P
P13
شب بود، ساعت دقیقاً ده. جییون تو ماشین نشسته بود، پا روی پا انداخته، ایپد دستش بود. نور صفحه روی صورتش میافتاد و چشمهاش خونسرد، بیروح، اما هوشیار. تهیونگ کنارش توی سکوت نشسته بود،
راننده دستش محکم روی دنده بود، و هواسش به جاده....
ماشین کنار در آشپزخونه مخفی باند جی چون توقف کرد. جییون بدون اینکه چیزی بگه، آروم در ماشین رو باز کرد و پا به بیرون گذاشت. پشتش، تهیونگ و آدمهاش از ون پیاده شدن، در سکوت ایستادن و فضا پر شد از لرزش قدمها روی آسفالت سرد. نفسها عمیق بود و چشمها همه قفل شده بودند روی جییون؛ هر حرکتی از او، مثل موجی که زمین رو میلرزونه.
همزمان با ورودشون به آشپزخونه، آشپزهای مواد مخدر که مشغول کار بودن، وحشت زده برگشتن. نگاههاشون گرد شد، چند نفرشون به سمتشون حرکت کردن، فکر کردن پلیسه اومده. و در همین لحظه، درگیری شروع شد؛ مشتها پرواز میکرد، آدمهای جییون جلوی حرکات سریع مخالفان رو میگرفتن، بعضیها روی زمین میافتادن، سر و صدا و فریاد پر میکرد.
جییون وسط این هرج و مرج، بدون اینکه نگاهش به اطراف بیفته، خونسرد قدم برمیداشت. انگار دنیای اطرافش اصلاً وجود نداره، فقط مسیر جلو براش مهم بود. قدمهاش نرم و بیصدا بود، اما هر حرکتش پر از قدرت و تهدید پنهان.
یکی از آشپزها که با ادم های جی یون درگیر بود و تلاش میکرد جلوشون رو بگیره، ناگهان دستش خورد به موهای جییون. جییون برای لحظهای سرش رو پایین آورد، یک حرکتی ساده و سریع زد، مرد رو به زانو در اورد و با یک چرخش بیرحمانه، چاقویی از پشت کمرش بیرون کشید. تیغه برق زد، بدون مکث، انگشت آشپز بیاحتیاط رو قطع کرد. مرد فریاد کشید،
روی زمین افتاد، جییون انگشت قطعشده رو برداشت، با نگاه سرد و بیاحساسش بهش زل زد.
صدای درگیری همچنان ادامه داشت، مشتها و ضربهها همه جا پیچیده بود، اما جییون مثل شبحی از میان آنها رد میشد، بیصدا، بیرحم و دقیق. هر حرکتش محاسبهشده بود، نه عجله، نه تردید، فقط تمرکز کامل روی هدف.
در همین لحظه، در ته راهرو با شدت باز شد و کتشلواریها وارد شدن. یکیشون نعره کشید:
«اینجا چه خبرهههه؟!»
تمام کسانی که درگیر بودن، مکث کردن و به طرف در خیره شدن. چشمها به مرد میانسالی افتاد که بین کتشلواریها ایستاده بود. نگاهش به جییون افتاد. جییون انگشت قطعشده رو در دستش چرخوند و با حرکت دست، سلامی خشک و تهدیدآمیز فرستاد. لبخندِ وحشتناک و سردی روی صورتش نقش بسته بود.
جی یون:(با شمرده شمرده گفتن اسمش )چون، هیو، یونگ… خیلی وقته ندیدمت، حالت خوب بود این مدت؟
صدای جییون آروم اما پر از تهدید بود. رئیس باند، اب دهنش رو قورت داد و نگاهش از جییون به آدمهای اطراف رفت، با اضطراب قدم برداشت.
زنی با قدمهای محکم و مطمئن از کنار هیو یونگ رد شد، بدون توجه به هر کسی پشت سرش، به سمت پلهها رفت و به دفتر هیو یونگ رسید. روی صندلی ریاست نشست، نگاهش مستقیم بود و حرکتی محکم داشت.
هیو یونگ با اضطراب وارد شد:
*چی… چی… شده؟… مادر… خانده؟…
جییون بدون نگاه کردن به اطراف، با انگشت اشاره به تهیونگ اشاره کرد. تهیونگ یک برقه روی میز گذاشت. جییون خونسرد گفت:
جی یون:به اسامی نگاه کن و بگو چه کسایی از تو خرید میکنن.
هیو یونگ با نگاه به اسامی، اب دهنش رو قورت داد، بدنش لرزید و گفت:
جی یون:و… ولی…
جییون دیگه لبخند نمیزد، انگشت قطعشدهای که هنوز در دستش بود رو روی میز گذاشت. نگاهش یخ زده و مرگبار بود:
جی یون:یعنی قراره قطع بعدیم سر دخترت باشه؟
پاهای هیو یونگ شل شد و روی مبل نشست.
*تو.... تو.... از کجا...... میدونی من.... دختر دارم...؟
جییون با دستش چونهاش رو گرفت و با لحنی وحشتناک گفت:
جی یون:یونگااا… نکنه یادت رفته من کیم؟
همینطور دستش آرام روی گردن هیو یونگ فشار آورد، صداش ترکیبی از آرامش و تهدید بود:
جی یون:یونگااا… زود باش، به خاطر بیار من کیم؟
هیو یونگ با صورتی کبود شده، نفسنفس میزد:
*ش…...شما…..هنقی......ه...پ…..ک..….....جی…...یون…....هینق......ه...ه...مادر…....خانده….....ه..ه....ما…..فیا… هست..ین...…
جییون لحظهای مکث کرد:
جی یون:و…؟
هیو یونگ با سختی ادامه داد:
*ک…...ه......کسی…......هنقیتنن......که…....همه… چیزو.......ه...ه.ه.....میدونه…....
جییون ولش کرد و صاف نشست خونسردیاش بازگشت.
جی یون:خب، الان که یادت اومد من کیم، نظرت چیه زود کارمونو تموم کنیم؟
هیو یونگ درحالی که سیع میکرد نفسشو برگردونه شروع کرد به بررسی اسامی، اما نگاهش پر از ترس و اضطراب بود. جییون با آرامش روی مبل نشسته بود، کنترل کامل صحنه دست خودش بود.
شب بود، ساعت دقیقاً ده. جییون تو ماشین نشسته بود، پا روی پا انداخته، ایپد دستش بود. نور صفحه روی صورتش میافتاد و چشمهاش خونسرد، بیروح، اما هوشیار. تهیونگ کنارش توی سکوت نشسته بود،
راننده دستش محکم روی دنده بود، و هواسش به جاده....
ماشین کنار در آشپزخونه مخفی باند جی چون توقف کرد. جییون بدون اینکه چیزی بگه، آروم در ماشین رو باز کرد و پا به بیرون گذاشت. پشتش، تهیونگ و آدمهاش از ون پیاده شدن، در سکوت ایستادن و فضا پر شد از لرزش قدمها روی آسفالت سرد. نفسها عمیق بود و چشمها همه قفل شده بودند روی جییون؛ هر حرکتی از او، مثل موجی که زمین رو میلرزونه.
همزمان با ورودشون به آشپزخونه، آشپزهای مواد مخدر که مشغول کار بودن، وحشت زده برگشتن. نگاههاشون گرد شد، چند نفرشون به سمتشون حرکت کردن، فکر کردن پلیسه اومده. و در همین لحظه، درگیری شروع شد؛ مشتها پرواز میکرد، آدمهای جییون جلوی حرکات سریع مخالفان رو میگرفتن، بعضیها روی زمین میافتادن، سر و صدا و فریاد پر میکرد.
جییون وسط این هرج و مرج، بدون اینکه نگاهش به اطراف بیفته، خونسرد قدم برمیداشت. انگار دنیای اطرافش اصلاً وجود نداره، فقط مسیر جلو براش مهم بود. قدمهاش نرم و بیصدا بود، اما هر حرکتش پر از قدرت و تهدید پنهان.
یکی از آشپزها که با ادم های جی یون درگیر بود و تلاش میکرد جلوشون رو بگیره، ناگهان دستش خورد به موهای جییون. جییون برای لحظهای سرش رو پایین آورد، یک حرکتی ساده و سریع زد، مرد رو به زانو در اورد و با یک چرخش بیرحمانه، چاقویی از پشت کمرش بیرون کشید. تیغه برق زد، بدون مکث، انگشت آشپز بیاحتیاط رو قطع کرد. مرد فریاد کشید،
روی زمین افتاد، جییون انگشت قطعشده رو برداشت، با نگاه سرد و بیاحساسش بهش زل زد.
صدای درگیری همچنان ادامه داشت، مشتها و ضربهها همه جا پیچیده بود، اما جییون مثل شبحی از میان آنها رد میشد، بیصدا، بیرحم و دقیق. هر حرکتش محاسبهشده بود، نه عجله، نه تردید، فقط تمرکز کامل روی هدف.
در همین لحظه، در ته راهرو با شدت باز شد و کتشلواریها وارد شدن. یکیشون نعره کشید:
«اینجا چه خبرهههه؟!»
تمام کسانی که درگیر بودن، مکث کردن و به طرف در خیره شدن. چشمها به مرد میانسالی افتاد که بین کتشلواریها ایستاده بود. نگاهش به جییون افتاد. جییون انگشت قطعشده رو در دستش چرخوند و با حرکت دست، سلامی خشک و تهدیدآمیز فرستاد. لبخندِ وحشتناک و سردی روی صورتش نقش بسته بود.
جی یون:(با شمرده شمرده گفتن اسمش )چون، هیو، یونگ… خیلی وقته ندیدمت، حالت خوب بود این مدت؟
صدای جییون آروم اما پر از تهدید بود. رئیس باند، اب دهنش رو قورت داد و نگاهش از جییون به آدمهای اطراف رفت، با اضطراب قدم برداشت.
زنی با قدمهای محکم و مطمئن از کنار هیو یونگ رد شد، بدون توجه به هر کسی پشت سرش، به سمت پلهها رفت و به دفتر هیو یونگ رسید. روی صندلی ریاست نشست، نگاهش مستقیم بود و حرکتی محکم داشت.
هیو یونگ با اضطراب وارد شد:
*چی… چی… شده؟… مادر… خانده؟…
جییون بدون نگاه کردن به اطراف، با انگشت اشاره به تهیونگ اشاره کرد. تهیونگ یک برقه روی میز گذاشت. جییون خونسرد گفت:
جی یون:به اسامی نگاه کن و بگو چه کسایی از تو خرید میکنن.
هیو یونگ با نگاه به اسامی، اب دهنش رو قورت داد، بدنش لرزید و گفت:
جی یون:و… ولی…
جییون دیگه لبخند نمیزد، انگشت قطعشدهای که هنوز در دستش بود رو روی میز گذاشت. نگاهش یخ زده و مرگبار بود:
جی یون:یعنی قراره قطع بعدیم سر دخترت باشه؟
پاهای هیو یونگ شل شد و روی مبل نشست.
*تو.... تو.... از کجا...... میدونی من.... دختر دارم...؟
جییون با دستش چونهاش رو گرفت و با لحنی وحشتناک گفت:
جی یون:یونگااا… نکنه یادت رفته من کیم؟
همینطور دستش آرام روی گردن هیو یونگ فشار آورد، صداش ترکیبی از آرامش و تهدید بود:
جی یون:یونگااا… زود باش، به خاطر بیار من کیم؟
هیو یونگ با صورتی کبود شده، نفسنفس میزد:
*ش…...شما…..هنقی......ه...پ…..ک..….....جی…...یون…....هینق......ه...ه...مادر…....خانده….....ه..ه....ما…..فیا… هست..ین...…
جییون لحظهای مکث کرد:
جی یون:و…؟
هیو یونگ با سختی ادامه داد:
*ک…...ه......کسی…......هنقیتنن......که…....همه… چیزو.......ه...ه.ه.....میدونه…....
جییون ولش کرد و صاف نشست خونسردیاش بازگشت.
جی یون:خب، الان که یادت اومد من کیم، نظرت چیه زود کارمونو تموم کنیم؟
هیو یونگ درحالی که سیع میکرد نفسشو برگردونه شروع کرد به بررسی اسامی، اما نگاهش پر از ترس و اضطراب بود. جییون با آرامش روی مبل نشسته بود، کنترل کامل صحنه دست خودش بود.
- ۲.۳k
- ۰۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط