‍ سال‌ها ست که رفته ای

‍ سال‌ها ست که رفته ای
اما هنوز در کارگاه خیالم
کوزه گری می کنم
همیشه فنجانی از قهوه
برایت می سازم
و در انتظارت
ساعت ها دست در گل
در اشتیاق دیدارت می سوزم
از عشق تو من به دل شکایت کردم
ظلم و ستم تو را حکایت کردم
با آن همه ظلم و ستم و بدعهدی
من منزلت تو را رعایت کردم
دیدگاه ها (۵)

ای کاش خنده دوره کند عالمِ تو راهرگز نیاید آنکه ببینم غَمِ ت...

یاد عزیزسفرکرده ام نکند که شب بیاید، بروی تو ناگهانینکند که ...

سحراست و کنار تو عسل لازم نیستکافیست یکی بوسه بغل لازم نیستم...

سالهاستآسمان چشمانم ابریستبدون قطره ای بارش!!شانه هایت را می...

داستان کوتاه: گیرنده ندارد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط