استادی می گفت : صبح ها که دکمه های لباسم را می بندم به ای

استادی می گفت : صبح ها که دکمه های لباسم را می بندم به این فکر میکنم چه کسی میخواهد آن ها را باز کند خودم یا مرده شور...
#تنهایی #خاص #تکست_ناب
دیدگاه ها (۱)

دلم لحظه ای درنگ میخواهد ایستادن میخواهد دمی نفس کشیدن میخوا...

دیدنش حال مرا یک‌ جور دیگر می کندحال یک دیوانه را دیوانه بهت...

دلم دوست داشتنے مےخواهدانحصارے ...از آن‌ها ڪہ فقط سهم دل یڪ ...

‏🐿‏[۰۰:۲۳ به وقت کره]•استیکر•امروز یه کارمند ازم پرسید که آی...

گاهی فکر می‌کنم شاید دیوانگی، آن چیزی نباشد که آدم‌ های عاقل...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑦ _بخش اول_ حالا وقتش نیست که ب...

هان رو امروز بخاطر اینکه دکمه کتش باز شده دعوا کردن بچه اومد...

🌱🍃 #شب،با موهای پریشانشمی ریزد بر شانه‌های تنهایی‌ام ،و تو…چ...

*.the Law of Violence.*

🔸در انتظار بارانم؛نه برای خیس شدنِ خیابان،برای آن لحظه‌ایکه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط