پاییز جان...!!

پاییز جان...!!
نمی‌دانم چرا
وقتی می‌آیی
با اینکه زاده‌ی مهر توام
نه می‌توانم بخندم
نه می‌توانم برقصم
نه بدوم.
اکنون که صدای گام‌هایت را می‌شنوم
بگو چه کنم؟
دیدگاه ها (۳)

نو عروسِ رنگِ لبهایتچشمهایم را مست زیبایی ات کرده استآغوش بگ...

جغرافیا را نمی فهمموقتی وسعت خواستنمآغوش توستتنها به تاریخ د...

مرا ببوس بگذارپاییز سردرگم شود که عشق از او آغاز شد یا از بو...

معشوقه‌ی تو بودنآن حالتی از خوشبختی‌ست که نه در درام عاشقانه...

مولا جان دلتنگ شما که باشم به آیات قرآن نگاه می‌کنم اما نمی‌...

آخر شب که میشهسکوت خانه بیشتر از همیشه سنگینی می‌کند.همه خوا...

ای پدر…دیگر خسته شده‌ام.احساس می‌کنم از من روی برگردانیده‌ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط