P

P.3
_

دخترک: تو چشمام نگاه کن

تهیونگ با تردید سرشو همینجور پایین نگه داشت.

دخترک: نگاه کن، نگاه کن و بگو چشم های منم دروغ میگن؟

تهیونگ: چشم های تو برقی توشه که از خود بیخود میشم و بیخیال دنیا میشم، نمیدونم چی بگم.

دخترک: بزار برم.

تهیونگ: بزارم بری دیگه از دستت میدم.

تهیونگ به دخترک نگاه کرد.

تهیونگ: بعد اینکه تو رفتی هوا برفی شد.
من به هوای بوسیدنت اون برگه رو پس زدم.
همه خاطراتمون رو توی اون کلبه چوبی خاک کردم ولی تو گذاشتی رفتی.

دخترک: خاک کردنش با بقیه چطور بود؟

تهیونگ: بس کن من بدون تو نمیتونستم فقط ازشون استفاده کردم.

دخترک: چه عوضی شده بودی.

تهیونگ: کاری بود که تو با من کردی.

دخترک: پس بزار برم بدتر نشی.

تهیونگ: برعکس نگو، بری بدتر میشم.

دخترک موهای پسرک رو بهم ریخت.

دخترک: قول میدم یه روز دیگه دست پر برگردم پیشت باشه پسرم؟

دختر تهیونگ رو خوابوند رو تخت و پتو رو کشید روش.
پیشونیشو بوسید و گفت:

فقط بخواب، باید بخوابی.

تهیونگ دست دختر رو کشید:

یه ذره پیشم بخواب؛

دخترک: دیر شده باید برم:)

دختر رفت و درو پشت سرش بست. تهیونگ با چشم های باز منتظر دخترکش موند.
ولی تو برمیگردی مگه نه؟
_
پایان... .
دیدگاه ها (۱۳)

P.2 _ تهیونگ بی هوا شروع کرد به گیتار زدن. همون اهنگ همیشگی...

P.1_توی اتاقی نشسته بود که با وجود دختری دیگه اون اتاق گرم ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط