(پارت پنجم)
(پارت پنجم)
to mal mani
ویو الیزابت*
رفتم جلوتر که..شت اون اینجا چیکار میکرد همون پسره که اون روز توی کلاب بود اسمش چی بود...عامم..ههه..عا اره جونگکوک..
ویو جونگکوک*
تو اتاقم بودم داشتم عطر میزدم که صدای زنگ خونه رو شنیدم عطرم رو زدم و رفتم پایین با پدرم وایساده بودیم اول آقا لی رو دیدم یه دختر هم پشتش بود آنقدر کوچولو بود که دیده نمیشد دختر ه جلوتر که اومد.. چیییی اون الیزابت بود.خودش هم شوکه شده بود تا منو دید لبخندش محو شد
کوک:سلام آقای لی، سلام خانومه زیبا
پدر الیزابت:سلام(سرد)
الیزابت:س..سلام(شوکه)
پدر کوک:بریم بشینیم(جدی)
(پرش زمانی به وقتی که نشستیم روی مبل)
پدر جونگکوک:خب آقای لی به خانوم الیزابت گفتید؟(جدی)
پدر الیزابت:نه میخواستم اینجا که اومدیم بگم بهش(جدی)
الیزابت:عام خب چیو میخواید بگید پدر؟
پدر الیزابت:تو قرار با پسر آقای جئون ازدواج بکنی..(اشاره میکنه به جونگکوک)
ویو الیزابت*
با حرفی که پدرم گفت چشام چهار تا شد بغض بدی گلومو گرفت..
الیزابت:چ.. چی؟(بغض)
پدر الیزابت:یه حرفو دوبار تکرار نمیکنم همین که شنیدی(جدی)
پدر کوک:اوه بهتره الیزابت بره توی اتاق کوک تا باهم حرف بزنن(جدی)
پدر الیزابت:اره الیزابت با جونگکوک برو(جدی)
الیزابت:ن..(پدرش میپره وسط حرف الیزابت)
پدر الیزابت:الیزابت همین الان برو با جونگکوک(جدی عصبی)
الیزابت:چ..شم(یه قطر اشک از چشمش میاد)
ویو جونگکوک*
همینجوری به الیزابت نگاه میکردم که دیدم یه قطر اشک از چشمای قشنگش سر خورد
کوک:الیزابت بیا بریم(مهربون)
الیزابت:ب..باشه
(پرش زمانی به اتاق جونگکوک)
کوک:خب الیزابت شرط هامو میگم
اول اینکه زیاد نباید بری بیرون یا اگر هم بری باید با بادیگارد بری.
اگر دوستی داری که پسره همین الان قطع رابطه کن.
به حرف من گوش میدی و رو حرفم حرف نمیزنی.
بار اصلا اجازه نداری بری. همین دیگه
ویو الیزابت*
چه پررویه انگار داره منو میخره(زیر لب)
کوک:چیزی گفتی؟(کمی اخم)
الیزابت:نه..نه حالا من میگم
من با دوستم زیاد بار میرم و به کسی ربطی نداره.بیرون هم زیاد میرم بازم به کسی ربطی نداره.عامم..دوستی که پسر باشه ندارم.و اینکه تو نباید به من دست بزنی هروقت که خودم بخوام میتونی.همین
کوک: چیی به من ربطی نداره؟؟؟(عصبی قرمز میشه)
الیزابت:نه..هق ب..هق ببخشید هق هق
کوک: وقتی دیدم داره گریه میکنه آروم شدم رفتم بغلش کردم و سرشو بوسیدم
کوک:ببخشید من یکم زیاد روی کردم
ویو الیزابت*
بغلش خیلی خوب بود اصلا دلم نمیخواست ازش جدا بشم خودمو بیشتر بهش چسبوندم..
کوک:پس قبوله؟
الیزابت:اره..
کوک:بیا بریم پایین..
الیزابت:باشه..
(پرش زمانی به پایین)
پدر کوک:خب قبول کردید؟
کوک/الیزابت:بله
پدر کوک: خوبه بریم شام بخوریم
(پرش زمانی به موقعیه شام)
کوک برام صندلی رو عقب داد..
الیزابت: مرسی
کوک:( لبخند)
💕💕💕💕💕
#رمان #فیک
to mal mani
ویو الیزابت*
رفتم جلوتر که..شت اون اینجا چیکار میکرد همون پسره که اون روز توی کلاب بود اسمش چی بود...عامم..ههه..عا اره جونگکوک..
ویو جونگکوک*
تو اتاقم بودم داشتم عطر میزدم که صدای زنگ خونه رو شنیدم عطرم رو زدم و رفتم پایین با پدرم وایساده بودیم اول آقا لی رو دیدم یه دختر هم پشتش بود آنقدر کوچولو بود که دیده نمیشد دختر ه جلوتر که اومد.. چیییی اون الیزابت بود.خودش هم شوکه شده بود تا منو دید لبخندش محو شد
کوک:سلام آقای لی، سلام خانومه زیبا
پدر الیزابت:سلام(سرد)
الیزابت:س..سلام(شوکه)
پدر کوک:بریم بشینیم(جدی)
(پرش زمانی به وقتی که نشستیم روی مبل)
پدر جونگکوک:خب آقای لی به خانوم الیزابت گفتید؟(جدی)
پدر الیزابت:نه میخواستم اینجا که اومدیم بگم بهش(جدی)
الیزابت:عام خب چیو میخواید بگید پدر؟
پدر الیزابت:تو قرار با پسر آقای جئون ازدواج بکنی..(اشاره میکنه به جونگکوک)
ویو الیزابت*
با حرفی که پدرم گفت چشام چهار تا شد بغض بدی گلومو گرفت..
الیزابت:چ.. چی؟(بغض)
پدر الیزابت:یه حرفو دوبار تکرار نمیکنم همین که شنیدی(جدی)
پدر کوک:اوه بهتره الیزابت بره توی اتاق کوک تا باهم حرف بزنن(جدی)
پدر الیزابت:اره الیزابت با جونگکوک برو(جدی)
الیزابت:ن..(پدرش میپره وسط حرف الیزابت)
پدر الیزابت:الیزابت همین الان برو با جونگکوک(جدی عصبی)
الیزابت:چ..شم(یه قطر اشک از چشمش میاد)
ویو جونگکوک*
همینجوری به الیزابت نگاه میکردم که دیدم یه قطر اشک از چشمای قشنگش سر خورد
کوک:الیزابت بیا بریم(مهربون)
الیزابت:ب..باشه
(پرش زمانی به اتاق جونگکوک)
کوک:خب الیزابت شرط هامو میگم
اول اینکه زیاد نباید بری بیرون یا اگر هم بری باید با بادیگارد بری.
اگر دوستی داری که پسره همین الان قطع رابطه کن.
به حرف من گوش میدی و رو حرفم حرف نمیزنی.
بار اصلا اجازه نداری بری. همین دیگه
ویو الیزابت*
چه پررویه انگار داره منو میخره(زیر لب)
کوک:چیزی گفتی؟(کمی اخم)
الیزابت:نه..نه حالا من میگم
من با دوستم زیاد بار میرم و به کسی ربطی نداره.بیرون هم زیاد میرم بازم به کسی ربطی نداره.عامم..دوستی که پسر باشه ندارم.و اینکه تو نباید به من دست بزنی هروقت که خودم بخوام میتونی.همین
کوک: چیی به من ربطی نداره؟؟؟(عصبی قرمز میشه)
الیزابت:نه..هق ب..هق ببخشید هق هق
کوک: وقتی دیدم داره گریه میکنه آروم شدم رفتم بغلش کردم و سرشو بوسیدم
کوک:ببخشید من یکم زیاد روی کردم
ویو الیزابت*
بغلش خیلی خوب بود اصلا دلم نمیخواست ازش جدا بشم خودمو بیشتر بهش چسبوندم..
کوک:پس قبوله؟
الیزابت:اره..
کوک:بیا بریم پایین..
الیزابت:باشه..
(پرش زمانی به پایین)
پدر کوک:خب قبول کردید؟
کوک/الیزابت:بله
پدر کوک: خوبه بریم شام بخوریم
(پرش زمانی به موقعیه شام)
کوک برام صندلی رو عقب داد..
الیزابت: مرسی
کوک:( لبخند)
💕💕💕💕💕
#رمان #فیک
- ۳۹۱
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط