دستی بر چشمانش کشیدم قسم میخورم که تا به حال اینچونین زی

دستی بر چشمانش کشیدم؛ قسم میخورم که تا به حال اینچونین زیبایی را ندیده بوده‌ام!
غمی که در زیبایی آن دو اقیانوس سیاهش پنهان کرده بود به مانند ستاره‌ای کم رنگ در آسمان شب خودنمایی می‌کرد، خاطرات تلخی که در اعماق اقیانوس دلش دفن کرده بود لکه‌ای بر روح پاکش بود که پاک نمی‌شد، احساساتی که سعی در خاموش کردنشان داشت.. به وضوح ماه در آسمان در دو چشم تیله‌ای زیبایَش عیان بودند.
گاهی تلاش می‌کرد نگاهش را بدزدد، گویی فکر می‌کرد که می‌توانم از چشمانش تمام افکارش را بخوانم، من اما حتی لحظه‌ای پلک نمی‌زدم تا زمان بیشتری او را تماشا کنم، برایَم اهمیتی نداشت که چه فکری در سرش می‌چرخد،
فقط می‌خواستم که چشمانش را از من دریغ نکند..
زیبا بود، وصف نشدنی، گویی دو مروارید را از قعر بهشت دزدیده و در چشمان او گذاشته‌اند؛ زیبا و غمناک! دردهایَش، حرف های ناگفته‌ای که در دلش ماند بود، سختی‌هایی که با بدبختی پشت سر گذاشته بود، سر کردن با کسانی که درکی از عشق و وفا ندارند، اشک‌هایی که بارها سرکوبشان کرده بود، این‌ها همگی باعث می‌شدند بخواهم به جای او که خود را از 'گریه کردن' منع می‌کرد اشک بریزم.
اما دیر شده بود.
برای ماندن دیر بود، برای آنکه او را درآغوش بکشم و نگذارم احدی او را آسیب زند دیر شده بود، برای اشک ریختن دیر شده بود، برای فهمیدن حرف‌هایی که نمی‌توانست بر زبان آورد دیر شده بود؛ او خیلی وقت پیش کوله‌اش را جمع کرده و از اینجا رفته بود.
حال به جای آن دو چشمی که به مانند سیاه چاله‌ای مرا در خود غرق می‌کرد، { از او } عکسی و گرمای صندلی که تا لحظه‌ای پیش با وجود او پر شده بود برایَم به جا مانده بود..
و { از من }؟ از من هیچ چیزی باقی نمانده بود، تمام من در خلاء سیَه چاله‌یِ چشمان او برای همیشه گم شد.
دیدگاه ها (۰)

¹⁹ : ¹⁹.به دنبال بهانه‌ای برای نوشتن می‌گردم ، برای اشک ، بر...

..تو پاییز بودی؛ سرد اما دلنشین، از همان‌هایی که آدمی را مشت...

*birthday night*

رز سرخ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط