ادامه پارت ۱۷ قسمت دوم

اما ته دلم جواب روشنی داشتم.

حتماً آدم‌های جونگ‌کوک بودند.

همون لحظه خدمتکار و اون‌جین از سمت سرویس برگشتند. خدمتکار هنوز داشت چیزی به اون‌جین می‌گفت که من سریع به سمتشان رفتم.

با صدای پایین و عجولانه گفتم:

«بدو بریم.»

خدمتکار با تعجب نگاهم کرد.

«کجا؟ قطار که هنوز نیومده.»

«گفتم بریم! چند نفر دارن ما رو می‌پان.»

رنگ از صورتش پرید.

«چی؟ مطمئنین؟»

«آره. اونجا رو نگاه نکن، فقط راه برو. احتمالاً آدم‌های جونگ‌کوکن. اینجا دیگه امن نیست.»

اون‌جین با نگرانی پرسید:

«داداشی چی شده؟»

دستش رو محکم‌تر گرفتم.«هیچی عزیزم، فقط باید سریع بریم.»

خدمتکار هم ساک‌ها رو برداشت و همراه ما راه افتاد. سعی می‌کردیم ندوییم تا شک کسی رو بیشتر نکنیم، اما قدم‌هامون آن‌قدر سریع شده بود که تقریباً داشتیم از بین جمعیت فرار می‌کردیم.

هر چند ثانیه یک‌بار صدای قدم‌هایی از پشت سرمون می‌شنیدم.

نمی‌دونستم واقعاً دنبالمون می‌اومدن یا فقط ترس باعث شده بود همه‌چیز رو بزرگ‌تر ببینم، اما جرئت نکردم برگردم و نگاه کنم.

از ایستگاه بیرون اومدیم و وارد خیابون شدیم. چند مغازه و مرکز خرید نزدیک ایستگاه بود. چشمم به یک پاساژ لباس افتاد و بدون فکر به سمتش اشاره کردم.

«نزدیک اینجا یه پاساژ لباسه. باید بریم اونجا.»

خدمتکار نفس‌نفس‌زنان پرسید:

«برای چی؟»

«برای تغییر قیافه. اگه واقعاً دنبالمون باشن، با همین لباس‌ها راحت پیدامون می‌کنن.»

خدمتکار چند لحظه مکث کرد، اما بعد سریع گفت:«باشه.»

وارد پاساژ شدیم. داخلش شلوغ بود و صدای موسیقی از چند مغازه پخش می‌شد. نورهای زیاد و رفت‌وآمد مردم باعث شد کمی احساس امنیت کنم، اما هنوز ذهنم آرام نمی‌گرفت.

ما به اولین مغازه‌ای که رسیدیم رفتیم داخل. خدمتکار با عجله چند لباس ساده برداشت؛ برای من یک هودی گشاد، شلوار تیره و یک کلاه. برای اون‌جین هم یک کاپشن رنگی و کلاه برداشتیم.

من لباس‌ها رو پوشیدم و کلاه رو تا روی پیشونیم پایین کشیدم. خدمتکار هم لباس‌های خودش رو عوض کرد. اون‌جین هم با کمک من لباس جدیدش رو پوشید و موهاش رو زیر کلاه پنهان کرد.

وقتی از اتاق پرو بیرون اومدیم، حتی خودم هم برای چند لحظه نتونستم تشخیص بدم کدوم آدمی که وارد مغازه شده بود، ما هستیم.

خدمتکار با عجله پول لباس‌ها رو حساب کرد. فروشنده لبخند می‌زد و اصلاً خبر نداشت ما از دست چه کسی فرار می‌کنیم.

وقتی از مغازه بیرون رفتیم، چند دقیقه بی‌هدف در پاساژ راه رفتیم. یک‌بار از پله‌برقی پایین رفتیم، بعد از مسیر دیگری بالا اومدیم و از یک خروجی فرعی بیرون زدیم.بالاخره وقتی به خیابون رسیدیم، به پشت سرم نگاه کردم.

آن سه نفر دیگر دیده نمی‌شدند.

چند ثانیه همان‌جا ایستادم و با دقت اطراف را نگاه کردم. هیچ‌کس نبود.

آرام نفس کشیدم و گفتم:

«فکر کنم گممون کردن.»

اون‌جین که هنوز دستم رو گرفته بود، با تعجب پرسید:

«کیا رو می‌گی؟»

سریع جواب دادم:

«هیچی نیست.»

اون‌جین اخم کوچیکی کرد.

«چرا هست. تو وقتی می‌گی هیچی نیست، یعنی یه چیزی هست.»

خدمتکار با وجود نگرانی، لبخند خیلی کوتاهی زد.

«خواهر کوچیکتون خیلی باهوشه.»

من به اون‌جین نگاه کردم و با کلافگی گفتم:«عه اون‌جین… الان وقت پرسیدن نیست.»

«ولی من می‌خوام بدونم!»

«بعداً بهت می‌گم.»

«قول؟»

«قول.»

خدمتکار کمی به اطراف نگاه کرد و گفت:

«من یه مسافرخونه می‌شناسم. خیلی از اینجا دور نیست. جای خیلی خوبی نیست، ولی معمولاً کسی اونجا دنبال آدم نمی‌گرده.»

من بدون معطلی گفتم:

«باشه. بریم همون‌جا.»

مسیر مسافرخونه از چند خیابون خلوت می‌گذشت. هرچه جلوتر می‌رفتیم، ساختمان‌ها قدیمی‌تر و خیابون‌ها کم‌نورتر می‌شدند. اون‌جین خسته شده بود و گاهی خودش رو به من می‌چسبوند. من هم سعی می‌کردم محکم و آرام به نظر برسم، اما درونم پر از ترس بود.

بالاخره به مسافرخونه رسیدیم.

ساختمون قدیمی و کوچیکی بود با تابلویی نیمه‌خاموش که بعضی از چراغ‌هایش سوخته بود. وقتی وارد شدیم، صاحبمسافرخونه فقط نگاهی کوتاه به ما انداخت و کلید یک اتاق رو تحویل خدمتکار داد.

اتاق خیلی بزرگ نبود، اما برای چند ساعت استراحت کافی بود. یک تخت، یک مبل قدیمی و پنجره‌ای داشت که پرده‌های ضخیمش جلوی دید خیابون رو می‌گرفت.

اون‌جین روی تخت نشست و چند دقیقه بعد خوابش برد. خستگی آن‌قدر زیاد بود که حتی فرصت نکرد لباس‌های جدیدش رو مرتب کنه.

من روی صندلی کنار پنجره نشستم و به صورت خواب‌آلودش نگاه کردم. حداقل اون‌جین فعلاً چیزی نمی‌فهمید و نمی‌ترسید.

حدود یک ساعت گذشت.

سکوت اتاق سنگین شده بود. خدمتکار چند بار خواست چیزی بگه، اما هر بار منصرف شد. بالاخره نفس عمیقی کشید و گفت:

«ارباب…»

نگاهم رو از اون‌جین گرفتم.

«بله؟»

دست‌هاش رو به هم می‌فشرد.
دیدگاه ها (۰)

ادامه پارت ۱۷ قسمت سوم

📖 رمان «گرفتار تو»پارت هفدهم: فرار نیمه‌کاره 🚉🖤[دیدگاه تهیون...

😲😲

پارت ۱۴از مغازه که بیرون اومدیم، دو تا کیسه‌ی پارچه دستم بود...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²³ویو: اتماشین بالاخره جلوی عمارت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط