بگو دروغ بوده همه این بازیات...
بگو دروغ بوده همه این بازیات...
.
.
تو از کدام نوع هستی؟
میروی یا میمانی؟
من از آنها هستم که میروند، دیر یا زود به خودت میآیی و میبینی که تنها اثری که از من در زندگیات مانده صدای خندهها و یادگاریهایِ دست سازیست که به تو هدیه دادهام؛
اکثرا آدمها فکر میکنند کسانی که میمانند غم و اندوه بیشتری را محتمل میشوند، اما هیچکس به رفتنیها نپرداخته است،
رفتنیها بسیار بیشتر درد میکشند، قبل از آنکه همه چیز را تمام کنند تا مدتها بیصدا فرصت میدهند، بیصدا رنج میکشند، بیصدا در جنگند تا بپذیرند اوضاع تغییر خواهد کرد، بی صدا تحمل میکنند، و سپس زمانی که آخرین چراغ رجا هم میسوزد دیگر امیدی در دلشان نیست، تمام ذوق و اشتیاقشان کور شده و هرچه عشق داشتند فدای سکوتشان کردند تا مبادا سخنی موجب تظاهر و یا بیاعتنایی شود،
کسانی که میروند قبل از خداحافظی بارها در تلاش بودهاند تا خودشان را قانع کنند که ماندن درستتر است و با این اوصاف باز هم نتوانستند دوام بیاورند.
بیصدا دوستت دارند، اما میدانند دوست داشتن تمام راه نیست، وقتی میفهمند که عشق نمیتواند همه چیز را حل کند بیصدا نابود میشوند، خورد میشوند، و سپس زمانی که دیگر چیزی در وجودشان نیست عزم رفتن میکنند.
در آن طرف کسانی که ترک میشوند داستان دیگری دارند، آنها هیچگاه مسیر نومیدی را به چشم ندیدهاند، در دنیای آنها همه چیز بینقص بوده و زمانی که ترک میشوند افکار به سویشان حجوم میبرند، مدام در این فکرند که چرا مجال فرصت دیگری نداشتند، و یا مگر هیچگاه عشق در وجود دیگری حس نشده است که اینطور با بیرحمی ترک میکند؟
قسمت تلخ جدایی همین است؛ ماندنیها و رفتنیها هر دو فکر میکنند که دیگری مقصر است و قربانی داستان خودشاناند،
امثال من با عذاب رفتن سر میکنند و اطرافیانمان با درد ماندن، همه در رنجیم اما مصلحت در پایان است، چرا که عشق در جایی از تاریخ دیگر کافی نیست، فقط رنج است و درد است و غم؛
من میروم چرا که اگر روزی کسی از رویِ انسانیت با من بماند و نه عشق از او دلخور میشوم،
گاهی ماندن تنها از سر عذاب وجدانیست که انسان با خود حمل میکند، و رفتن بار ها شرف دارد به اینچون ماندنها....
.
.
تو از کدام نوع هستی؟
میروی یا میمانی؟
من از آنها هستم که میروند، دیر یا زود به خودت میآیی و میبینی که تنها اثری که از من در زندگیات مانده صدای خندهها و یادگاریهایِ دست سازیست که به تو هدیه دادهام؛
اکثرا آدمها فکر میکنند کسانی که میمانند غم و اندوه بیشتری را محتمل میشوند، اما هیچکس به رفتنیها نپرداخته است،
رفتنیها بسیار بیشتر درد میکشند، قبل از آنکه همه چیز را تمام کنند تا مدتها بیصدا فرصت میدهند، بیصدا رنج میکشند، بیصدا در جنگند تا بپذیرند اوضاع تغییر خواهد کرد، بی صدا تحمل میکنند، و سپس زمانی که آخرین چراغ رجا هم میسوزد دیگر امیدی در دلشان نیست، تمام ذوق و اشتیاقشان کور شده و هرچه عشق داشتند فدای سکوتشان کردند تا مبادا سخنی موجب تظاهر و یا بیاعتنایی شود،
کسانی که میروند قبل از خداحافظی بارها در تلاش بودهاند تا خودشان را قانع کنند که ماندن درستتر است و با این اوصاف باز هم نتوانستند دوام بیاورند.
بیصدا دوستت دارند، اما میدانند دوست داشتن تمام راه نیست، وقتی میفهمند که عشق نمیتواند همه چیز را حل کند بیصدا نابود میشوند، خورد میشوند، و سپس زمانی که دیگر چیزی در وجودشان نیست عزم رفتن میکنند.
در آن طرف کسانی که ترک میشوند داستان دیگری دارند، آنها هیچگاه مسیر نومیدی را به چشم ندیدهاند، در دنیای آنها همه چیز بینقص بوده و زمانی که ترک میشوند افکار به سویشان حجوم میبرند، مدام در این فکرند که چرا مجال فرصت دیگری نداشتند، و یا مگر هیچگاه عشق در وجود دیگری حس نشده است که اینطور با بیرحمی ترک میکند؟
قسمت تلخ جدایی همین است؛ ماندنیها و رفتنیها هر دو فکر میکنند که دیگری مقصر است و قربانی داستان خودشاناند،
امثال من با عذاب رفتن سر میکنند و اطرافیانمان با درد ماندن، همه در رنجیم اما مصلحت در پایان است، چرا که عشق در جایی از تاریخ دیگر کافی نیست، فقط رنج است و درد است و غم؛
من میروم چرا که اگر روزی کسی از رویِ انسانیت با من بماند و نه عشق از او دلخور میشوم،
گاهی ماندن تنها از سر عذاب وجدانیست که انسان با خود حمل میکند، و رفتن بار ها شرف دارد به اینچون ماندنها....
- ۲۱۷
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط