𝐌𝐲 𝐌𝐚𝐧
𝐌𝐲 𝐌𝐚𝐧
𝐏𝐚𝐫𝐭:12
بعد از خرید لباس عروس دومین چیز مورد علاقه ی ا.ت خرید خونه بود.
صبح ساعت 9 جونگکوک با ماشین مرسدس بنز مشکی جلوی در عمارت خانواده ی کیم ایستاده بود .
با ذوق از خواب بیدار شدم و بعد از یه دوش مختصر به سمت کلوزت روم رفتم و یه شلوار راسته ی شکلاتی و یه پیرهن نسکافه ای و یه کت چرم شکلاتی با کفش های آل استار نسکافه ای هم پوشیدم .
با ذوق از خونه زدم بیرون .
جونگکوک جلوی در عمارت به ماشین تکیه داده بود.
و من ماتم برد👀:)
یه پیرهن مشکی که تنگ بود و جذببببببببببببب.
یه شلوار راسته ی مشکی با تیم بوت های مشکی ، و یه عینک دودی.
با دیدن من لبخند ملیحی زد :
_:سلام.
+:عام..سلام
در ماشین رو برام باز کرد و بعد از اینکه نشستم در رو بست و بعد خودش نشست و حرکت کردیم.
از شدت ذوق داخل صندلی جا به جا میشدم و به بیرون از پنجره نگاه میکردم.
_:انگار خیلی ذوق داری!
به سمتش برگشتم ، درحالی که با دستی که تتو داشت دنده رو عوض میکردم و با دست دیگه فرمون رو گرفته بود و نیم رخ و زاویه فک تیزش هندونه قاچ میکرد 👀 سوال رو ازم پرسید.
بعد از طولانی شدن سکوت و نیم نگاهی که بهم انداخت به خودم اومدم و با یه سرفه الکی جواب دادم:
+:بعد از خرید لباس مورد علاقه ترین بخش خونه ست.
_:چه نوع خونه ای مد نظرته؟ عمارت؟ پنت هوس؟
با تعجب بهش خیره شدم.
+:خونه به اون بزرگی واسه چیته؟
_:چی؟ خب نکنه میخوای داخل یه انباری مخوف زندگی کنی؟ لابد عین سیندرلا صبح ها هم میخوای بزنی زیر آواز که موش و پرنده ها بریزن اونجا.
با چهره ای پوکر نگاهش کردم.
+:نه عمارت میخوام نه انباری!
یه خونه ی نسبتا بزرگ که حیاط داشته باشه ، نمیخوام خیلی بزرگ باشه که به خدمه احتیاجی داشته باشیم!
نیم نگاهی بهم انداخت و بعد سرش رو تکون داد .
_:جالبه، میتونیم بریم املاکی یکی از آشناهام.
+:باشه.
ولی ا.ت اصلا انتظار نداشت روزی که با ذوق شروع کرده بود، به بدترین شکل ممکن پیش بره.
......................................................................
با رسیدن به املاکی برق سه فاز از بدنش گذشت، اصلا امکان نداشت اینجا املاکی جانگ باشه.
جونگکوک با نیشخندی که سعی در پنهانش داشت خودش رو به بیخبری زد و متعجب پرسید:
_:چی شده؟ چرا کُپ کردی؟
زبونش بند اومده بود ،هوسوک و جونگکوک مگه چه نسبتی باهم دارن؟
+:تو اینجا.. یعنی تو..خانواده ی جانگ رو میشناسی؟
_:اره چطور؟ یکی از سرمایه گزاران شرکت ما و شماست.
درسته!سرمایه گزاری.
+:ه..هیچی فقط یه کم متعجب شدم.
اره خیلی متعجب ، امیدوارم همش یه خواب باشه.
حتی نمیتونم تصور کنم که اگه هوسوک رو ببینم باید چیکار کنم.
از ماشین پیاده شدیم و به سمت املاکی راه افتادیم ، هر قدمی که برمیداشتم به اندازه ی یک عمر میگذشت.
وقتی به داخل رسیدیم بعد از هماهنگ کردن به سمت دفتر مورد نظر رفتیم و بعد از در زدن جونگکوک در رو باز کرد و من مثل یه مجسمه به صحنه یه رو به رو خیره بودم . اینکه با ورود ما لبخند هوسوک از بین رفت و با اخم که کمی قابل دید بود به ما خیره شد.
با ابرویی بالا افتاده گفت:
هوسوک:....
ادامه دارد...
𝐏𝐚𝐫𝐭:12
بعد از خرید لباس عروس دومین چیز مورد علاقه ی ا.ت خرید خونه بود.
صبح ساعت 9 جونگکوک با ماشین مرسدس بنز مشکی جلوی در عمارت خانواده ی کیم ایستاده بود .
با ذوق از خواب بیدار شدم و بعد از یه دوش مختصر به سمت کلوزت روم رفتم و یه شلوار راسته ی شکلاتی و یه پیرهن نسکافه ای و یه کت چرم شکلاتی با کفش های آل استار نسکافه ای هم پوشیدم .
با ذوق از خونه زدم بیرون .
جونگکوک جلوی در عمارت به ماشین تکیه داده بود.
و من ماتم برد👀:)
یه پیرهن مشکی که تنگ بود و جذببببببببببببب.
یه شلوار راسته ی مشکی با تیم بوت های مشکی ، و یه عینک دودی.
با دیدن من لبخند ملیحی زد :
_:سلام.
+:عام..سلام
در ماشین رو برام باز کرد و بعد از اینکه نشستم در رو بست و بعد خودش نشست و حرکت کردیم.
از شدت ذوق داخل صندلی جا به جا میشدم و به بیرون از پنجره نگاه میکردم.
_:انگار خیلی ذوق داری!
به سمتش برگشتم ، درحالی که با دستی که تتو داشت دنده رو عوض میکردم و با دست دیگه فرمون رو گرفته بود و نیم رخ و زاویه فک تیزش هندونه قاچ میکرد 👀 سوال رو ازم پرسید.
بعد از طولانی شدن سکوت و نیم نگاهی که بهم انداخت به خودم اومدم و با یه سرفه الکی جواب دادم:
+:بعد از خرید لباس مورد علاقه ترین بخش خونه ست.
_:چه نوع خونه ای مد نظرته؟ عمارت؟ پنت هوس؟
با تعجب بهش خیره شدم.
+:خونه به اون بزرگی واسه چیته؟
_:چی؟ خب نکنه میخوای داخل یه انباری مخوف زندگی کنی؟ لابد عین سیندرلا صبح ها هم میخوای بزنی زیر آواز که موش و پرنده ها بریزن اونجا.
با چهره ای پوکر نگاهش کردم.
+:نه عمارت میخوام نه انباری!
یه خونه ی نسبتا بزرگ که حیاط داشته باشه ، نمیخوام خیلی بزرگ باشه که به خدمه احتیاجی داشته باشیم!
نیم نگاهی بهم انداخت و بعد سرش رو تکون داد .
_:جالبه، میتونیم بریم املاکی یکی از آشناهام.
+:باشه.
ولی ا.ت اصلا انتظار نداشت روزی که با ذوق شروع کرده بود، به بدترین شکل ممکن پیش بره.
......................................................................
با رسیدن به املاکی برق سه فاز از بدنش گذشت، اصلا امکان نداشت اینجا املاکی جانگ باشه.
جونگکوک با نیشخندی که سعی در پنهانش داشت خودش رو به بیخبری زد و متعجب پرسید:
_:چی شده؟ چرا کُپ کردی؟
زبونش بند اومده بود ،هوسوک و جونگکوک مگه چه نسبتی باهم دارن؟
+:تو اینجا.. یعنی تو..خانواده ی جانگ رو میشناسی؟
_:اره چطور؟ یکی از سرمایه گزاران شرکت ما و شماست.
درسته!سرمایه گزاری.
+:ه..هیچی فقط یه کم متعجب شدم.
اره خیلی متعجب ، امیدوارم همش یه خواب باشه.
حتی نمیتونم تصور کنم که اگه هوسوک رو ببینم باید چیکار کنم.
از ماشین پیاده شدیم و به سمت املاکی راه افتادیم ، هر قدمی که برمیداشتم به اندازه ی یک عمر میگذشت.
وقتی به داخل رسیدیم بعد از هماهنگ کردن به سمت دفتر مورد نظر رفتیم و بعد از در زدن جونگکوک در رو باز کرد و من مثل یه مجسمه به صحنه یه رو به رو خیره بودم . اینکه با ورود ما لبخند هوسوک از بین رفت و با اخم که کمی قابل دید بود به ما خیره شد.
با ابرویی بالا افتاده گفت:
هوسوک:....
ادامه دارد...
- ۳۰۱
- ۲۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط