(رازی به نام عاشق و عشقش)

(رازی به نام عاشق و عشقش)
پارت ششم
[با تق‌تق در، همه نگاه‌ها به سمت در چرخید. انتظار داشتند ات، تهیونگ و یونگی را ببینند؛ اما با باز شدن در، سه نفر وارد شدند و در میانشان پسری ناشناس با پای زخمی به چشم می‌خورد.]
🐿= بالاخره اومدید! چی شده؟
🐹= باز چیکار کردید آخه؟
🐨= یکی لطفاً توضیح میده؟
🐰= اومدید... چیزیتون نشده؟
🐻= به شما هم سلام.
🦢= یکم آروم باشید، اول بذارید بشینه بعد هرچی خواستید میگم.
🐱= برید کنار... آخ کمرم.
🐰= ...جیمین؟
🐹= اون دیگه کیه؟
🐨= موندم کی قراره یه روز آروم داشته باشیم. حالا این بنده خدا کیه که نصفه‌جونش کردید؟
🐻= خب... این جیمینه. همون دوستی که گفته بودیم قراره بهمون ملحق بشه.
🐿= پس چرا زخمی شده؟
🐹= جیهوپا، من میرم دارو آماده کنم. دیگه دخترا خسته شدن، بذار استراحت کنن. ولی وقتی اومدی، همه چیزو مو به مو برام تعریف می‌کنی‌ها.
🐿= چشم هیونگ.
🐰= چطور شد؟
🦢= گفتم که... فقط یکم صبر کنید. همتون بشینید، هر سوالی هم داشتید، یکی یکی بپرسید.
🐨= باشه. همه بشینید.
[همه دور هم نشستند.]
🦢= پس من چی؟ همتون جا گرفتید.
🐻= بیا جای من بشین.
🐨= نه تهیونگ شی، سر جات بشین. ات خودش تعریف می‌کنه.
🐰= چقدر خفنه...
🐿= چی گفتی؟
🐰= هیچی... گفتم چقدر خفنه.
🐿= الان خفنه، ولی خدا کنه با ات لجبازیشون شروع نشه.
🐰= چرا؟
🐿= آخرین بار که ات بدون خبر رفت کمک یه زن، دو روز زخمی بود و هیچ خبری ازش نداشتیم. وقتی برگشت، نامجون حسابی دعواش کرد.
🐰= اوه...
🐿= حالا ببینیم این دفعه چه بلایی سر خودش آورده.
🐰= باشه... جیهوپ هیونگ.
🐿= آها، این بهتر شد.
🐰= مرسی هیونگ...
🐨= بچه‌ها... سکوت؟
[همه ساکت شدند.]
🐨= ات... همه چیزو، مو به مو تعریف کن.
🦢= باشه...
۴۵ دقیقه قبل...
[همه دور سویی جمع شده بودند و مشغول درمان دست سوخته‌اش بودند. ات که کمی از جمع فاصله گرفته بود، ناگهان سایه‌ی مردی را میان درخت‌ها دید.
مرد همان لحظه که نگاهش با ات تلاقی کرد، برگشت و شروع به دویدن کرد.]
🦢= هعی! وایسا!
[ات بدون فکر دنبال او دوید.]
[در حالی که می‌دوید، تیرش را از ترکش بیرون کشید، روی کمان گذاشت و نشانه رفت.]
🦢= این دفعه دیگه فرار نمی‌کنی...
[نوک تیر دقیقاً روی کتف مرد ثابت مانده بود.
اما درست لحظه‌ای که خواست تیر را رها کند، سرش تیر کشید.
همه چیز جلوی چشمش تار شد.
برای چند ثانیه زمین زیر پایش چرخید.]
🦢= لعنت...
[تیر رها شد...
اما فقط بازوی مرد را خراش داد و او با سرعت بیشتری میان درخت‌ها ناپدید شد.]
🦢= فقط یه ذره... فقط یه ذره دیگه...
🐻= ات! وایسا!
🦢= شما چرا اومدید؟
🐱= فکر کردی دوباره تنهایی میری دردسر درست کنی؟
🦢= خودم از پسش برمیام.
🐻= مطمئنی؟ همین الان نزدیک بود از حال بری.
🦢= ...
🐱= وقت بحث نیست. ردپاها هنوز تازه‌ان.
🐻= ات، تو با من میای.
🦢= دستور میدی؟
🐻= آره.
🦢= قبول ندارم.
🐻= پس من دنبالت میام.
🦢= ...
🐻= فرقش چیه؟
🦢= اعصابمو خورد می‌کنی.
🐻= عادت کن.
🦢= خانم کوچولو خودتی.
🐻= باشه، من خانم کوچولو. حالا راه بیفت.
🦢= هووف...
[ات و تهیونگ به سمت شرق جنگل رفتند و یونگی راه رودخانه را در پیش گرفت.]
🐱= شما دوتا اون سمت رو بگردید. من کنار رودخونه رو می‌بینم.
🐻= باشه هیونگ، مواظب باش.
🐱= شما هم همینطور.
کنار رودخانه
[یونگی رد پاها را دنبال می‌کرد.]
🐱= ردش اینجا تموم میشه...
[خش‌خش برگ‌ها...]
🐱= کی اونجاست؟
[بدون معطلی شمشیرش را بیرون کشید.]
؟؟؟= وایسا! وایسا!
[پسر ناشناس از پشت درخت بیرون پرید.
یونگی که صورتش را نمی‌شناخت، حمله کرد.
تیغه‌ی شمشیر از کنار پای پسر رد شد و پایش را زخمی کرد.]
؟؟؟= آخ!
🐻= هیونگ صبر کن!
[تهیونگ و ات با شنیدن صدا خودشان را رساندند.]
🐻= ...
🐻= جیمین؟
🐣= ته... تهیونگ؟
🐱= ...
🐱= این همونیه که منتظرش بودید؟
🐻= آره... پسرعمومه.
🐱= ...
🐱= خب... فکر کنم اول باید زخمشو درمان کنیم.
🦢= حالا فهمیدم چرا انقدر آشنا به نظر می‌رسید...
🐣= ببخشید... اصلاً فکر نمی‌کردم اینجوری بشه.
🐻= بقیه رو هم حسابی ترسوندیم.
🦢= بهتره برگردیم خونه... بعد همه چیزو تعریف می‌کنیم.
دیدگاه ها (۰)

(رازي به نام‌عاشق و‌عشقش )پارت پنجم 🦊=خب دوست داری اول دربار...

کاراکتر ها و نشان هاشون برای رمان رازي به نام عاشق و عشقشات ...

مردی در ساحل...[پارت یازدهم]چند روز بعد...مثل همیشه...ات و ی...

مردی در ساحل...[پارت سیزدهم]غروب...نور نارنجی خورشید از پنجر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط