#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۴۷: برگرد پیشم
هوای شب سرد بود.
حیاط پشتی قصر در سکوت فرو رفته بود و فقط نور کم‌رنگ چراغ‌های سنگی روی مسیر می‌افتاد.
ماشین آماده بود.
محافظ‌ها کمی دورتر ایستاده بودند و هوسوک داشت با یکی از راننده‌ها حرف می‌زد.
و سوآ…
هنوز نرفته بود.
چمدان کوچکش کنار پله‌ها مانده بود اما خودش روبه‌روی جونگ‌کوک ایستاده بود؛ انگار پاهایش حاضر نبودند از آنجا تکان بخورند.
باد آرام موهایش را تکان داد.
جونگ‌کوک کتش را از تن درآورد و بدون حرف روی شانه‌های او انداخت.
سوآ خیلی آرام گفت:
— «خودت سردت میشه.»
— «مهم نیست.»
همان جواب همیشگی.
همان لحن آرامی که انگار برای همه دنیا یخ بود…
جز او.
سوآ انگشت‌هایش را داخل آستین کت پنهان کرد و زیرلب گفت:
— «هنوزم حس می‌کنم خوابم.»
جونگ‌کوک چند ثانیه نگاهش کرد.
— «کدوم قسمتش؟»
سوآ خنده‌ی کوتاهی کرد.
— «اینکه ولیعهد کشور بغلم کرد، نجاتم داد، با چند نفر دعوا کرد، اعتراف عشقی کرد...»
جونگ‌کوک خندید.
خنده‌ای خسته…
ولی واقعی.
بعد آرام جلو آمد.
آن‌قدر نزدیک که سوآ دوباره نفسش گیر کرد.
— «من جدی بودم.»
سوآ پلک زد.
— «راجع به کدوم قسمت؟»
— «همه‌ش.»
این مرد بلد نبود عادی حرف بزند؟
قلب سوآ دوباره شروع کرد به کوبیدن.
جونگ‌کوک نگاهش را از او نگرفت.
— «دوستت دارم، سوآ.»
این بار محکم‌تر گفت.
بدون تردید.
بدون مکث.
و سوآ فهمید چرا آدم‌ها برای چند کلمه ساده دیوانه می‌شوند.
چون وقتی از آدم درست بشنوی…
تمام دنیا را عوض می‌کنند.
سوآ آرام لبخند زد.
— «منم دوستت دارم.»
جونگ‌کوک این بار سریع‌تر خم شد و پیشانی‌اش را به پیشانی او تکیه داد.
چشم‌هایش بسته شد.
انگار فقط می‌خواست چند ثانیه نفس بکشد…
قبل از اینکه دوباره وارد جهنم قصر شود.
سوآ آهسته گفت:
— «نمی‌خوام تنها بمونی اونجا.»
جونگ‌کوک لبخند خیلی کمرنگی زد.
— «من از وقتی به دنیا اومدم تو اون قصر تنهام.»
سوآ فوراً اخم کرد.
— «دیگه نه.»
جونگ‌کوک چشم‌هایش را باز کرد.
سوآ ادامه داد:
— «الان منو داری.»
و دقیقاً همان لحظه بود که چیزی در نگاه جونگ‌کوک شکست.
آن دیوار سرد و آهنی‌ای که سال‌ها دور خودش کشیده بود.
دستش آرام دور کمر سوآ حلقه شد و او را نزدیک‌تر کشید.
— «تو نمی‌فهمی با من چیکار می‌کنی.»
سوآ خندید.
— «می‌ترسم بپرسم.»
— «بهتره بترسی.»
— «تهدیده؟»
— «قول.»
سوآ دوباره خندید و سرش را روی سینه‌ی او گذاشت.
صدای قلب جونگ‌کوک هنوز تند بود.
و عجیب بود که ولیعهدی که همه ازش می‌ترسیدند…
الان این‌قدر محکم او را بغل کرده بود انگار اگر رهایش کند، چیزی را از دست می‌دهد که دیگر هیچ‌وقت برنمی‌گردد.
چند متر آن‌طرف‌تر هوسوک نگاهشان می‌کرد.
بعد آه کشید.
— «من واقعاً حس راننده سرویس مدرسه پیدا کردم.»
سوآ خجالت‌زده سریع از جونگ‌کوک فاصله گرفت.
جونگ‌کوک بدون اینکه حتی برگردد گفت:
— «خفه شو.»
هوسوک:
— «واو. چه احترام قشنگی به برادر دختر مورد علاقت.»
— «تو هنوز اینجایی؟»
— «متأسفانه بله.»
سوآ خنده‌اش گرفت.
هوسوک نزدیک‌تر آمد و به ساعتش نگاه کرد.
— «اگه امشب راه نیفتیم، فردا خبرنگارا می‌فهمن سوآ اینجاست.»
لبخند جونگ‌کوک فوراً محو شد.
واقعیت دوباره برگشته بود.
قصر.
خبرنگارها.
جلسه فردا.
ملکه.
جونگ‌کوک نگاهش را به سوآ دوخت.
— «به محض اینکه جلسه تموم بشه میام پیشت.»
سوآ آرام پرسید:
— «قول؟»
جونگ‌کوک دستش را گرفت و خیلی آرام روی انگشت‌هایش بوسه زد.
— «این بار هیچ قولی رو نمی‌شکنم.»
سوآ رسماً داشت ذوب می‌شد.
هوسوک هم با حالت منزجر زمزمه کرد:
— «خوبه. من کور شدم.»
جونگ‌کوک بی‌تفاوت نگاهش کرد.
— «تحمل کن.»
— «تو خیلی سریع پررو شدیا.»
— «تو خواهرتو دیر معرفی کردی.»
سوآ:
— «خواهش می‌کنم دعوا نکنین»
هوسوک چمدان را برداشت و به سمت ماشین رفت.
قبل از سوار شدن، سوآ برگشت.
جونگ‌کوک هنوز همان‌جا ایستاده بود.
تنها.
زیر نور کم‌رنگ قصر.
اما این بار…
دیگر آن آدم سرد اول داستان نبود.
سوآ آرام گفت:
— «جونگ‌کوک.»
— «هوم؟»
— «مواظب خودت باش.»
جونگ‌کوک چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
— «دلیلش تویی.»
و خدای من.
اگر هوسوک آنجا نبود،
سوآ احتمالاً دوباره می‌دوید بغلش می‌کرد...
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
70 لایک
23 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
دیدگاه ها (۱۵)

فیک نویسه تازه شروع کرده به نوشتن حمایتش کنید🎀✨https://wisgo...

#تاج_و_طوفانپارت ۴۶: سوآی مناتاق هنوز ساکت بود.ولی آن سکوت س...

#تاج_و_طوفانپارت ۴۵: قولی که واقعی شدپادشاه با خستگی دستش را...

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

ناپلئون گمشده(فصل اول)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط