آه ناستانکا، خوشبخت باشید،

آه ناستانکا، خوشبخت باشید،
دوشیزه ی نازنین ،که مرا از همان اول طرد نکردید و من میتوانم بگویم:
که دستِ کم دو شب ! از عمرم را به راستی زنده بوده ام ...
دیدگاه ها (۱۳)

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت هجــدهــم بیست و هف...

پارت یازدهیون: راست میگی( گریه )ته: دارم راستی میگم چرا گریه...

»»» آیه ی روز :**************تُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهَار...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۲

✦ اولین گناه ✦فصل سی‌وچهارم: هتل---هتل.کوچک. دنج. اتاقی در ط...

### پارت ۷: شبِ ربایشنیمه‌شب بود. بارون بند نیامده بود و قطر...

قول بده...تا وقتی خاک، تنم را در آغوش نگرفته، از یادم نروی.ق...

آواز عشق♣️part 5♣️ا/ت ویوسوار آسانسور شدیم و رسیدیم پایین و ...

در گذشته، پیرمردی بود که از راه کفاشی گذر عمر می کرد ...او ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط