نیمهشب ماه تنها در حوض سکوت شناور بود
نیمهشب، ماه تنها، در حوض سکوت شناور بود.
خورشید آمد،با هزاران شاخهی نور،
و در گوشش زمزمه کرد:"بیا..."
ماه لرزید، نقرهاش ریخت روی آب.
پاسخ داد:"بین ما همیشه یک شب فاصله خواهد بود."
خورشید آتشین خندید:
"پس من هر بامداد،در لباس سپیده، به استقبالت میآیم
و تو هر شام،با روسریِ ستاره، به دیدارم میشتابی."
و اینگونه شد...
از آن روز،آسمان، سند ازدواج سایه روشنشان شد.
خورشید آمد،با هزاران شاخهی نور،
و در گوشش زمزمه کرد:"بیا..."
ماه لرزید، نقرهاش ریخت روی آب.
پاسخ داد:"بین ما همیشه یک شب فاصله خواهد بود."
خورشید آتشین خندید:
"پس من هر بامداد،در لباس سپیده، به استقبالت میآیم
و تو هر شام،با روسریِ ستاره، به دیدارم میشتابی."
و اینگونه شد...
از آن روز،آسمان، سند ازدواج سایه روشنشان شد.
- ۲۵۴
- ۱۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط