The Little Witness(شاهد کوچک )

The Little Witness(شاهد کوچک )
Part:4
یونا:اره مامانی توروخدا گریه نکن*بغض
کوک:اینجا چه خبره...کارات بس نبود الانم داری اشک بچه رو در میاری *عصبی
ا.ت:اینطور نیست من فقط داشتم معذرت خواهی میکردم
کوک:منو چی فرز کردی این چطور معذرت خواهییه که بچه بغض کرده *بلند.
ا.ت:من قصد نداشتم ناراحتش کنم کوک *بغض
کوک:ا.ت به من دروغ نگو توام مثل همون مامانتی به هر حال دختر همونی دیگه تعجبی نداره این رفتارات با بچه*بلند و با تمسخر
ا.ت:کوک؟
کوک:کوکو زهرمار با چه حقی میخوای اشک بچه منو در بیاری هانن*داد
ا.ت:تو هیچی نمیفهمی....دارم میرم بیرون هوا بخورم
کوک:تو جایی نمیری فکر کردی زود اومدم که بشینم با تو احمق بگم و بخندم بیرون کار دارم باید برم توام همینجا میمونی و مراقب بچه میمونی نه اینکه اشکشو در بیاری*عصبی
ا.ت:گفتم من اینجا نمیمونم میخوام هوا بخورم حالم خوب نیست
کوک:به درک که حالت خوب نیست گفتم همینجا میمونی*داد
ا.ت:منم گفتم نمیمونم*داد.
که سوزش شدیدی روی گونه حس کردم
ا.ت:کوک....
کوک:رو حرف من حرف نزن ا.ت*بلند
ا.ت:کوک..تو اون ادمی نیستی که من می‌شناختم
کوک:نه حتی برعکس تو اون ادمی نیستی که من می‌شناختم تو مثل مامانت نبودی
ا.ت:هه...تو میدونی چرا من اینطوری شدم؟
کوک:نه
ا.ت:..اصلا میدونی چرا من حالم بده اصلا میدونی چرا عصابم این روزا خورده و زود عصبی میشم؟نه نمیدونی؟*داد و گریه
کوک:ا.ت
ا.ت:حرفم هنوز تموم نشده
کوک:.....
ا.ت:میدونی چرا بچه نمیخواستم؟
کوک:چرا؟
ا.ت:چون میترسیدم شبیه مامانم بشم میترسیدم مادر بدی بشم میترسیدم نتونم به بچم محبتی که لایقشه رو بدم*بلند و گریه
کوک:.....
ا.ت:بعد به دنیا اومدن یونا سعی کردم ترسو کنار بزارم که تمرکز کنم.....

«چشمانی کوچک، که تمامِ ویرانی‌های ما را دید.»
دیدگاه ها (۳۲)

The Little Witness(شاهد کوچک )Part:5ا.ت:بعد به دنیا اومدن یو...

The Little Witness(شاهد کوچک )Part:6ولی بازم جواب ندادم .......

The Little Witness(شاهد کوچک )Part:3در باز شدو یونا اومد تو ...

The Little Witness(شاهد کوچک )Part:2ا.ت:کوک سر من داد نزن کو...

love in the dark⑥②چند ساعت بعد👨🏻‍⚕️: آقای جئون خانمتون بهوش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط