Withe lotus | part 2

Withe lotus | part 2

استودیو در سکوت عجیبی فرو رفته بود.

تنها صدایی که شنیده می‌شد، صدای آرام پخش شدن ملودی جدید بود.

سوآ روی صندلی نشسته بود و به صفحه‌ی روبه‌رو خیره شده بود.

این آهنگ...

قرار بود یکی از مهم‌ترین پروژه‌های سال باشد.

نه فقط برای او.

بلکه برای هر دویشان.

جونگ‌کوک کنار میکروفون ایستاده بود و چند بار قسمت خودش را تمرین کرد.

تهیه‌کننده از پشت شیشه اشاره کرد.

تهیه‌کننده: «خوبه... اما یه چیزی کم داره.»

جونگ‌کوک هدفون را برداشت.

جونگ‌کوک: «چی؟»

تهیه‌کننده کمی فکر کرد.

تهیه‌کننده: «احساس.»

همه برای چند لحظه ساکت شدند.

چون درست می‌گفتند.

آهنگ از نظر فنی عالی بود...

اما چیزی در آن وجود نداشت که قلب آدم را لمس کند.

سوآ آرام به کاغذ متن آهنگ نگاه کرد.

سوآ: «شاید چون هنوز داستانش رو حس نکردیم.»

همه به سمت او برگشتند.

جونگ‌کوک نگاه کوتاهی به او انداخت.

جونگ‌کوک: «داستانش؟»

سوآ سرش را تکان داد.

سوآ: «آره. یه آهنگ فقط چندتا کلمه و نت نیست... باید یه چیزی پشتش باشه.»

جونگ‌کوک چند ثانیه به حرفش فکر کرد.

بعد لبخند زد.

جونگ‌کوک: «فکر نمی‌کردم کسی اینو بهتر از من بگه.»

سوآ خندید.

سوآ: «چرا؟»

جونگ‌کوک: «چون همه فکر می‌کنن برای ساختن یه آهنگ موفق فقط باید رکورد زد.»

سوآ نگاهش را پایین انداخت.

سوآ: «گاهی آدم‌ها فراموش می‌کنن ما هم احساس داریم.»

این جمله ساده بود...

اما برای چند لحظه، هیچ‌کدام چیزی نگفتند.

چون هر دو دقیقاً می‌دانستند منظورش چیست.


چند ساعت بعد...

تمرین ادامه داشت.

سوآ و جونگ‌کوک بارها قسمت‌های مختلف آهنگ را امتحان کردند.

اول همه چیز رسمی بود.

دو آیدل.

دو همکار.

اما کم‌کم...

شوخی‌های کوچک شروع شد.

جونگ‌کوک وقتی سوآ اشتباه کوچکی در تلفظ کرد، خندید.

جونگ‌کوک: «ملکه‌ی کی‌پاپ هم اشتباه می‌کنه؟»

سوآ با اخم مصنوعی نگاهش کرد.

سوآ: «من انسانم، نه ربات.»

جونگ‌کوک لبخند زد.

جونگ‌کوک: «خوبه... چون فکر می‌کردم فقط ما آدم‌های معمولی اشتباه می‌کنیم.»

سوآ خندید.

برای اولین بار بعد از مدت‌ها...

کنار کسی احساس نکرد که باید همیشه کامل باشد.


شب شده بود.

بعد از پایان تمرین، سوآ آماده رفتن شد.

وقتی از ساختمان بیرون آمد، متوجه شد باران شروع شده.

او زیر سقف ایستاد و به خیابان خیس نگاه کرد.

صدایی از پشت سرش آمد.

جونگ‌کوک: «چتر نداری؟»

سوآ برگشت.

جونگ‌کوک همان‌جا ایستاده بود.

سوآ: «نه... فکر نمی‌کردم بارون بگیره.»

جونگ‌کوک چترش را باز کرد.

جونگ‌کوک: «پس تا ماشینت همراهت میام.»

سوآ خواست مخالفت کند، اما چیزی نگفت.

فقط آرام کنار او زیر چتر راه رفت.

دو ستاره...

در یک خیابان آرام...

بدون دوربین.

بدون طرفدار.

بدون اینکه کسی آن‌ها را بشناسد.

و شاید برای اولین بار...

هر دو فقط خودشان بودند.

اما هیچ‌کدام نمی‌دانستند همین لحظه‌های ساده، قرار است چیزی را تغییر دهد...
دیدگاه ها (۴)

White lotus | part 1صدای تشویق هزاران نفر، تمام سالن را پر ک...

جوجه کوچولو فالو بشه 🐣✨ @jeon_kelara00

#تاج_و_طوفانپارت ۱۴۱: آرام‌ترین دزد دنیاچند دقیقه از خاموش ش...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۴۵: بهترین صبح زندگی؟چند لحظه بعد از رفتن ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط