رمان تهیونگ

با دیدن خودش داخل اینه تعجب کرد ...

× یعنی منو اینجوری دیدن ..


موهاش بهم ریخته بود که این نشونه بد خوابیدنش بود...

× با اعصابنیت صورتشو شست و با حوله صورتی رنگش آب های روی صورتش رو خشک کرد ...

از دشویی خارج شد و به سمت کمد اتاق رفت ...

در کمد رو باز کرد و با دیدن لباس که به رگال آویز بود ذوق زده شد ...

لباس صورتی رنگ زیبا ولی در عین حال ساده...

لباس رو برداشت و نگاهی به لباس کرد ...

توی این چند روزی که اینجا بود هیچ لباسی نداشت...

و کسی چیزی براش نخریده بود ...

با دیدن دوباره لباس خواست ذوق کنه ولی با یاد آوری چند دقیقه پیش ذوقش کور شد ...

لباس رو روی تخت انداخت و همین که خواست در کمد رو ببنده...

توجه هش به باکس پایین کمد جلب شد ...

باکس رو برداشت و نگاهی به سطح باکس کرد...

باکسی صورتی رنگ که دور تا دورش نقش و نگار های پاپیونی داشت...

به سمت تختش رفت و باکس رو روی تخت گذاشت و خودشم روی تخت نشست ...

نگاهی به باکس روبه روش کرد ...

حس کنجکاویش در حال فوران بود ....

خواست در باکس رو باز کنه ...

ولی با یاد آوری چیزی دستشو عقب کشید...


× اگه برای من نباشه چی ؟!


این جمله رو چند بار با خودش زمزمه کرد...

ولی با حس اینکه چرا باید داخل اتاقش باشه در باکس رو باز کرد ...


با دیدن کفش و لوازم آرایشی ذوق کرد...

کفش رو از باکس بیرون آورد و نگاهی بهش انداخت ...

کفش صورتی رنگ که بالاش پاییون بزرگی داشت...

مثل لباسش بود ...
زیبا و ساده...

کفش رو کنار گذاشت...

و دوباره نگاهی به داخل باکس انداخت...

با دیدن دوباره لوازم آرایشی ذوق کرد...

ذوقش میدونست بی دلیل نیست ...

هر دختری با لوازم آرایشی ذوق میکرد ...

و این کارش منطقی بود...

باکس رو از روی تخت برداشت و به سمت میز لوازم آرایشی برد...


وسایل رو دونه به دونه از داخل باکس برداشت و روی میز گذاشت...


ویو چند دقیقه بعد:

برای هزارمین بار داخل اینه نگاهی به خودش انداخت...


خیلی زیبا شده بود ...

لباسی که به تن داشت اونو خیلی زیبا میکرد ...

لباس دقیقا اندازه پوست سفید و رو فرمش بود..

و آرایشی که ساده اما شیک بود

زیبایی اونو چند برابر میکرد ...


نگاهی از داخل اینه به گردنبد روی گردنش انداخت...


چند دقیقه پیش که داشت آماده میشد کف باکس گردنبند رو دید ...


با یاد آوری اینکه ... تایم داره میگذره از اینه دل کند...

و به سمت در اتاق رفت...

خواست درو باز کنه ولی با حس استرسی که بهش وارد شد ...

دستش بی حرکت روی دستگیره موند...

سعی کرد با نفس کشیدن خودشو آروم کنه و موفق شد ...

در اتاق رو باز کرد و به سمت راه پله رفت...

یکی یکی پله هارو تی میکرد...

رسید به آخرین پله...

با صدای کفش که توی خونه اکو شد همه نگاه ها به سمتش برگشت...


🌷ادامه دارد....✨

حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 🩷

این پارت رو چون پاک شده بود دوباره گذاشتم....
و یک پارت دیگه هم همین الان براتون می‌نویسم. و آپلود میکنم ...

پس از این پارت حمایت کنید 😍 ⭐
دیدگاه ها (۱۸)

✨On the way to liberation{ part ۴۱}🌷دختر با افتادنش روی تخت ...

✨On the way to liberation{ part ۴۰}🌷دختر از ترس به خودش می‌ل...

compensation of his death __ Part 37کارلو: خب، من و ریچی میر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط