
دیدگاه ها (۴)

الان میگید باید باور کنم ۵۰۰تایی شدیمممم؟با اینکه هنوز خیلی ...

US,because of them...Part²ارا با ذوق گفت:ارا:بریم کافه؟به خا...

US,because of them...Part¹(جیمین+ یونا-)[ویو یونا]چشمام رو ب...

P5

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط