خبر اوردم💔🤓

خبر اوردم💔🤓
شاید باور نکنین ولی خودمم کپ کرده بودم دیروز رفتم بودیم روضه البته که منو به زور بردن دو ساعت نشستیم بعد ی خانمه اومد گفت دخترم چقد بزرگ شدی ماشالله ماشالله
من اصلا نمی شناختمشششششش
بعد با ننه و ننه بزرگم نشست حرف زد از حرفاشون فهمیدم این خانم وقتی بچه بودم بنده رو میخواسته واسه عقد پسرش در بیاره از قضا که مامانم مخالف بوده موفق نشده ولی الان بازم میخواد

اوکی شاید بگین شوخی بوده یا اتفاق نمی افته اینا ولی من قبل قبولی ام توی تیزهوشان مامان و بابام جدی بهم گفتن اگه قبول نشی شوهرت میدیم
من اول اینجوری بودم اوکی دارن شوخی می کنن ولی جدی جدی اون لحظه ترسیده که هیچ گرخیده بودم_

مشکل اینجاست پدر و مادر بزرگم با درس خوندن مشکل دارن و اصرار شون روی ازدواج من بدبخت بوده ولی الان که دیگه قبول شدم احتمالا نمیگیرنم دیگه؟؟؟؟😃💔💔💔✨️

بخدا چیزی بشه هم طرف‌و قیمه قیمه می کنم هم خانواده شو عزادار می کنم😃

حالا پسر شون ی دراز ۱۸۰ و خورده ای سانتی با ریش کصکشی بود😃💢
دلم میخواست عقیمش کنم مردکو😍💢
دیدگاه ها (۱۰)

l love you 💵💵💵💵💵💵💵💵💵

نگاه کردن بهش ام حس خطرناکی داره 💔💔😦

خط چشمام دست گل دختر عمه ام هست😃وقتی بچه فامیل و میزارن پیشت...

پارت ۳۱

شوهر یا ارباب

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط