چند پارتی جونگ کوک
𓂃 ࣪˖ ִֶָ وقتی با بچهش دعوا میکنه... 🧸🥺🤍
╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑
وقتی جیهان وارد اتاقش شد و در را آرام بست، چند ثانیه همانجا ایستادم.
قلبم گرفته بود.
نه فقط به خاطر ناراحتی جیهان، بلکه به خاطر چهرهی جونگکوک.
او هم مثل من میدانست که چه اتفاقی افتاده.
میدانست پسر کوچولویی که از صبح با ذوق منتظر برگشتنش بود، حالا با دلخوری خوابیده.
جونگکوک چند لحظه به در اتاق جیهان نگاه کرد، بعد بدون اینکه چیزی بگوید به سمت آشپزخانه رفت.
آرام دنبالش رفتم.
وقتی وارد شدم، دیدم پشت میز نشسته.
غذا کشیده بود، اما انگار فقط برای اینکه چیزی جلوی خودش باشد. و بتونه افکارش رو فراموش کنه
چنگالش را بین انگشتهایش گرفته بود و بدون هیچ حسی چند لقمه میخورد.
من جونگکوک را میشناختم.
میدانستم وقتی ساکت میشه، یعنی ذهنش پر از فکره..
کنار کابینت ایستادم.
+ جونگکوک...
آرام جواب داد:
— جانم؟
چند لحظه نگاهش کردم.
+ میخوای حرف بزنی؟
سرش را پایین انداخت.
— نمیدونم چی بگم، رزا.
صدایش خسته بود.
جلو رفتم و روبهرویش نشستم.
+ میدونی جیهان چرا ناراحت شد؟
نگاهش را از بشقابش گرفت و به من نگاه کرد.
— چون قولم رو شکستم.
سرم را کمی تکان دادم.
+فقط این نبود.
ساکت موند و منتظر ادامه حرفم شد...
+ اون از صبح منتظر تو بود. هر چند دقیقه میاومد و میپرسید بابا کی میاد.
چهرهاش تغییر کرد.
انگار دوباره همان لحظه را به یاد آورده بود.
جونگکوک نفس عمیقی کشید و دستش را روی صورتش کشید.
- من فقط خسته بودم.
دستم را روی دستش گذاشتم.
+ میدونم. عزیزم
— ولی اون تقصیری نداشت.
نگاهش را پایین انداخت.
— نباید سرش داد میزدم.
چند لحظه سکوت کرد
بعد آرامتر گفت:
— وقتی دیدم اونطوری نگام کرد... حس کردم بدترین پدر دنیام..
نگاهی بهش انداختم..
+ پس فردا باهاش حرف بزن.
سرش را بلند کرد.
— فردا؟
+ آره.
— فکر میکنی گوش بده؟
لبخند کوچکی زدم.
+جیهان بیشتر از چیزی که فکر میکنی باباش رو دوست داره.
چند ثانیه به حرفم فکر کرد.
بعد آهسته گفت:
— باشه...
فضای بینمان چند لحظه ساکت شد.
بعد جونگکوک کمی به پشتی صندلی تکیه داد و با همان حالت خسته، اما کمی آرامتر نگاهم کرد.
— دختر کوچولو بابا
— بیا اینجا.
با تعجب نگاهش کردم.
چند بار با دستش به پاش زد...
به این نشونه که برم روی پاش بشینم
بعد با لحن آرومی گفت:
— بیا شوهرت رو ببوس.
نتوانستم جلوی خندم رو بگیرم.
اما دست به سینه ایستادم.
+ اول باید از پسرت معذرتخواهی کنی.
جونگکوک چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد خندید.
- اون به موقعش...
کمی صندلیش رو با پاش جلو کشید و از کمرم گرفت و روی پای خودش جا داد ...
نگاهی به لباس خرسیم انداخت و دستی به موهام کشید...
- آه لعنتی... میدونی من زود تحریک میشم چرا این لباسارو میپوشی...
خواستم باهاش لج کنم... پس با حالت جدی شروع کردم به حرف زدن...
+ دوست داشتم..
پوزخندی روی لباش نقش بست...
- دوست داشتن رو بهت نشون میدم...
از کمرم گرفت و بلندم کرد..
برای اینکه نیفتم پامو دور کمرش گره زدم...
به سمتم اتاقمون رفت و در رو با پاش باز کرد
آروم منو روی تخت گذاشت .و. و خودش شروع کرد به بیرون آوردند کتش...
چند دکمه اول لباسش رو باز کرد و به سمتم اومد...
روم خیمه زد و نگاهی به صورتم انداخت...
— از کی تا به حال انقدر پرو شدی بابایی...
سکوت کرده بودم و حرفی نمی زدم... ولی اون حرف نزدن من رو نشونه تایید خودش میدونست...
شروع کرد به بوسیدن لبام..
لبام رو محکم میمکید... گویا که تشنه لبام باشه.
صدای بوسمون توی کل اتاق پیچیده بود ...
ویو ۲ دقیقه بعد:
با حس نفس تنگی به سینه های ورزیدش ضربه زدم...
چشماشو باز کرد .. چرا که فهمیده بود مشت زدن هام نشونه بی نفس شدنم بود...
از لبام دل کند ولی فاصلش رو همون قدر نگه داشت ...
- مثل همیشه مزه توت فرنگی میدی دخترم...
چند بوسه ریز دیگه روی لبام کاشت و کنارم دراز کشید... منو توی آغوشش جا داد و پتو رو روم کشید...
- با این لباس دیگه توی عمارت راه نرو.. بادیگار زیاد دارم و ممکنه در نبود من بدنت رو ببیند ...
اون وقت قول نمیدم کسی رو نکشم....
× ولی من اینو برای تو پوشیدم...
- میدونم دخترم .. میدونم .. الان خستم ولی قول میدم فردا از خجالتت در بیام...
سرشو توی گردنم فرو برد و چند بار پشت سر هم نفس کشید...
- اومممم بهترینی...
ویو رزا:
سرشو از گردنم بیرون آورد ..
و دستشو دور کمرم حلقه کرد
سرمو روی سینش گذاشتم
+ شب بخیر بابایی ...
- شب بخیر دخترم
ویو فردا :
💚ادامه دارد...🐢
استایل دوم: لباسی که ات پوشیده بود 🧡
با کامنت هاتون بهم انرژی بدید 🫂💙🩵
╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑
وقتی جیهان وارد اتاقش شد و در را آرام بست، چند ثانیه همانجا ایستادم.
قلبم گرفته بود.
نه فقط به خاطر ناراحتی جیهان، بلکه به خاطر چهرهی جونگکوک.
او هم مثل من میدانست که چه اتفاقی افتاده.
میدانست پسر کوچولویی که از صبح با ذوق منتظر برگشتنش بود، حالا با دلخوری خوابیده.
جونگکوک چند لحظه به در اتاق جیهان نگاه کرد، بعد بدون اینکه چیزی بگوید به سمت آشپزخانه رفت.
آرام دنبالش رفتم.
وقتی وارد شدم، دیدم پشت میز نشسته.
غذا کشیده بود، اما انگار فقط برای اینکه چیزی جلوی خودش باشد. و بتونه افکارش رو فراموش کنه
چنگالش را بین انگشتهایش گرفته بود و بدون هیچ حسی چند لقمه میخورد.
من جونگکوک را میشناختم.
میدانستم وقتی ساکت میشه، یعنی ذهنش پر از فکره..
کنار کابینت ایستادم.
+ جونگکوک...
آرام جواب داد:
— جانم؟
چند لحظه نگاهش کردم.
+ میخوای حرف بزنی؟
سرش را پایین انداخت.
— نمیدونم چی بگم، رزا.
صدایش خسته بود.
جلو رفتم و روبهرویش نشستم.
+ میدونی جیهان چرا ناراحت شد؟
نگاهش را از بشقابش گرفت و به من نگاه کرد.
— چون قولم رو شکستم.
سرم را کمی تکان دادم.
+فقط این نبود.
ساکت موند و منتظر ادامه حرفم شد...
+ اون از صبح منتظر تو بود. هر چند دقیقه میاومد و میپرسید بابا کی میاد.
چهرهاش تغییر کرد.
انگار دوباره همان لحظه را به یاد آورده بود.
جونگکوک نفس عمیقی کشید و دستش را روی صورتش کشید.
- من فقط خسته بودم.
دستم را روی دستش گذاشتم.
+ میدونم. عزیزم
— ولی اون تقصیری نداشت.
نگاهش را پایین انداخت.
— نباید سرش داد میزدم.
چند لحظه سکوت کرد
بعد آرامتر گفت:
— وقتی دیدم اونطوری نگام کرد... حس کردم بدترین پدر دنیام..
نگاهی بهش انداختم..
+ پس فردا باهاش حرف بزن.
سرش را بلند کرد.
— فردا؟
+ آره.
— فکر میکنی گوش بده؟
لبخند کوچکی زدم.
+جیهان بیشتر از چیزی که فکر میکنی باباش رو دوست داره.
چند ثانیه به حرفم فکر کرد.
بعد آهسته گفت:
— باشه...
فضای بینمان چند لحظه ساکت شد.
بعد جونگکوک کمی به پشتی صندلی تکیه داد و با همان حالت خسته، اما کمی آرامتر نگاهم کرد.
— دختر کوچولو بابا
— بیا اینجا.
با تعجب نگاهش کردم.
چند بار با دستش به پاش زد...
به این نشونه که برم روی پاش بشینم
بعد با لحن آرومی گفت:
— بیا شوهرت رو ببوس.
نتوانستم جلوی خندم رو بگیرم.
اما دست به سینه ایستادم.
+ اول باید از پسرت معذرتخواهی کنی.
جونگکوک چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد خندید.
- اون به موقعش...
کمی صندلیش رو با پاش جلو کشید و از کمرم گرفت و روی پای خودش جا داد ...
نگاهی به لباس خرسیم انداخت و دستی به موهام کشید...
- آه لعنتی... میدونی من زود تحریک میشم چرا این لباسارو میپوشی...
خواستم باهاش لج کنم... پس با حالت جدی شروع کردم به حرف زدن...
+ دوست داشتم..
پوزخندی روی لباش نقش بست...
- دوست داشتن رو بهت نشون میدم...
از کمرم گرفت و بلندم کرد..
برای اینکه نیفتم پامو دور کمرش گره زدم...
به سمتم اتاقمون رفت و در رو با پاش باز کرد
آروم منو روی تخت گذاشت .و. و خودش شروع کرد به بیرون آوردند کتش...
چند دکمه اول لباسش رو باز کرد و به سمتم اومد...
روم خیمه زد و نگاهی به صورتم انداخت...
— از کی تا به حال انقدر پرو شدی بابایی...
سکوت کرده بودم و حرفی نمی زدم... ولی اون حرف نزدن من رو نشونه تایید خودش میدونست...
شروع کرد به بوسیدن لبام..
لبام رو محکم میمکید... گویا که تشنه لبام باشه.
صدای بوسمون توی کل اتاق پیچیده بود ...
ویو ۲ دقیقه بعد:
با حس نفس تنگی به سینه های ورزیدش ضربه زدم...
چشماشو باز کرد .. چرا که فهمیده بود مشت زدن هام نشونه بی نفس شدنم بود...
از لبام دل کند ولی فاصلش رو همون قدر نگه داشت ...
- مثل همیشه مزه توت فرنگی میدی دخترم...
چند بوسه ریز دیگه روی لبام کاشت و کنارم دراز کشید... منو توی آغوشش جا داد و پتو رو روم کشید...
- با این لباس دیگه توی عمارت راه نرو.. بادیگار زیاد دارم و ممکنه در نبود من بدنت رو ببیند ...
اون وقت قول نمیدم کسی رو نکشم....
× ولی من اینو برای تو پوشیدم...
- میدونم دخترم .. میدونم .. الان خستم ولی قول میدم فردا از خجالتت در بیام...
سرشو توی گردنم فرو برد و چند بار پشت سر هم نفس کشید...
- اومممم بهترینی...
ویو رزا:
سرشو از گردنم بیرون آورد ..
و دستشو دور کمرم حلقه کرد
سرمو روی سینش گذاشتم
+ شب بخیر بابایی ...
- شب بخیر دخترم
ویو فردا :
💚ادامه دارد...🐢
استایل دوم: لباسی که ات پوشیده بود 🧡
با کامنت هاتون بهم انرژی بدید 🫂💙🩵
- ۴.۴k
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط