myBADboy ...
#my.BAD.boy. part 5
نیشخند زد و نزدیکش شد و محکم دستش رو دور کمرش حلقه کرد و به صورتش نزد.یک شد
.
فیلیکس: چیکار میکنی عو.ضی؟ولم کن
هیونجین: نترس...کاریت ندارم
.
هیونجین سرش رو توی گر.دن فیلیکس فرو کرد و دست روی کمرس زی.ر لبالسش رفت و فیلیکس رو چسبوند به دیوار
.
هیونجین: میخوام ازت یه سوال بپرسم
فیلیکس: خوب لپرس..ولی اینکار را چیه؟
هیونجین: تو فکر میکنی من...هیولام؟ یا شاید یه فرد عو.ضی بی رحم؟
فیلیکس: من هیچ فکری نمیکنم ولم کن
هیونجین: خوبه...ولی چرا باید ولت کنم؟
فیلیکس: چون...چون که من..من فکر نمیکنم تو انقدر را هم بد باشی که بخوای اینکار رو انجام بدی یا اذی.تم کنی
.
هیونجین با حرف فیلیکس چشماش باز شد..اولین نفری بود که به غیر از هیولا این رو بهش گفت...دستش از زیر لبا.سش در امد و رفت عقب و بهش خیره شد
.
هیونجین: این..این به این معنانیست که کارم باهات تموم شده..فقط چون غذا حاضره ولت کردم...
.
فیلیکس متوجه رفتار هیونجین شد...از ته دلش خوشحال شد که ولش کرده و باهاش رفت غذا خورد.....که بعد از چند دقیقه که غذا رو تموم کردن هیونجین پاشد و رفت توی اتاقش...وقتی چند دقیقه گذشت فیلیکس هم رفت طبقه ی بالا که ببینه توی اتاق هیونجین چیه......رسید به اتاقش از لای در نگاه کرد...هبچ چیزی عجیبی نبود که به خواهد مخفیش کنه..پس چرا نمی زاشت بیاد تو...که یهو دوتا دست دور کمرش حلقه شد و اونو سمتش خودش کشید..
.
هیونجین: مگه نگفتم نیا بالا
نفس های گرمش به گردن فیلیکس برخورد میکرد..
فیلیکس: ف..فقط چون کنجکاو شده بودم..میخولستم ببینم چیه
هیونجین: الان فهمیدی؟ هیچی و هیچکس جز خودم توی این اتاق نیست
فیلیکس: پس چرا مخفیش کردی؟
هیونجین: چون اینجا عمارت منه..و شاید دلمدنخواهد کسی بدون اجازه وارد اتاقم یا دفتر کارم شه...طبقه ی بالا فقط ماله منه
.
فیلیکس فقط سکوت کرده بود چرا که هیونجین از پشت بهش نزدیک تر شده بود و محکم تر بغلش کرده بود...که یهو از روی زمین بلندش کزد و برد توی اتاق خودش....
.
هیونجین: ابنجا اتاق منه....از این به بعد تو هم اینجا پیش خودم میمونی که حواسم بهت باشه.....
فیلیکس: چ..چرا؟
هیونجین: چون دلیلش به من مربوطه
.
هیونجین فیلیکس رو گذاشت روی تخت و جلوش زانو زد و گفت:
هیونجین: من باید برم بیرون.....ولی زود میام...کاری نکن که پشیمون شی
فیلیکس: دوباره تنها بمونم؟
هیونجین: مشکلی داره؟
فیلیکس: اخه...الان شبه و...
هیونجین: من تو حیاطم نگران نباش...فقط نیا پایین باشه؟
.
فیلیکس سرش رو تکون داد و هیونجین رفت....فیلیکس اتاق رو نگاه کرد و دراز کشید...اتاق هیونجین خیلی تیره تر از همه جا بود...توی ذهن خودش بود که صدای تیر اندازی از پایین شنید...ترسیده بود و کنجکاو بود.....می خواست ببینه هیونجین داره چیکار میکنه که تصمیم گرفت بره پایین از پله ها امد پایین و دید تمام بادیگاردها بیرونن....رفت داخل زیرزمین و با صحنه ای مواجه شد که نفسش بند امد و......(ادامه دارد)
خوب امیدوارم دوسش داشته باشید فرشته های خوشگلم😊🙃میدونم بد شده و کم نوشتم...معذرت میخوام😭😔بوس بهتون فرشته های من و منتظر پارت های بعدی هیونی باشید🫠😉💋💝💖💞💓🥝🥟✨️🎀 اگر کسی عکس دارک از هیونجین داره برام داخل پی ویم بفرسته🙃
#Huynjin
نیشخند زد و نزدیکش شد و محکم دستش رو دور کمرش حلقه کرد و به صورتش نزد.یک شد
.
فیلیکس: چیکار میکنی عو.ضی؟ولم کن
هیونجین: نترس...کاریت ندارم
.
هیونجین سرش رو توی گر.دن فیلیکس فرو کرد و دست روی کمرس زی.ر لبالسش رفت و فیلیکس رو چسبوند به دیوار
.
هیونجین: میخوام ازت یه سوال بپرسم
فیلیکس: خوب لپرس..ولی اینکار را چیه؟
هیونجین: تو فکر میکنی من...هیولام؟ یا شاید یه فرد عو.ضی بی رحم؟
فیلیکس: من هیچ فکری نمیکنم ولم کن
هیونجین: خوبه...ولی چرا باید ولت کنم؟
فیلیکس: چون...چون که من..من فکر نمیکنم تو انقدر را هم بد باشی که بخوای اینکار رو انجام بدی یا اذی.تم کنی
.
هیونجین با حرف فیلیکس چشماش باز شد..اولین نفری بود که به غیر از هیولا این رو بهش گفت...دستش از زیر لبا.سش در امد و رفت عقب و بهش خیره شد
.
هیونجین: این..این به این معنانیست که کارم باهات تموم شده..فقط چون غذا حاضره ولت کردم...
.
فیلیکس متوجه رفتار هیونجین شد...از ته دلش خوشحال شد که ولش کرده و باهاش رفت غذا خورد.....که بعد از چند دقیقه که غذا رو تموم کردن هیونجین پاشد و رفت توی اتاقش...وقتی چند دقیقه گذشت فیلیکس هم رفت طبقه ی بالا که ببینه توی اتاق هیونجین چیه......رسید به اتاقش از لای در نگاه کرد...هبچ چیزی عجیبی نبود که به خواهد مخفیش کنه..پس چرا نمی زاشت بیاد تو...که یهو دوتا دست دور کمرش حلقه شد و اونو سمتش خودش کشید..
.
هیونجین: مگه نگفتم نیا بالا
نفس های گرمش به گردن فیلیکس برخورد میکرد..
فیلیکس: ف..فقط چون کنجکاو شده بودم..میخولستم ببینم چیه
هیونجین: الان فهمیدی؟ هیچی و هیچکس جز خودم توی این اتاق نیست
فیلیکس: پس چرا مخفیش کردی؟
هیونجین: چون اینجا عمارت منه..و شاید دلمدنخواهد کسی بدون اجازه وارد اتاقم یا دفتر کارم شه...طبقه ی بالا فقط ماله منه
.
فیلیکس فقط سکوت کرده بود چرا که هیونجین از پشت بهش نزدیک تر شده بود و محکم تر بغلش کرده بود...که یهو از روی زمین بلندش کزد و برد توی اتاق خودش....
.
هیونجین: ابنجا اتاق منه....از این به بعد تو هم اینجا پیش خودم میمونی که حواسم بهت باشه.....
فیلیکس: چ..چرا؟
هیونجین: چون دلیلش به من مربوطه
.
هیونجین فیلیکس رو گذاشت روی تخت و جلوش زانو زد و گفت:
هیونجین: من باید برم بیرون.....ولی زود میام...کاری نکن که پشیمون شی
فیلیکس: دوباره تنها بمونم؟
هیونجین: مشکلی داره؟
فیلیکس: اخه...الان شبه و...
هیونجین: من تو حیاطم نگران نباش...فقط نیا پایین باشه؟
.
فیلیکس سرش رو تکون داد و هیونجین رفت....فیلیکس اتاق رو نگاه کرد و دراز کشید...اتاق هیونجین خیلی تیره تر از همه جا بود...توی ذهن خودش بود که صدای تیر اندازی از پایین شنید...ترسیده بود و کنجکاو بود.....می خواست ببینه هیونجین داره چیکار میکنه که تصمیم گرفت بره پایین از پله ها امد پایین و دید تمام بادیگاردها بیرونن....رفت داخل زیرزمین و با صحنه ای مواجه شد که نفسش بند امد و......(ادامه دارد)
خوب امیدوارم دوسش داشته باشید فرشته های خوشگلم😊🙃میدونم بد شده و کم نوشتم...معذرت میخوام😭😔بوس بهتون فرشته های من و منتظر پارت های بعدی هیونی باشید🫠😉💋💝💖💞💓🥝🥟✨️🎀 اگر کسی عکس دارک از هیونجین داره برام داخل پی ویم بفرسته🙃
#Huynjin
- ۳.۳k
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط