۸۰ لایک و ۳۵ بازنشر و ۳ فالو و ۱۰۰ کام

۸۰ لایک و ۳۵ بازنشر و ۳ فالو و ۱۰۰ کام
part : 39
chapter : 2
قهوه میخوری ؟
× راستی خانم قانون مند ، تعیین نکردی که کدوم از ما باید قهوه درست کنه
+ قهوه که دیگه چیزی نیس . تو خوبی کن و گاهی اوقات قهوه بیار
× چشممممم
به سمت شرکت راه افتادیم
+ امیدوارم امروز بتونیم یسری اطلاعات دریافت کنیم
× هنوزم دیر نشده
وارد سالن شدیم ، همون سالنی که اعضای باند مارگارت داخلش جمع میشن و گاهی اوقات آقای یانگ و یا حتی منشی صحبت میکنه
از شانس بَدَم آقای یانگ وارد شد و شروع به صحبت کرد . مثل همیشه سعی میکردم خودمو قایم کنم و صورتمو بپوشونم ، ویلیام آروم بهم نزدیک شد و زمزمه کرد
× چرا انقد خودتو قایم میکنی ؟ اینجوری بیشتر بهت مشکوک میشه
+ خب چیکار کنم ؟
× عادی باش . نترس مشکلی پیش نمیاد
سعی کردم عادی باشم و به صحبت های آقای یانگ گوش بدم
● روزتون بخیر دوستان . به دلیل ورود شما به باند مارگارت و معامله با آقای دیکاپر . شما و باند مقابل رو به مهمانی دعوت میکنم و ممنون میشم که درخواستمو بپذیرید ! خب دیگه بهتره که من مرخص بشم ... بفرمایید خانم ایوانز
خانم ایوانز ، منشی شرکت وارد شد و شروع کرد
☆ من لیسا ایوانز هستم . خوشبختم
بعد از چند ساعت کار و صحبت های خانم ایوانز ، ساعت کاری به پایان رسید و از سالن خارج شدیم
.......... 16:30 ..........
روی مبل خوابیدم و نفس عمیقی کشیدم
+ وااااای خسته شدم
ویلی خواست کنارم روی مبل بشینه که سریع جلوشو گرفتم .
+ کجا ؟
× چی ؟ خب میخوام بشینم
+ من گرسنمه
× چیکار کنم ؟
+ ویلی جونممممممم . قرار بود ناهار رو تو درست کنی
× هلن ازت خواهش میکنم خیلی خستم اصلا حوصلشو ندارم ، از بیرون سفارش میدم
خیلی مظلومانه بهش نگاه کردم
+ ویلی جونممممم . غذای بیرون خیلی چربه و منم رژیمم ... پس لطفا بدو برو ناهار رو بپز که خیلی گرسنمه ... باریکلا عشقم
بعد از گفتنِ کلمه ی (عشقم) ، لبخندی زد و رفت ... بعد از این همه سال ویلیام هنوزم منو دوست داره و اون حس عاشقی تهِ دلش رشد میکنه ، این حس کاملا اشتباهه و میتونه بهش صدمه بزنه ، چون من هیچ علاقه ای بهش ندارم ! ممکنه یه روزی مجبور بشم ترکش کنم و اونو با یه قلب شکسته و خالی از احساسات تنها بزارم ....
بعد از حدودا دو یا سه ساعت ، بالاخره ویلیام از آشپزخونه بیرون اومد روی مبل لَم داد و پیشبندِ آشپزخونه که طرح هلو کیتی داشت رو به سمتم پرتاب کرد
مثل اینکه خیلی خسته بود و واقعا اعصاب نداشت ... خندیدم و کنارش نشستم
+ خب خب غذا کی آمادست ؟
دستشو گرفتم و ادامه دادم
+ مشخصه امروز خیلی ظرف شستی و دستات خشک شدن ، تجربه ی خوبی بود ؟
با اون نگاه مظلومانه و خسته بهم نگاه کرد و زمزمه کرد
× هر کاری بگی میکنم . فقط دیگه این مسئولیت سنگین رو بر عهده ی من نزار
+ عزیزم به این زودی خسته شدی ؟ تازه اولشه
× واااااای ولم کن
بعد از خوردن ناهار و کلی خنده و مسخره بازی با ویلیام وارد اتاق شدم و تصمیم گرفتم دوش بگیرم
بعد از یه حموم نسبتا طولانی و روتین ... گوشیمو برداشتم و روی تخت نشستم
+ آخه چرا من گوشیمو چک میکنم ؟ کسی به من پیام نمیده .. !
خواستم گوشی رو خاموش کنم که یادم اومد کار دیگه ای برای انجام دادن ندارم ، پس دوباره گوشیمو برداشتم و بیشتر از یک ساعت داخل اکسپلور گشتم
حدودا آخرای شب بود و کم کم داشت خوابم میبرد که با صدای زنگ خوردن گوشیم خوابم پرید .. بدون اینکه صفحه ی گوشی رو ببینم جواب دادم
+ بله بلا ؟
ناشناس : بلا ؟ عزیزم منو نشناختی ؟
وای خدای بزرگ ... همون ناشناس ، این عوضی با دستگاه مخصوص صداشو تغییر میده ولی مطمئنم که آقای یانگ هستش
● الو ، عزیزم ؟
+ چی میگی عوضی
● میدونی .... راستش دیگه خسته شدم . تو نسبت به فیلم و عکس هایی که برات ارسال میکنم هیچ واکنشی نشون نمیدی و این خیلی رو اعصابه ، به همین خاطر عکس یادگاری تو و آقای بارل رو برای ویلیام ارسال کردم .... چون مطمعنم ویلیام واکنش نشون میده و .....
سریع تماس رو قطع کردم و از اتاق بیرون رفتم
+ وای نه ، این دیوونس ... ممکنه عکس هارو برای ویلیام فرستاده باشه
آروم آروم از راهرو رد شدم و در اتاق ویلی رو باز کردم

نظرتون ؟
دیدگاه ها (۴)

part : 38chapter : 2نمیخواستم حالشو بدتر کنم+ چرا اونجا وایس...

part : 37chapter : 2ویلیام زود باش توضیح بده× میخوای واقعیت ...

part : 29chapter : 2@ سلام دخترم . اگه شرکت نیستی و کارت تمو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط