چند شاتی از یونگی

چند شاتی از یونگی..

𝓟𝓪𝓻𝓽 ²..اسکیزوفرنی..


در ادامه راهش چترش رو محکم میان انگشتاش سفت کرده بود و به دختری نگاه میکرد که بالا و پایین میپرید تا کیفی قرمز رنگ رو از بالای شاخه درخت برداره.
دختر خسته دست به کمر و با اخم نفس نفس زد، با مردمی که بی تفاوت از کنارش رد میشدند‌.
خواست مثل همه‌ی عابر ها از کنارش بی توجه رد بشه.
و سرش رو برگردوند، اما قبل اینکه قدمی برداره کسی گوشه لباسش رو کشید.
برگشت و سریع نگاهش کرد. همون دختره بود.
مظلوم به پسرک زل زد و گفت: «میشه لطفا کمکم کنی؟»

نگاهش لحظه‌ای لرزید، موهایش خرمایی بود با چشمایی به رنگ عسل که بشدت مکمل زیبایی براش ساخته بود، نمیدونست چرا، اما اون لحظه که چشم تو چشم شدن قلبش تند تر زد.

یونگی نگاهی به کیف بلاتکلیفِ بالای درخت نگاه کرد و بعدش نگاهی دیگر به دختر انداخت و با نفس عمیقی گفت: « باشه»

دختر با لبخند سرسری با پسر نزدیک درخت شدند.
یونگی نگاهی به کیف کرد و بعد تنها با کمی قد بلند کردن کیف رو داخل دستاش گرفت.

دختر با تعجب و خوشحالی بهش زل زد:
« خیلی ممنون!»

یونگی تنها در جواب ملایم گفت: « خواهش میکنم»

دختر لبخندی دیگر زد، تعظیم کرد و گفت: « بازم ممنونم، خداحافظ»

یونگی هم متقابل با ادب کمی خم شد و بی حرف رفتن دختر رو تماشا کرد.

.
.
و یک هفته از اون دیدار گذشت، یونگی با تیشرتی سیاه رنگ و شلوار ورزشی و ایرپاد به گوش، در حال دویدن در پارک بود‌. همیشه صبح ها حوالی ساعت ۷ صبح در پارک می‌دوید و ورزش میکرد.

اما ناگهان از روبرو فردی دید که به سمتش می‌دوید، چشماش رو ریز کرد و دقیق نگاه کرد. بالاخره تونست ببینتش. اوه، همون دختره ای که کیفش بالای درخت گیر کرده بود؟

ثانیه ای بعد دخترک درست کمی فاصله ازش ایستاد و با تعجب انگشت اشاره اش رو سمت یونگی گرفت و گفت : « اوه، شما؟!»

پسرک نگاه کلی بهش انداخت، اونم مثل خودش با لباس ورزشی در حال دویدن بود. تابی کوتاهه سفید رنگ با شلوار تنگ همرنگ لباسش که کمی از شکمش بیرون خودنمایی می‌کرد.
ناخودآگاه نگاهش سمت خط سینه‌ی دخترک کشیده شد.
چشماش از تعجب باز تر شد و سریع نگاهش رو گرفت اون طرف و گفت: « شما هم داشتید ورزش میکردید؟»

دختر لبخندی زد گفت: « اره، اما زیاد ورزش نمیکنم، چون امروز هوا خوب بود خواستم کمی اینجا ورزش کنم.»

یونگی همچنان بدون نگاه گفت: « اها، خوب کاری کردید، هوا امروز واقعا خوبه»

دختر با لبخند سرش رو سمت نگاه یونگی کج کرد و دست به سینه گفت: « چطوره باهم به دویدن ادامه بدیم، من تنهایی انگیزم خشک میشه»

نگاهش توی چشمای عسلیش گره خورد، قلبش بازم ناگهانی شروع به تپیدن کرد. یه جور آرامش خاصی داخل چشماش بود که وادارش میکرد لبخند بزنه.

یونگی: «آه، باشه حتما»

دختر خوشحال شده کف دستاش رو بهم کوبید و گفت: « عالیه، میخوای یه مسابقه کوچیک بدیم!؟»

پسر با کمی تعجب گفت: « باشه»


دختر انگشت اشاره اش رو بالا گرفت و گفت: « هر کی باخت باید ناهار تو رستوران مهمونش کنه»

یونگی لبخندی زد و چالش رو قبول کرد.
هر دو شروع کردند به دویدن، دختر برخلاف چهره معصومش خیلی سریع می‌دوید، یونگی با تعجب پشت سرش با سرعت می‌دوید اما اراده‌ی مصمم دختر وادارش میکرد خودش رو ببازه تا دختر برنده بشه‌.
و این طور هم شد.

دختر با شادی بالا و پایین پرید: « وای باورم نمیشه برنده شدم!»

پسر فقط بی حرف نگاهش میکرد که دختر برگشت سمتش و گفت: « ناهار امروز یادت نره، ساعت ۳ منتظرتم!»

یونگی سری به نشانه تأیید تکون داد و گفت: « باشه، قبوله»

و بعد کمی بعد هر کی راهی خونه خودشون شدن.

ادامه دارد...

حمایتتت کنییددد ♡
دیدگاه ها (۱)

چند شاتی از یونگی..𝓟𝓪𝓻𝓽 ³ ..اسکیزوفرنی..تا حالا خودش رو انق...

چند شاتی از یونگی..𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴. last part..اسکیزوفرنی..سوسوی غمگی...

چند شاتی از یونگی....𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹ ..اسکیزوفرنی..خورشید اهسته از م...

چند شاتی از تهیونگ‌‌..𝕻𝖆𝖗𝖙 ⁶ .last part. ..midnight ..از اون...

سناریو تک پارتی مایکی ~~~~~~در پارک مورد علاقه اش قدم می زد ...

P22به هم زل زده بودن.نفس های منظم.یه دستش روی گردن هیونجین ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط