"فیک:بابای سخت گیر من" part 5
"فیک:بابای سخت گیر من" part 5
[سوآ کتاب و دفترش رو بغل کرده بود و آروم وارد اتاق کوک شد.]
+بشین.
[سوآ آروم روی صندلی کنار میز نشست و کتابشو باز کرد.]
کدوم بخشو مشکل داری؟
*ا..اینجا...
[با خجالت به یکی از سوالای ریاضی اشاره کرد. کوک کتابو سمت خودش کشید و چند ثانیه به سوال نگاه کرد.]
+این آسونه. فقط تمرکز نکردی.
*معذرت میخوام...
[لازم نیست برای هرچیزی عذرخواهی کنی.
[سوآ سریع سرشو پایین انداخت و چیزی نگفت.]
[کوک خودکارو برداشت و شروع کرد مرحله به مرحله توضیح دادن.]
+اول اینو حل میکنی. بعد جوابش میره اینجا. فهمیدی؟
*<آروم سر تکون داد> آره...
+حالا این یکیو خودت حل کن.
[سوآ با استرس شروع کرد نوشتن. دستش یکم میلرزید و چند بار یواشکی به کوک نگاه کرد.]
+تمرکز کن رو دفترت.
*ب..ببخشید.
[چند دقیقه بعد سوآ جوابو نوشت و دفترشو آروم سمت کوک گرفت.]
[کوک نگاه کوتاهی به جواب انداخت.]
+هوم... اینبار درست حلش کردی.
[سوآ ناخودآگاه لبخند خیلی کوچیکی زد.]
*واقعا...؟
معلومه.
[چند ثانیه سکوت بینشون افتاد و فقط صدای ورق خوردن کتاب میومد.]
+فردا بعد مدرسه هم دوباره تمرین میکنی.
*باشه...
+نمیخوام نمرههات پایین باشه.
[سوآ آروم به دفترش نگاه کرد. لحن کوک هنوز سرد بود... ولی نمیدونست چرا حس میکرد برای اولین بار یکی به درس و حالش اهمیت داده.]
ادامه دارد....... امیدوارم از این پارت لذت برده باشید.
[سوآ کتاب و دفترش رو بغل کرده بود و آروم وارد اتاق کوک شد.]
+بشین.
[سوآ آروم روی صندلی کنار میز نشست و کتابشو باز کرد.]
کدوم بخشو مشکل داری؟
*ا..اینجا...
[با خجالت به یکی از سوالای ریاضی اشاره کرد. کوک کتابو سمت خودش کشید و چند ثانیه به سوال نگاه کرد.]
+این آسونه. فقط تمرکز نکردی.
*معذرت میخوام...
[لازم نیست برای هرچیزی عذرخواهی کنی.
[سوآ سریع سرشو پایین انداخت و چیزی نگفت.]
[کوک خودکارو برداشت و شروع کرد مرحله به مرحله توضیح دادن.]
+اول اینو حل میکنی. بعد جوابش میره اینجا. فهمیدی؟
*<آروم سر تکون داد> آره...
+حالا این یکیو خودت حل کن.
[سوآ با استرس شروع کرد نوشتن. دستش یکم میلرزید و چند بار یواشکی به کوک نگاه کرد.]
+تمرکز کن رو دفترت.
*ب..ببخشید.
[چند دقیقه بعد سوآ جوابو نوشت و دفترشو آروم سمت کوک گرفت.]
[کوک نگاه کوتاهی به جواب انداخت.]
+هوم... اینبار درست حلش کردی.
[سوآ ناخودآگاه لبخند خیلی کوچیکی زد.]
*واقعا...؟
معلومه.
[چند ثانیه سکوت بینشون افتاد و فقط صدای ورق خوردن کتاب میومد.]
+فردا بعد مدرسه هم دوباره تمرین میکنی.
*باشه...
+نمیخوام نمرههات پایین باشه.
[سوآ آروم به دفترش نگاه کرد. لحن کوک هنوز سرد بود... ولی نمیدونست چرا حس میکرد برای اولین بار یکی به درس و حالش اهمیت داده.]
ادامه دارد....... امیدوارم از این پارت لذت برده باشید.
- ۹۱۵
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط