خستگی بر جانم نشسته،
خستگی بر جانم نشسته،
چشمهایم دیگر حتی کورسو امیدی ندارند؛
ای کاش میشد به دور از پیچیدگیهایِ روابط انسانی، شبی را به صرف آرامش در ساحلی پرت و خلوت با لالایی امواج دریا در کنار آتشی نیمسوز صبح کرد و سپس دیگر زنده نماند.
.
.
صادقانه، دارم از غم تموم میشم.
چشمهایم دیگر حتی کورسو امیدی ندارند؛
ای کاش میشد به دور از پیچیدگیهایِ روابط انسانی، شبی را به صرف آرامش در ساحلی پرت و خلوت با لالایی امواج دریا در کنار آتشی نیمسوز صبح کرد و سپس دیگر زنده نماند.
.
.
صادقانه، دارم از غم تموم میشم.
- ۶۳۳
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط