دل که تنگ است، کجا باید رفت؟
دل که تنگ است، کجا باید رفت؟
دلتنگی
هیچ مقصدی ندارد.
دلتنگی،
راه نیست
که به جایی ختم شود؛
زندان است.
هر قدمی که برمیداری،
فقط دیوارهایش
با تو جابهجا میشوند.
آدم خیال میکند
اگر شهر عوض شود،
اگر فصل عوض شود،
اگر سالها بگذرد،
چیزی از این سنگینی
کم خواهد شد.
اما دلتنگی
در فاصله زندگی نمیکند
که با دور شدن
تمام شود.
دلتنگی،
در جایی از جان آدم
خانه میکند
که هیچ قطاری،
هیچ جادهای
و هیچ فراموشیای
به آن راه ندارد.
برای همین است
که بعضی آدمها
سالهاست رسیدهاند،
اما هنوز
در راهِ کسی ماندهاند
که دیگر
هرگز
از آن راه
برنمیگردد.
.
.
.
.
.
دلتنگی 🌙
در من هنوز
چیزی هست
که هر غروب، بیاجازه بیدار میشود؛
نه صداست،
نه امیدِ روشن،
بیشتر شبیه زخمیست
که ساعتِ دردش را بلد است.
هر چه انکار میکنم،
دل راه خودش را میرود؛
انگار هنوز
به آمدنت ایمان دارد،
نه از سرِ خوشبینی،
از سرِ ناتوانی
برای پذیرفتنِ نبودن.
میانِ بالا و پایین،
جایی هست
به نامِ بلاتکلیفی؛
نه سقوط است،
نه نجات.
خیلیها
درست همانجا
بیصدا میمیرند.
انتظار
دیگر شبیه چشمبهراهی نیست؛
فرسوده شده،
مثل دیواری که سالها
به آن تکیه دادهاند
و حالا
نه میریزد،
نه میایستد.
من ماندهام
در همین میانه،
با باوری لجباز
که میداند شاید نیایی،
اما هنوز
جرأتِ بستنِ در را ندارد.
و این
جانکاهترین شکلِ ماندن است:
جایی که عقل تمام شده،
و دل
هنوز
ادامه میدهد.
.
.
.
.
.
اینجا، پایان ندارد ❄️
دلتنگی
هیچ مقصدی ندارد.
دلتنگی،
راه نیست
که به جایی ختم شود؛
زندان است.
هر قدمی که برمیداری،
فقط دیوارهایش
با تو جابهجا میشوند.
آدم خیال میکند
اگر شهر عوض شود،
اگر فصل عوض شود،
اگر سالها بگذرد،
چیزی از این سنگینی
کم خواهد شد.
اما دلتنگی
در فاصله زندگی نمیکند
که با دور شدن
تمام شود.
دلتنگی،
در جایی از جان آدم
خانه میکند
که هیچ قطاری،
هیچ جادهای
و هیچ فراموشیای
به آن راه ندارد.
برای همین است
که بعضی آدمها
سالهاست رسیدهاند،
اما هنوز
در راهِ کسی ماندهاند
که دیگر
هرگز
از آن راه
برنمیگردد.
.
.
.
.
.
دلتنگی 🌙
در من هنوز
چیزی هست
که هر غروب، بیاجازه بیدار میشود؛
نه صداست،
نه امیدِ روشن،
بیشتر شبیه زخمیست
که ساعتِ دردش را بلد است.
هر چه انکار میکنم،
دل راه خودش را میرود؛
انگار هنوز
به آمدنت ایمان دارد،
نه از سرِ خوشبینی،
از سرِ ناتوانی
برای پذیرفتنِ نبودن.
میانِ بالا و پایین،
جایی هست
به نامِ بلاتکلیفی؛
نه سقوط است،
نه نجات.
خیلیها
درست همانجا
بیصدا میمیرند.
انتظار
دیگر شبیه چشمبهراهی نیست؛
فرسوده شده،
مثل دیواری که سالها
به آن تکیه دادهاند
و حالا
نه میریزد،
نه میایستد.
من ماندهام
در همین میانه،
با باوری لجباز
که میداند شاید نیایی،
اما هنوز
جرأتِ بستنِ در را ندارد.
و این
جانکاهترین شکلِ ماندن است:
جایی که عقل تمام شده،
و دل
هنوز
ادامه میدهد.
.
.
.
.
.
اینجا، پایان ندارد ❄️
- ۷۶۰
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط