تو نیستی

تو نیستی
و من نمی دانم با دوستت دارمهایی
که هنوز روی لبهایم جا مانده با حرفهایی
که
هنوز نگفته ام چه کنم
تو نیستی
و من هر شب مثل پیراهنهایم خودم را
یکی یکی در کمد می آویزم
خودم را یکی یکی از کمد درمی آورم
کنار پنجره ی اتاقم می ایستم
آهنگی می گذارم
و با خودم می گویم کاش برای گریه هایم
چشمهای بیشتری داشتم.!
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۰چندین ماه بعد -*دارم توی راهرو های مقر پرت مافیا پرسه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط