My little princess...
My little princess...
Part 19
تهیونگ : کممونده بگه میخوام تو رو بکنم
هانا: آره بیتربیتا
ات: شما دوتا چرا همیشه ضد حال هستین
جیمین: آره تا میاییم خوب باشیم میایین یکاری میکنید
تهیونگ : پاشو پاشو ببینم میریم اتاق تو و هانا پیش هم میخوابید
جیمین: نخیر
تهیونگ از بازوم گرفت برد اتاق بعدشم رفت اتاق به هانا نگاه کردم
ات: کوفت چرا میخندی
هانا: هیچی هیچی ببخشید
روی تخت دراز کشیدم پتو رو کشیدم سرم
ات: برا چی اومدین
هانا: ببینید شما رو تنها بذاریم بچه میسازین
ات: بیا بگیر بخواب تا نکشتم تو رو
اومد کنارم دراز کشید بعد چند دقیقه مثل گاو خوابید حوصله ام سر رفته بود خوابم هم نمیومد بلند شدم آروم رفتم آشپزخونه همه جا تاریک بود با هزار بدبختی آب برداشتم خوردم روی صندلی نشستم
جیمین: جات راحته
ات: بسم الله کوفت ترسیدم بچم سقط شد
جیمین: خندید . چرا نخوابیدی بچه
ات: خو پیش گاو کی میتونه بخوابه
جیمین: همینو بگو بیا بریم روی مبل بخوابیم دوتایی
ات: فکر خوبیه موافقم باهات
رفتیم روی مبل دراز کشید روی شکمش دراز کشیدم بغلش کردم سرمو گذاشتم رو سینش
جیمین: راحتی خوشگل خانوم
ات: آره جوجو
جیمین: یه بوس بده بخواب
خندیدم دستامو دور گردنش حلقه کردم لبشو بوسیدم بعد چند مین جدا شدیم پتو رو کشیدیم رومون خوابیدیم
..: وای وای اینا رو ببین تهیونگ
ات: کیه عین بزغاله حرف میزنه بذار بخوابیم
تهیونگ: چشمم روشن شما قرار نبود پیشهم بخوابید ما رو خواب دادین اومدین اینجا خوابیدین
جیمین: آره برید اونور حرف بزنید بخوابیم
ات: قربون دهنت
بعد از اینکه مطمئن شدیم رفتن خندیدیم گونشو بوسیدم بغلش کردم
جیمین: تمام شب اینطوری چسبیده بهم بودیم عین بچه خوابیده بودی
ات: عجب خواب تو بغلت خیلی میچسبه
جیمین: واقعا
ات: آره راحت و گرم بود تا آخر عمرم حاضرم تو بغلت بخوابم
جیمین: معلومه که راحته تا صبح نازت میکردم
ات: آره حس کردم خیلی خوب بود قشنگ یه حس راحتی داشتم
هانا: بخدا اینا آخرش یکاری میکنن
تهیونگ: معلومه که میکنن یه ماه بعد شکمش بالا میاد
با حرص بالش رو برداشتم پرت کردم سمتش
ات: به تو چه ها گوسفند
تهیونگ: زهرمار خجالت بکش
ات: با من بودی تو
تهیونگ: آره
ات: جیمین ببینش به من گفت زهرمار
جیمین : هی گوسفند زنمو اذیت نکن
تهیونگ: زارت زنت
ات: آره زنشم
تهیونگ: تو گوه نخور
نگهبان ها : آره شاید اینجا باشن
تهیونگ: بدبخت شدیم بلندشین قایم شین
ات: کجا آخه
تهیونگ: بیایین میگم
ادامه دارد...
Part 19
تهیونگ : کممونده بگه میخوام تو رو بکنم
هانا: آره بیتربیتا
ات: شما دوتا چرا همیشه ضد حال هستین
جیمین: آره تا میاییم خوب باشیم میایین یکاری میکنید
تهیونگ : پاشو پاشو ببینم میریم اتاق تو و هانا پیش هم میخوابید
جیمین: نخیر
تهیونگ از بازوم گرفت برد اتاق بعدشم رفت اتاق به هانا نگاه کردم
ات: کوفت چرا میخندی
هانا: هیچی هیچی ببخشید
روی تخت دراز کشیدم پتو رو کشیدم سرم
ات: برا چی اومدین
هانا: ببینید شما رو تنها بذاریم بچه میسازین
ات: بیا بگیر بخواب تا نکشتم تو رو
اومد کنارم دراز کشید بعد چند دقیقه مثل گاو خوابید حوصله ام سر رفته بود خوابم هم نمیومد بلند شدم آروم رفتم آشپزخونه همه جا تاریک بود با هزار بدبختی آب برداشتم خوردم روی صندلی نشستم
جیمین: جات راحته
ات: بسم الله کوفت ترسیدم بچم سقط شد
جیمین: خندید . چرا نخوابیدی بچه
ات: خو پیش گاو کی میتونه بخوابه
جیمین: همینو بگو بیا بریم روی مبل بخوابیم دوتایی
ات: فکر خوبیه موافقم باهات
رفتیم روی مبل دراز کشید روی شکمش دراز کشیدم بغلش کردم سرمو گذاشتم رو سینش
جیمین: راحتی خوشگل خانوم
ات: آره جوجو
جیمین: یه بوس بده بخواب
خندیدم دستامو دور گردنش حلقه کردم لبشو بوسیدم بعد چند مین جدا شدیم پتو رو کشیدیم رومون خوابیدیم
..: وای وای اینا رو ببین تهیونگ
ات: کیه عین بزغاله حرف میزنه بذار بخوابیم
تهیونگ: چشمم روشن شما قرار نبود پیشهم بخوابید ما رو خواب دادین اومدین اینجا خوابیدین
جیمین: آره برید اونور حرف بزنید بخوابیم
ات: قربون دهنت
بعد از اینکه مطمئن شدیم رفتن خندیدیم گونشو بوسیدم بغلش کردم
جیمین: تمام شب اینطوری چسبیده بهم بودیم عین بچه خوابیده بودی
ات: عجب خواب تو بغلت خیلی میچسبه
جیمین: واقعا
ات: آره راحت و گرم بود تا آخر عمرم حاضرم تو بغلت بخوابم
جیمین: معلومه که راحته تا صبح نازت میکردم
ات: آره حس کردم خیلی خوب بود قشنگ یه حس راحتی داشتم
هانا: بخدا اینا آخرش یکاری میکنن
تهیونگ: معلومه که میکنن یه ماه بعد شکمش بالا میاد
با حرص بالش رو برداشتم پرت کردم سمتش
ات: به تو چه ها گوسفند
تهیونگ: زهرمار خجالت بکش
ات: با من بودی تو
تهیونگ: آره
ات: جیمین ببینش به من گفت زهرمار
جیمین : هی گوسفند زنمو اذیت نکن
تهیونگ: زارت زنت
ات: آره زنشم
تهیونگ: تو گوه نخور
نگهبان ها : آره شاید اینجا باشن
تهیونگ: بدبخت شدیم بلندشین قایم شین
ات: کجا آخه
تهیونگ: بیایین میگم
ادامه دارد...
- ۷۴۸
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط